{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دیشب با خدا دعوایم شد؛ با هم قهر کردیم …

دیشب با خدا دعوایم شد؛ با هم قهر کردیم …

فکر کردم دیگر مرا دوست ندارد.

رفتم گوشه ای نشستم.

چند قطره اشک ریختم و خوابم برد.

صبح که بیدار شدم، مادرم گفت:

" نمیدانی از دیشب تا صبح چه بارانی می آمد."…
دیدگاه ها (۱)

کدامیک بالا و کدامیک پایین قرار دارند؟!

چه آسان تماشاگر سبقت ثانیه هاییم و به عبورشان میخندیمچه آسان...

یک پسر میتواند کاری کند که از همه ی مردهامتنفر شویو یک مرد م...

من به هر تحقیری که شدم با صدای بلند خندیدم...نام مرا گزاشتند...

خاطرات ایمیلیا

عشق در تاریکی پارت: ۹بعد ار اینکه فکر هامو کردم خوابیدم ویو ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط