Part ³

Part ³
ا.ت ویو:
یه فحش دیگه به پسره دادم و دیگه بیخیالش شدم..کامپیوترم رو روشن کردم و مشغول خوندن درس هام شدم..ساعت ها میگذشت که داشتم درسام رو میخوندم البته دیگه اخراش خستم شد و رفتم از اتاقم بیرون..از توی یخچال چند تا خوراکی بیرون اوردم و رفتم روی مبل روبروی تلویزیون لم دادم و روشنش کردم.. در حال نگاه کردن به تلویزیون بودم که در خونه باز شد و یونگی وارد خونه شد..
ا.ت:سلام کجا بودی
یونگی در حالی که کفشش رو درمیاورد نگاهی بهم انداخت و با لبخند گفت
یونگی:بیرون پیش دوستام
رفت توی اشپزخونه و بعد از خودم اب رفت توی اتاقش..نگاهمو سمت تلویزیون چرخوندم و ادامه فیلم رو دیدم..مدتی بعد یونگی اومد و کنارم نشست و خم شد چند تا خوراکی برداشت گفت
یونگی:چه فیلمه؟
نگاهش کردم گفتم
ا.ت:نمیدونم
یونگی تک خنده ای کرد که گفتم
ا.ت:مامان بابا کجان
یونگی سمتم چرخید گفت
یونگی:گفتن رفتن بیرون و ممکنه تا فردا برنگردن
نفسی راحت کشیدم امشب دیگه از غرغرای بابا خبری نبود..تا قبل ازین قراری که برام ترتیب داره همه چی خوب بود و رابطم با بابا عالی بود ولی الان همچی تغییر کرد..نمیدونم چه اصراری داره که برم..دلم میخواد بابای قبل ازین اتفاق رو داشته باشم..اهی کشیدم و سمت تلویزیون چرخیدم و مشغول نگاه کردن شدم..وسطاش دیگه گیج شدم و چشمام افتاد روی هم و دیگه چیزی نفهمیدم..

با صدای به هم خوردن ظرف ها چشمامو باز کردم..روی مبل خوابیده بودم و یه ملافه هم روم بود..توی جام نشستم و نگاه اطراف کردم که چشمم خورد به یونگی که توی اشپزخونه بود..از جام بلند شدم و رفتم سمت دسشویی تا دست صورتمو بشورم..دستمو پر از اب کردم و زدم به صورتم..صاف ایستادم و نگاه اینه کردم و رفتم بیرون..یونگی از توی اشپزخونه گفت
یونگی:ا.ت بیا صبحونه
با حوله صورتمو خشک کردم و رفتم توی اشپزخونه..پشت میز نشستم و مشغول شدم..بعد از خوردن بلند شدم و رفتم توی اتاقم و اماده شدم برای رفتن به دانشگاه..کفشمو پوشیدم و قبل از اینکه برم گفتم
ا.ت:به مامان بگو یکم دیر تر میام
و از خونه رفتم بیرون..سوار ماشین شدم و رفتم سمت دانشگاه..

بعد از دانشگاه با مانیا رفتیم کافه همیشگی..بعد از دادن سفارش گفتم
ا.ت:فردا باید برم برای دیدن پسره
مانیا با ذوق سرش رو گرفت بالا گفت
مانیا:میشه منم بیام؟
لبخند خبیثی زدم گفتم
ا.ت:نظرت چیه تو به جای من بری سر قرار
با حرفی که زدم مانیا با تعجب نگاهم کرد گفت
مانیا:یعنی چی
لبخندی زدم گفتم
ا.ت:نمیتونم این قرار رو نرم پس تو به جای من میری و منم اینجا منتظرت میمونم
مانیا کمی فکر کرد گفت
مانیا:یه شرطی داره
با تعجب گفتم
ا.ت:چه شرطی
خندید گفت
مانیا:اگه خوشگل بود برای من اگه نبود قرار رو بهم میزنم
خندیدم گفتم
ا.ت:بلاخره یه جایی به کار اومدی
هر دو خندیدیم که سفارش هامون اومدن..قبل از اینکه بخورم نگاهی به اطراف انداختم که چشمم خورد به میز بغلی که چند تا پسر نشسته بودن و بلند بلند میخندیدن..تک تک نگاهشون میکردم همشون چهره های خوبی داشتن که..
دیدگاه ها (۱)

آواز عشق ♣️ part 6♣️یونگی ویو سوار ماشینم شدمو راه افتادم سم...

True Love②④ا/تا/ت: امیدوارم دیگه هیچوقت نبینمت تهیونگ: مراقب...

چند پارتـــــــــــــــ🖤ـــــــــــوقتی باهات بد حرف میزنهــ...

سیلام 🎀🧸 بریم برای پارت گذاری ؟بزن بریممممممویو«نامجون»با صد...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:⁴⁷ویو: اتچند دقیقه بعد، درِ اتاق ب...

رمان هکر کوچولوی من پارت ششم

چند پارتی (درخواستی)

《وقتی برات قلدری میکرد ولی...》پارت ⁴ویو ا/تکه یهو معلم برگشت...

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

چند پارتی ــــــــــــ♥️ـــــــــــــوقتی پریودی و حالت بدهـ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط