P : 30
BEYOND TIME
پارت سیام | دوباره پشت بالکن
دو سال گذشته بود.
سرین دیگر به انتظار عادت کرده بود؛ یا دستکم خودش اینطور فکر میکرد.
آن شب باران شدیدی میبارید. باد پردههای اتاق را تکان میداد و صدای باران تمام عمارت را پر کرده بود.
سرین کنار پنجره نشسته بود و کتابی روی پاهایش داشت، اما مدتها بود که حتی یک خط هم نخوانده بود.
چشمهایش روی شیشهی خیس مانده بود.
ناگهان—
تق.
سرین سرش را بلند کرد.
چند ثانیه صبر کرد.
تق.
صدای کوچکی به پنجره خورد.
سرین از جا بلند شد.
قلبش بیدلیل تند میزد.
به سمت پنجره رفت و پرده را کنار زد.
اول چیزی ندید.
بعد سایهای را زیر بالکن دید.
مردی در میان باران ایستاده بود.
سرین نفسش بند آمد.
نه.
ممکن نبود.
مرد سرش را بالا آورد.
نور چراغ داخل اتاق روی صورتش افتاد.
سرین دستش را روی دهانش گذاشت.
ـ جونگکوک...
دو سال.
دو سال تمام.
و حالا او همانجا ایستاده بود.
خیس از باران.
سرین نمیدانست باید خوشحال باشد یا عصبانی.
نمیدانست از پلهها پایین برود یا خودش را از بالکن به سمتش برساند.
اما قبل از اینکه تصمیم بگیرد، صدای جونگکوک آمد:
ـ سرین!
سرین در بالکن را باز کرد.
باد سرد وارد اتاق شد.
ـ تو...
صدایش لرزید.
ـ تو اینجا چی کار میکنی؟
جونگکوک لبخند بسیار کوچکی زد.
ـ دلم میخواست ببینمت.
سرین با عصبانیت گفت:
ـ بعد از دو سال؟
ـ میدونم.
ـ بدون یک نامه؟
ـ میدونم.
ـ بدون اینکه حتی بگی کجایی؟
جونگکوک سرش را پایین انداخت.
ـ حق داری عصبانی باشی.
سرین چند لحظه فقط نگاهش کرد.
تمام خشمش برگشته بود.
اما پشت آن خشم، چیزی بود که نمیتوانست پنهانش کند.
دلتنگی.
خیلی زیاد.
ـ برو.
جونگکوک سرش را بلند کرد.
ـ چی؟
ـ گفتم برو.
ـ سرین...
ـ دو سال پیش رفتی. بدون خداحافظی. حالا بعد از دو سال نصف شب زیر بالکن من ایستادی و فکر میکنی میتونی با دو جمله همهچیز رو درست کنی؟
ـ نه.
صدایش آرام بود.
ـ فکر نمیکنم بتونم.
سرین بغضش را قورت داد.
ـ پس برو.
جونگکوک چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد گفت:
ـ اگر واقعاً میخوای برم، میرم.
سرین چیزی نگفت.
جونگکوک ادامه داد:
ـ ولی قبلش باید بدونی چرا رفتم.
سرین دستش را روی نردهی بالکن گذاشت.
ـ دو سال وقت داشتی توضیح بدی.
ـ میدونم.
ـ پس چرا الان؟
جونگکوک به او نگاه کرد.
ـ چون این بار برگشتم که بمونم.
سرین قلبش لرزید.
اما اخمش را حفظ کرد.
ـ من هنوز از دستت عصبانیام.
لبخند محوی روی صورت جونگکوک نشست.
ـ میدونم.
ـ خیلی هم عصبانیام.
ـ اونم میدونم.
سرین با ناراحتی گفت:
ـ پس چرا هنوز اون پایین ایستادی؟
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام جواب داد:
ـ چون بعد از دو سال، هنوز تنها جایی که میخواستم برگردم، همینجا بود.
سرین دیگر نتوانست چیزی بگوید.
فقط در بالکن را بست.
جونگکوک سرش را پایین انداخت.
فکر کرد این یعنی جوابش را گرفته.
اما چند ثانیه بعد، صدای باز شدن در ورودی عمارت را شنید.
سرش را بلند کرد.
سرین با شنلش از پلههای باغ پایین میآمد.
و با وجود تمام خشمش، داشت به سمت او میآمد.
پارت سیام | دوباره پشت بالکن
دو سال گذشته بود.
سرین دیگر به انتظار عادت کرده بود؛ یا دستکم خودش اینطور فکر میکرد.
آن شب باران شدیدی میبارید. باد پردههای اتاق را تکان میداد و صدای باران تمام عمارت را پر کرده بود.
سرین کنار پنجره نشسته بود و کتابی روی پاهایش داشت، اما مدتها بود که حتی یک خط هم نخوانده بود.
چشمهایش روی شیشهی خیس مانده بود.
ناگهان—
تق.
سرین سرش را بلند کرد.
چند ثانیه صبر کرد.
تق.
صدای کوچکی به پنجره خورد.
سرین از جا بلند شد.
قلبش بیدلیل تند میزد.
به سمت پنجره رفت و پرده را کنار زد.
اول چیزی ندید.
بعد سایهای را زیر بالکن دید.
مردی در میان باران ایستاده بود.
سرین نفسش بند آمد.
نه.
ممکن نبود.
مرد سرش را بالا آورد.
نور چراغ داخل اتاق روی صورتش افتاد.
سرین دستش را روی دهانش گذاشت.
ـ جونگکوک...
دو سال.
دو سال تمام.
و حالا او همانجا ایستاده بود.
خیس از باران.
سرین نمیدانست باید خوشحال باشد یا عصبانی.
نمیدانست از پلهها پایین برود یا خودش را از بالکن به سمتش برساند.
اما قبل از اینکه تصمیم بگیرد، صدای جونگکوک آمد:
ـ سرین!
سرین در بالکن را باز کرد.
باد سرد وارد اتاق شد.
ـ تو...
صدایش لرزید.
ـ تو اینجا چی کار میکنی؟
جونگکوک لبخند بسیار کوچکی زد.
ـ دلم میخواست ببینمت.
سرین با عصبانیت گفت:
ـ بعد از دو سال؟
ـ میدونم.
ـ بدون یک نامه؟
ـ میدونم.
ـ بدون اینکه حتی بگی کجایی؟
جونگکوک سرش را پایین انداخت.
ـ حق داری عصبانی باشی.
سرین چند لحظه فقط نگاهش کرد.
تمام خشمش برگشته بود.
اما پشت آن خشم، چیزی بود که نمیتوانست پنهانش کند.
دلتنگی.
خیلی زیاد.
ـ برو.
جونگکوک سرش را بلند کرد.
ـ چی؟
ـ گفتم برو.
ـ سرین...
ـ دو سال پیش رفتی. بدون خداحافظی. حالا بعد از دو سال نصف شب زیر بالکن من ایستادی و فکر میکنی میتونی با دو جمله همهچیز رو درست کنی؟
ـ نه.
صدایش آرام بود.
ـ فکر نمیکنم بتونم.
سرین بغضش را قورت داد.
ـ پس برو.
جونگکوک چند لحظه به او نگاه کرد.
بعد گفت:
ـ اگر واقعاً میخوای برم، میرم.
سرین چیزی نگفت.
جونگکوک ادامه داد:
ـ ولی قبلش باید بدونی چرا رفتم.
سرین دستش را روی نردهی بالکن گذاشت.
ـ دو سال وقت داشتی توضیح بدی.
ـ میدونم.
ـ پس چرا الان؟
جونگکوک به او نگاه کرد.
ـ چون این بار برگشتم که بمونم.
سرین قلبش لرزید.
اما اخمش را حفظ کرد.
ـ من هنوز از دستت عصبانیام.
لبخند محوی روی صورت جونگکوک نشست.
ـ میدونم.
ـ خیلی هم عصبانیام.
ـ اونم میدونم.
سرین با ناراحتی گفت:
ـ پس چرا هنوز اون پایین ایستادی؟
جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد.
بعد آرام جواب داد:
ـ چون بعد از دو سال، هنوز تنها جایی که میخواستم برگردم، همینجا بود.
سرین دیگر نتوانست چیزی بگوید.
فقط در بالکن را بست.
جونگکوک سرش را پایین انداخت.
فکر کرد این یعنی جوابش را گرفته.
اما چند ثانیه بعد، صدای باز شدن در ورودی عمارت را شنید.
سرش را بلند کرد.
سرین با شنلش از پلههای باغ پایین میآمد.
و با وجود تمام خشمش، داشت به سمت او میآمد.
- ۹۱
- ۰۵ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط