در تن معماریت نقش جهان را دیده ام
در تن معماریت نقش جهان را دیده ام
سازه های بی بدیل اصفهان را دیده ام
ای که زاینده ترین رود لبانت جاری است
چون پل خواجو شدم رود روان را دیده ام
سینه جنبان تو را در قد منار قامت
این عجب بین بیکران تا بیکران را دیده ام
گرچه مویت را هرس کردی ولی در چشم باد
من نوازش های دست باغبان را دیده ام
پل زدم تا چشمهایت سی که نه سیصد هزار
در زمین از شوق رویت آسمان را دیده ام
همچو دزدی آمدم تا گنج آغوشت زنم
در نگاه دکمه هایت پاسبان را دیده ام
دکمه هایت را گشودم دستهایم سوختند
در تن عریان تو آتشفشان را دیده ام
چار فصلت چون بهار است و مدارا میکنی
با منی که در خودم فصل خزان را دیده ام
سازه های بی بدیل اصفهان را دیده ام
ای که زاینده ترین رود لبانت جاری است
چون پل خواجو شدم رود روان را دیده ام
سینه جنبان تو را در قد منار قامت
این عجب بین بیکران تا بیکران را دیده ام
گرچه مویت را هرس کردی ولی در چشم باد
من نوازش های دست باغبان را دیده ام
پل زدم تا چشمهایت سی که نه سیصد هزار
در زمین از شوق رویت آسمان را دیده ام
همچو دزدی آمدم تا گنج آغوشت زنم
در نگاه دکمه هایت پاسبان را دیده ام
دکمه هایت را گشودم دستهایم سوختند
در تن عریان تو آتشفشان را دیده ام
چار فصلت چون بهار است و مدارا میکنی
با منی که در خودم فصل خزان را دیده ام
- ۷۲۳
- ۱۲ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط