#عشق_مافیای_من

#عشق_مافیای_من
پارت۹
شوکه بودم نمیدونستم چیکار کنم پس همراهی نکردم*
دازای: ببخشید ببخشید میدونم نباید یهویی میگفتم
ولی دلم طاقت نیوورد
دازای برو بیرون
دازای: ها؟ برا چی؟
میخوام تصمیم بگیرم
دازای: باوشهـ
رفت بیرون *
ذهنم خیلی درگیر شد چیکار کنممممم چی جواب بدم.... اها از چویا میپرسم. نههه چویا میکشتممممم*
در همین خیالات خوابم برد*
چند ساعت بعد با سنگینی روی سینم بیدار شدم دیدم دازای رو ی من امده و سرشو روی سینم گذاشته و پاش بین پاهامه*
دازای: ببخشید. جوابتو نگفتی راستی
باشه قبول میکنم
دازای: واقعااااااا؟ ذوق*
باشه ولی چویا نباید چیزی بفهمه باشه؟ لبخند*
دازای: باشه مراقبممممم حلقه رو کرد توی دستم*
ویو چویا: پشت در بودم و تمام حرف هاشون رو شنیدم.... واقعا این خوبه؟ کسی که قبلا به من خیانت کرده نامزد خواهر کوچیکم بشه؟ خب بشه ولی اگر بهش آسیب بزنه.....یه اشک اروم از چشمش سرازیر میشه* خودم میکشمش دستشو مشت کرد*
دازای: امد بیرون و چویا رو دید*پس همه ی مکالمه هامونو شنیدی؟
چویا: آره شنیدم گلوی دازای رو گرفت*
خماریییییی
پارت بعدی۵لایک
دیدگاه ها (۰)

رمان سوم پارت یازدهم ادامش بسی هنتای 😈࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍...

"من... نمیتونم بکشمت. " پارت پنج.(اخر) دازای اروم نفسش ر...

روباه کوچولوی من پارت سه 😕꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚꒷︶꒷꒥꒷‧₊˚>> داخل اتاق@ویو چ...

رمان چهارم پارت دوم ࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚⃘͡✿⃘͡࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ː࿙᷍࿚ویو دازای * چ...

شکوفه های گیلاس 🌸 🌸پارت ۱۱🌸*ویو چویاداشتم تویه خیابون راه می...

[•] عمارت عشق [•]Part :²⁴دستش تو جیبش بود، که یچیزیو احساس ک...

ابلیس

دازای با گریه لب زد:چرا.... چرا خوابیدی؟؟؟ مگه چقدر....چقدر ...

بهار بدون تو

ابلیس

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط