بچه ها ویسگون د باره هنگ کرده نمیتونم اسلایدا رو اپلود کن
بچه ها ویسگون د باره هنگ کرده نمیتونم اسلایدا رو اپلود کنم نصفو توی کپشن میزارم نصفو توی کامنتا..عکس لباس عروس نیکی و میا رو توی استوریا میزارم🎀
پارت دوم
ویو نیکی"
نیکی: چه شرطایی؟
جیمین: شرط اول، من و تو فقط توی عموم باهم طوری رفتار میکنیم که انگار زن و شوهریم. شرط دوم، هر کدوممون زندگی جا از هم داریم و تو اتاقای جدا میخوابیم. شرط سوم، تو کارای من دخالت نمیکنی. شرط چهارم، به دوست دخترم میا حق نداری توهین کنی فهمیدی؟
نیکی: پس قراره با دوست دخترت باشی...باشه فهمیدم
جیمین: حالا اون برگه رو امضا کن...
*یه خودکار بهم داد و امضاش کردم...شرطای مسخره*
جیمین: یه مدت با همین حالت زندگی میکنیم بعد یکی دوسال میگیم تفاهم نداشتیم جدا میشیم از هم. حالا زودتر اماده شو مهمونا دارن میان
نیکی: باشه...
*برگه رو گرفت و از اتاق رفت بیرون..چشمام بی اخیار پر اشک شد. من که میدونستم اینجوری میشه. نباید انتظار یه زندگی عاشقانه ی بی نقصو میداشتم...بعد چند دقیقه میکاپ ارتیستا اومدن و میکاپمو تموم کردن. موهامو درست کردن و در اخر لباسمو پوشیدم(اسلاید اخر)..تو ایینه یه نگاه به خودم انداختم.. خیلی خوشگل شده بودم ولی این زیبایی نمی ارزید وقتی قرار نیست باهاش یه زندگی خوب داشته باشم بلکه قراره بدبخت تر بشم..همون لحظه سوفی و بلی با جونگکوک اومدن داخل*
سوفی: وایییی چقدر خوشگل شدییییی
جونگکوک: عین پرنسسا شدی گرلل!!
ایزابل: بدویین بریم که مهمونا اومدن همهه!!
نیکی: الان میام...
جونگکوک: من میرم بشینم..ساقدوشای عزیز موفق باشینن!!
*جونگکوک رفت و درو بست*
سوفی: چیه چرا کشتیات غرق شده؟
نیکی: کثافت اومد یه لیست انداخت جلوم کلی شرط گذاشت برای ازدواجمون..
ایزابل: ولش کن ما که میدونستیم اینجوری میشه...
نیکی: قراره دوست دخترش تو خونمون باشه
سوفی: چییی؟ چه غلطاااا!!!
خدمتکار: ببخشید خانوما...عروس باید تشریف ببره
ایزابل: الان میایم
*خدمتکار رفت بیرون و دسته گلمو برداشتم و همراه دخترا رفتیم بیرون..سوفی همراه من اومد و ایزابل رفت پیش جونگکوک نشست..جیمین با ساقدوشش توی جایگاه ایستاده بودن. رفتم جلو و رو به روی هم وایستادیم. کشیش شروع به اجرای مراسم کرد..*
کشیش: دوشیزه پارک نیکی ایا حاضر هستید در روز های خوب و روز های بد در خوشی و سختی ها در کنار جناب پارک جیمین زندگی کنید؟
نیکی:ب-بله...
کشیش: جناب اقای پارک جیمین ایا شما حاضر هستید ر روز های خوب و روز های بد در خوشی و سختی در کنار دوشیزه پارک نیکی زندگی کنید؟
جیمین: بله..
کشیش: جناب مین یونگی و خانم کیم سوفیا ایا شما شاهد هستید؟
سوفی ، یونگی: بله!
کشیش: با اجازه ای که دارم من شما دو نفر را زن و شوهر اعلام میکنم! جناب پارک میتونید همسرتون رو ببوسید..
*جیمین نگاهی بهم انداخت و اروم پیشونیمو بوسید..همه دست میزدن و خوشحال بودن. کاش منم میتونستم مثل اونا خوشحال باشم...*
"ویو تهیونگ"
*با دوستای این دختره نیکی سر یه میز نشسته بودیم..این پسره که دوستشه خیلی بامزس..حواسم به مراسم بود که یهو دیدم نیست*
تهیونگ: این رفیقتون کجا رفت؟
ایزابل: چونگکوک؟ پارتنرش زنگ زده بود..
تهیونگ: اها..
*شت پس دوست دختر داره...اهه چرا هرکی سر راه ما میاد یه چیزی داره..عروس و داماد داشتن با مهمونا صحبت میکردن و یونگی و اون یکی دوست نیکی اومدن پیش ما*
تهیونگ: یونگیا..مراسم کی تموم میشه؟
یونگی: یکم دیگا صبر کنی تموم میشه..
*جونگکوک با قیافه ی ناراحت اومد سر میز نشست.*
سوفی: چیشده؟ تو چرا ناراحتی؟
جونگکوک: مکس نمیاد..پروازشو لغو کرده
ایزابل: چرا؟ مرتیکه روانی..
جونگکوک: چمیدونم مشکل روانی داره...جدی دیگه نمیتونم رفتاراشو تحمل کنم...
سوفی: از اولم گفته بودم یارو تاکسیکه
جونگکوک: هوفف...من دیگه گه بخورم رابطه لانگ دیستنس داشته باشم
تهیونگ: قصد فضولی ندارم ولی مکس کیه؟
جونگکوک: دوست پسرمه که بزودی میشه اکسم..
تهیونگ: اوه پس توام همجنسگرایی؟
جونگکوک: توام؟
تهیونگ: اره...
یه لبخند خرگوشی بامزه زد...کیوت. ناخوداگاه لبخند زدم*
یونگی: با اجازتون ما یه لحظه بریم الان میایم...
*دست منو گرفت و برد سمت دستشویی*
یونگی: تهیونگ نه!
تهیونگ: چی نه؟
یونگی: احساسات یه بنده خدای دیگه رو هم ب*گا نده!
تهیونگ: کاری ندارم که..
یونگی: طبق سابقه ی درخشانی که داری نمیزارم همچین کاری دوباره بکنی!
تهیونگ: من به این خوبی از خداشونم باشهه!
یونگی: تاکسیک تر از تو ندیدم..سعی کن با اون بنده خدا لاس نزنی زندگی یکی دیگه رو بگند نکش میمونن!
تهیونگ: تو نگران من نباش..
(ادامه تو کامنتا)
شرطا پارت بعد:
لایک: ۲۸
کامنت: ۳۵
بازنشر: ۱۳
#فیکشن #فیک #سناریو #وانشات #تکپارتی #چندپارتی #اسمات #bts #Jimin #Jungkook #Taehyung #Yoongi
پارت دوم
ویو نیکی"
نیکی: چه شرطایی؟
جیمین: شرط اول، من و تو فقط توی عموم باهم طوری رفتار میکنیم که انگار زن و شوهریم. شرط دوم، هر کدوممون زندگی جا از هم داریم و تو اتاقای جدا میخوابیم. شرط سوم، تو کارای من دخالت نمیکنی. شرط چهارم، به دوست دخترم میا حق نداری توهین کنی فهمیدی؟
نیکی: پس قراره با دوست دخترت باشی...باشه فهمیدم
جیمین: حالا اون برگه رو امضا کن...
*یه خودکار بهم داد و امضاش کردم...شرطای مسخره*
جیمین: یه مدت با همین حالت زندگی میکنیم بعد یکی دوسال میگیم تفاهم نداشتیم جدا میشیم از هم. حالا زودتر اماده شو مهمونا دارن میان
نیکی: باشه...
*برگه رو گرفت و از اتاق رفت بیرون..چشمام بی اخیار پر اشک شد. من که میدونستم اینجوری میشه. نباید انتظار یه زندگی عاشقانه ی بی نقصو میداشتم...بعد چند دقیقه میکاپ ارتیستا اومدن و میکاپمو تموم کردن. موهامو درست کردن و در اخر لباسمو پوشیدم(اسلاید اخر)..تو ایینه یه نگاه به خودم انداختم.. خیلی خوشگل شده بودم ولی این زیبایی نمی ارزید وقتی قرار نیست باهاش یه زندگی خوب داشته باشم بلکه قراره بدبخت تر بشم..همون لحظه سوفی و بلی با جونگکوک اومدن داخل*
سوفی: وایییی چقدر خوشگل شدییییی
جونگکوک: عین پرنسسا شدی گرلل!!
ایزابل: بدویین بریم که مهمونا اومدن همهه!!
نیکی: الان میام...
جونگکوک: من میرم بشینم..ساقدوشای عزیز موفق باشینن!!
*جونگکوک رفت و درو بست*
سوفی: چیه چرا کشتیات غرق شده؟
نیکی: کثافت اومد یه لیست انداخت جلوم کلی شرط گذاشت برای ازدواجمون..
ایزابل: ولش کن ما که میدونستیم اینجوری میشه...
نیکی: قراره دوست دخترش تو خونمون باشه
سوفی: چییی؟ چه غلطاااا!!!
خدمتکار: ببخشید خانوما...عروس باید تشریف ببره
ایزابل: الان میایم
*خدمتکار رفت بیرون و دسته گلمو برداشتم و همراه دخترا رفتیم بیرون..سوفی همراه من اومد و ایزابل رفت پیش جونگکوک نشست..جیمین با ساقدوشش توی جایگاه ایستاده بودن. رفتم جلو و رو به روی هم وایستادیم. کشیش شروع به اجرای مراسم کرد..*
کشیش: دوشیزه پارک نیکی ایا حاضر هستید در روز های خوب و روز های بد در خوشی و سختی ها در کنار جناب پارک جیمین زندگی کنید؟
نیکی:ب-بله...
کشیش: جناب اقای پارک جیمین ایا شما حاضر هستید ر روز های خوب و روز های بد در خوشی و سختی در کنار دوشیزه پارک نیکی زندگی کنید؟
جیمین: بله..
کشیش: جناب مین یونگی و خانم کیم سوفیا ایا شما شاهد هستید؟
سوفی ، یونگی: بله!
کشیش: با اجازه ای که دارم من شما دو نفر را زن و شوهر اعلام میکنم! جناب پارک میتونید همسرتون رو ببوسید..
*جیمین نگاهی بهم انداخت و اروم پیشونیمو بوسید..همه دست میزدن و خوشحال بودن. کاش منم میتونستم مثل اونا خوشحال باشم...*
"ویو تهیونگ"
*با دوستای این دختره نیکی سر یه میز نشسته بودیم..این پسره که دوستشه خیلی بامزس..حواسم به مراسم بود که یهو دیدم نیست*
تهیونگ: این رفیقتون کجا رفت؟
ایزابل: چونگکوک؟ پارتنرش زنگ زده بود..
تهیونگ: اها..
*شت پس دوست دختر داره...اهه چرا هرکی سر راه ما میاد یه چیزی داره..عروس و داماد داشتن با مهمونا صحبت میکردن و یونگی و اون یکی دوست نیکی اومدن پیش ما*
تهیونگ: یونگیا..مراسم کی تموم میشه؟
یونگی: یکم دیگا صبر کنی تموم میشه..
*جونگکوک با قیافه ی ناراحت اومد سر میز نشست.*
سوفی: چیشده؟ تو چرا ناراحتی؟
جونگکوک: مکس نمیاد..پروازشو لغو کرده
ایزابل: چرا؟ مرتیکه روانی..
جونگکوک: چمیدونم مشکل روانی داره...جدی دیگه نمیتونم رفتاراشو تحمل کنم...
سوفی: از اولم گفته بودم یارو تاکسیکه
جونگکوک: هوفف...من دیگه گه بخورم رابطه لانگ دیستنس داشته باشم
تهیونگ: قصد فضولی ندارم ولی مکس کیه؟
جونگکوک: دوست پسرمه که بزودی میشه اکسم..
تهیونگ: اوه پس توام همجنسگرایی؟
جونگکوک: توام؟
تهیونگ: اره...
یه لبخند خرگوشی بامزه زد...کیوت. ناخوداگاه لبخند زدم*
یونگی: با اجازتون ما یه لحظه بریم الان میایم...
*دست منو گرفت و برد سمت دستشویی*
یونگی: تهیونگ نه!
تهیونگ: چی نه؟
یونگی: احساسات یه بنده خدای دیگه رو هم ب*گا نده!
تهیونگ: کاری ندارم که..
یونگی: طبق سابقه ی درخشانی که داری نمیزارم همچین کاری دوباره بکنی!
تهیونگ: من به این خوبی از خداشونم باشهه!
یونگی: تاکسیک تر از تو ندیدم..سعی کن با اون بنده خدا لاس نزنی زندگی یکی دیگه رو بگند نکش میمونن!
تهیونگ: تو نگران من نباش..
(ادامه تو کامنتا)
شرطا پارت بعد:
لایک: ۲۸
کامنت: ۳۵
بازنشر: ۱۳
#فیکشن #فیک #سناریو #وانشات #تکپارتی #چندپارتی #اسمات #bts #Jimin #Jungkook #Taehyung #Yoongi
- ۹۴۶
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط