{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

p13

p13
صبح روز بعد...

تهیونگ در بیمارستان مشغول کار بود.

ذهنش هنوز درگیر تماس دیشب بود، اما تصمیم گرفته بود فعلاً درباره‌ی آن مرد و گذشته چیزی به جیمین نگوید.

گوشی‌اش روی میز لرزید.

یک پیام از شماره‌ای ناشناس.

«دیگه لازم نیست امشب بیای.»

تهیونگ چند لحظه به صفحه خیره ماند.

_ یعنی چی؟

پیام دیگری آمد.

«اون مرد دیگه نمی‌تونه باهات حرف بزنه.»

تهیونگ اخم کرد.

_ چه اتفاقی افتاده؟

این بار هیچ جوابی نیامد.

چند ساعت بعد...

خبر کوتاهی در یکی از کانال‌های خبری منتشر شد.

«مردی حدود پنجاه‌ساله صبح امروز در خانه‌اش فوت شده است. پلیس در حال بررسی علت مرگ است.»

تهیونگ خبر را روی صفحه‌ی گوشی خواند.

چهره‌اش برای لحظه‌ای بی‌حرکت ماند.

همان مرد بود.

مردی که دو روز پیش روبه‌رویش نشسته بود.

مردی که درباره‌ی ماریا حرف زده بود.

مردی که گفته بود حقیقت آن شب را می‌داند.

تهیونگ گوشی را آرام روی میز گذاشت.

اما برخلاف همیشه، هیچ حرکتی نکرد.

نه به دنبال آدرس رفت.

نه با کسی تماس گرفت.

فقط به یک نقطه خیره شد.

چون حالا یک سؤال بزرگ‌تر در ذهنش شکل گرفته بود:

چه کسی نمی‌خواست آن مرد حرف بزند؟

آن طرف شهر...

جنا در آتلیه مشغول نقاشی بود.

قلم‌مو را روی بوم حرکت می‌داد و نمی‌دانست چرا از دیشب، مدام به ماریا فکر می‌کند.

تصویر همان چتر و جاده‌ی بارانی هنوز روی بوم بود.

جنا چند قدم عقب رفت و به نقاشی نگاه کرد.

+ماریا... تو واقعاً اون پسر رو دوست داشتی؟

سکوت آتلیه تنها جوابش بود.

و جایی در همان شهر...

کسی که راز دوازده ساله را می‌دانست، حالا مطمئن بود یک نفر دیگر هم به دنبال حقیقت افتاده است.

اما این بار...

دیگر کسی برای جواب دادن وجود نداشت.
حمایت❤️
دیدگاه ها (۰)

همان روز، بعد از اتفاقات عجیب صبح، تهیونگ هنوز درگیر فکرهایش...

p15شب شده بود.جنا بعد از بستن آتلیه، به سمت خانه راه افتاد. ...

p12تهیونگ دوباره پرونده را باز کرد.نامی که گوشه‌ی آخرین صفحه...

p11صبح روز بعد...تهیونگ از پنجره‌ی اتاقش به خیابان خیره شده ...

p4تهیونگ به بیمارستان برگشت.جیمین جلوی در اتاقش منتظرش بود.=...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط