.Destiny.
.Destiny.
پارت 1
__________________
.ویو چویا شب .
اه خسته شدم دیگه از بس بهم غر زدن و برام قلدری میکنن مخصوصا این سرخدمتکار لعنتی انقدر رو مخم راه میره که دوست دارم کلشو خورد کنم 💢💢
/ ما دیگه تورو اینجا نمیخوایم وسایل اشغالتو جمع کن و از اینجا گورتو گم کن !
+ و ولی چرا من که کار اشتباهی نکردم هر کاری گفتی انجام دادم این رفتار لیاقت من نیست !
هه اخرش پرتم کردن بیرون چقدر رقت انگیز وقتی بچه بودم پدر و مادرمو از دست دادم و با پدر بزرگم زندگی میکردم حالا هم یه سالی میشه که پدربزرگمم تو تصادف از دست دادم حالا هم که از اونجا پرتم کردن بیرون ...چرا این اتفاقا همش برای من میفته ؟
به خودم اومدم دیدم بارون گرفته لعنتی زیر لب گفتم و دویدم دنبال جایی که خیس نشم که یهو با یکی بر خوردم
-هوی جلوتو نگاه کن
+متاسفم
-تچ اکوتاگاوا بگو همین الان یه ماشین بیارن
$چشم
اون مرد چشه دراز احمق حالا ولش کن باید یه جا پیدا کنم که خیس نشم داشتم دور و ورمو نگاه میکردم که یهو یه نفر بالای سرم چتر گرفت برگشتم دیدم اونه
چیزی میخوای ؟
-نه
+ پس چرا اینکارو کردی
-این چتر رو با خودت ببر فردا همین ساعت به اینجا بیا
+ولی
-دیگه میرم
+باشه
.ویو دازای .
با اکوتاگاوا داشتم برمیگشتم برج مافیا تو راه تمام فکرم پیش اون بود هرچند من باید بی تفاوت باشم ، سرد مثل هیولایی که همیشه بودم
(فلش بک 1سال قبل )
&دازای
-بله پدر
&من باید به یه کار رسیدگی کنم احتمالا هم قرار نیست برگردم و تو جانشین من میشی
-چشم
&باید سرد باشی احساسات رو کنار بزار اگر میخوای به قدرت برسی اکوتاگاوا دستیار تو میشه تمام دشمنان رو نابود کن و نشون بده کی هستی
-فهمیدم
$سلام دازای سان من اکوتاگاوا هستم دستیار شما
-خب
$موری سان کشته شده و طبق روال عادی شما از الان رئیس هستید
-فهمیدم
بعد از اون روز دازای به هیولایی ادم کش تبدیل شد
(پایان فلش بک )
_____________________
ادامه دارد .
پارت 1
__________________
.ویو چویا شب .
اه خسته شدم دیگه از بس بهم غر زدن و برام قلدری میکنن مخصوصا این سرخدمتکار لعنتی انقدر رو مخم راه میره که دوست دارم کلشو خورد کنم 💢💢
/ ما دیگه تورو اینجا نمیخوایم وسایل اشغالتو جمع کن و از اینجا گورتو گم کن !
+ و ولی چرا من که کار اشتباهی نکردم هر کاری گفتی انجام دادم این رفتار لیاقت من نیست !
هه اخرش پرتم کردن بیرون چقدر رقت انگیز وقتی بچه بودم پدر و مادرمو از دست دادم و با پدر بزرگم زندگی میکردم حالا هم یه سالی میشه که پدربزرگمم تو تصادف از دست دادم حالا هم که از اونجا پرتم کردن بیرون ...چرا این اتفاقا همش برای من میفته ؟
به خودم اومدم دیدم بارون گرفته لعنتی زیر لب گفتم و دویدم دنبال جایی که خیس نشم که یهو با یکی بر خوردم
-هوی جلوتو نگاه کن
+متاسفم
-تچ اکوتاگاوا بگو همین الان یه ماشین بیارن
$چشم
اون مرد چشه دراز احمق حالا ولش کن باید یه جا پیدا کنم که خیس نشم داشتم دور و ورمو نگاه میکردم که یهو یه نفر بالای سرم چتر گرفت برگشتم دیدم اونه
چیزی میخوای ؟
-نه
+ پس چرا اینکارو کردی
-این چتر رو با خودت ببر فردا همین ساعت به اینجا بیا
+ولی
-دیگه میرم
+باشه
.ویو دازای .
با اکوتاگاوا داشتم برمیگشتم برج مافیا تو راه تمام فکرم پیش اون بود هرچند من باید بی تفاوت باشم ، سرد مثل هیولایی که همیشه بودم
(فلش بک 1سال قبل )
&دازای
-بله پدر
&من باید به یه کار رسیدگی کنم احتمالا هم قرار نیست برگردم و تو جانشین من میشی
-چشم
&باید سرد باشی احساسات رو کنار بزار اگر میخوای به قدرت برسی اکوتاگاوا دستیار تو میشه تمام دشمنان رو نابود کن و نشون بده کی هستی
-فهمیدم
$سلام دازای سان من اکوتاگاوا هستم دستیار شما
-خب
$موری سان کشته شده و طبق روال عادی شما از الان رئیس هستید
-فهمیدم
بعد از اون روز دازای به هیولایی ادم کش تبدیل شد
(پایان فلش بک )
_____________________
ادامه دارد .
- ۱۵۷
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط