{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شیر سلطان جنگل میخواست ازدواج کنه همه حیوونا رو دعوت کرد.

شیر سلطان جنگل میخواست ازدواج کنه همه حیوونا رو دعوت کرد.


تو مراسم یه موش هم حضور داشت و هی از میون جمع فریاد میزد:
تبریک میگم داداش .
مبارکه داداش.
ایشاله خوشبخت بشی داداش.
یهو یه ببر عصبانی شد موشه رو گرفت و سرش داد زد:
تو یه موش فسقلی چطور به خودت اجازه میدی شیر رو داداش خودت خطاب کنی؟ 😡





موش گفت: عصبانی نشو داداش، آخه منم قبل از اینکه ازدواج کنم یه شیر بودم😂 😄
دیدگاه ها (۱)

#سناریوموضوع:( وقتی عصبانی هستیم و اونا تحر٫یک میشن )P:1بنگچ...

𝐖𝐞 𝐒𝐡𝐨𝐮𝐥𝐝𝐧'𝐭 𝐇𝐚𝐯𝐞 𝐌𝐞𝐭 𝐀𝐠𝐚𝐢𝐧...𝐁𝐮𝐭 𝐖𝐞 𝐃𝐢𝐝Season²PART⁵²(نایون+...

#تکپارتیموضوع:(وقتی داره بابا میشه و...)لینو/ا.تماه های آخر ...

پارت4۶جانم۳میگم....۶چی؟۳امگایی یا آلفا(بچه ها یادم رفت بگم ا...

رمان عشق ممنوع

forced by your side به اجبار کنار تو part:13پرش زمانی اتاق ج...

Love&HateP.8"بازم ویو رامیلا" مامانم داشت در مورد مراسم حرف ...

پارت شانزدهم کوک. رفتم شرکت بیبنم که این دوتا چی میگن ته. وا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط