{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در آغوش من خفته‌ای

در آغوش من خفته‌ای
می‌بینم که خفته‌ای
خدا می‌آید و می‌گوید:
داری چکار می‌کنی؟
بهش می‌خندم و می‌گویم:
دیدی باز نفهمیدی که ما دو نفریم؟
به نگاهت راضی‌ام
به صدات
به بودنت
آنقدر راضی‌ام
که تکه‌های خوشبختی‌ام را
پیدا می‌کنم؛
یک سنجاق سر
یک دگمه
یک آینه
یک پنجره
و یک مرد
که در آغوش تو
خواب تو را می‌بیند...



#عباس_معروفی
دیدگاه ها (۵)

سر کوچه که رسیدیتردید نکنبرنگردتا نبینی ...چیزی نمانده که بب...

کاری به کار همدیگه نداشته‌باشیم !باور کنید تک‌تک آدم‌ها زخمی...

برای من دوست داشتن آخرین دلیل دانایی استاما هوا همیشه آفتابی...

کاشامروزاتفاق قشنگی می افتاد مثلا کمی نگرانم می شدی !زنگ می ...

به دنبال همپارت ۶- زاویه دید آنیا:آنیا چند ثانیه نمی‌فهمد چه...

ای ماهِ در خون تپیده، ای ستونِ خیمه‌ی جان‌های بی‌قرار...کجای...

پارت ۵۲ رومان _ سناریو _ پارت

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط