{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

آسیابان پیری در دهی دور افتاده زندگی می کرد هر کس گندمی ر

آسیابان پیری در دهی دور افتاده زندگی می کرد هر کس گندمی را نزد او برای آرد کردن می برد علاوه بر دستمزد پیمانه ای از آن را برای خود برمی داشت مردم ده با اینکه دزدی آشکار وی را می دیدند چون درآن حوالی آسیاب دیگری نبود چاره ای نداشتند وفقط اورا نفرین می کردند پس ازگذشت چندسال آسیابان پیر مرد و آسیاب به پسرانش رسید شبی پیرمرد به خواب پسران آمد و گفت چاره ای بیندیشید که به سبب دزدی گندم های مردم از نفرین آنها در عذابم پسران هر یک راه کاری ارائه نمودند پسر کوچکتر پیشنهاد داد زین پس با مردم منصفانه رفتارکرده و تنها دستمزد می گیریم پسر بزرگتر گفت اگر ما چنین کنیم مردم چون انصاف ما را ببینند پدر را لعنت کنند چون او بی انصاف تر بود بهتر است هر کسی که گندم برای آسیاب کردن آورد دو پیمانه گندم از او برداریم با این کار مردم پدر درود فرستند وگویند خدا آسیابان پیررا بیامرزد او با انصاف تراز پسرانش بود چنین کردند و همان شد که پسر بزرگتر گفته بود. مردم همواره پدر ایشان را دعا کرده و و پدر از عذاب نجات یافت و این وصیت گهربار نسل به نسل میان نوادگان آسیابان منتقل شد
دیدگاه ها (۲)

مردی خری دیدکه درگل گیرکرده بود و صاحب خر ازبیرون کشیدن آن خ...

گری کاسپارف معروف، در بازی شطرنج به یک آماتور باخت ، همه تعج...

پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل دا...

متنی از خانم دکتر محبوبه رستاخیز ؛ استاد روانشناسی دانشگاه ت...

پارت دهم -آهن داغ-

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط