Part 30:....
Part 30:....
ALEXANDER:....
داشتیم همینجوری میخندیدیم ،صاحب مغازه یه جوری نگامون کرد که انگار دیوونه دیده.
_«خب،خانم تزاروویچ براتوا!!! بریم جواهر بخریم.»
با منگی نگام کرد که خنده ام گرفت،اخه
این دختر چقدررررر نازه،گوگولیه.
+«خانم تزاروویچ براتوا کیه؟»
حرفامو پس میگیرم ،خنگه.
_«تویی دیگه.»
+«من که اگرستم.»
نه مثله اینکه واقعا خنگه.
_«ای کیو!من شوهرتم.پس فامیلی من روته،
فامیلی من چیه ؟ تزاروییچ براتوا.»
تازه فهمید.
+«اهاااا!از اون لحاظ.»
راه افتادیم سمت جواهر فروشی،
یکی از معروفترین جواهر فروشی های روسیه.
وقتی رفتیم اونجا،درخواست کلی سرویس طلا کردم.
+«لازمه به این کارا؟»
_«معلومه!»
ALEXANDER:....
داشتیم همینجوری میخندیدیم ،صاحب مغازه یه جوری نگامون کرد که انگار دیوونه دیده.
_«خب،خانم تزاروویچ براتوا!!! بریم جواهر بخریم.»
با منگی نگام کرد که خنده ام گرفت،اخه
این دختر چقدررررر نازه،گوگولیه.
+«خانم تزاروویچ براتوا کیه؟»
حرفامو پس میگیرم ،خنگه.
_«تویی دیگه.»
+«من که اگرستم.»
نه مثله اینکه واقعا خنگه.
_«ای کیو!من شوهرتم.پس فامیلی من روته،
فامیلی من چیه ؟ تزاروییچ براتوا.»
تازه فهمید.
+«اهاااا!از اون لحاظ.»
راه افتادیم سمت جواهر فروشی،
یکی از معروفترین جواهر فروشی های روسیه.
وقتی رفتیم اونجا،درخواست کلی سرویس طلا کردم.
+«لازمه به این کارا؟»
_«معلومه!»
- ۶۰۲
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط