من هیچوقت از گم شدن نترسیدم
من هیچوقت از گم شدن نترسیدم
من از پیدا نشدن میترسم
بچه که بودم ، برای اینکه بفهمم کیا دوستم دارن میرفتم یه گوشه و قایم میشدم و هیچی نمیگفتم ، انقدر اونجا می موندم تا اینکه خسته میشدم و خودم از پناهگاهم بیرون میومدم.....
اینکه کسی دنبالم نگشته بود خیلی سخت بود ، اما اینکه حتی کسی متوجه نبودنم نشده بود ، بیشتر عذابم میداد....
هنوزم که هنوزه هر چند وقت یه بار ، همه چی رو ول میکنم و میرم....
هنوزم امید دارم به اینکه بالاخره یه نفر پیدا میشه که نبودِ من به چشمش بیاد و بخواد که منو پیدا کنه....
ولی این روزا دیگه نمیرم یه گوشه قایم بشم تا کسی بیاد و پیدام کنه ، آخه کسی که دور خودش دیوار میکشه منتظر یه نفره تا بیاد و این دیوار ها رو بشکنه و نجاتش بده
اما من از منتظر موندن خسته ام ....
من بین کلی آدم که هیچکدوم منو نمیشناسن ، نشسته ام و میخندم و حرف میزنم و از درون احساس پوچیِ مطلق میکنم....
من خیلی وقته که گم شدم ؛
من دیگه هیچوقت پیدا نمیشم ....
من از پیدا نشدن میترسم
بچه که بودم ، برای اینکه بفهمم کیا دوستم دارن میرفتم یه گوشه و قایم میشدم و هیچی نمیگفتم ، انقدر اونجا می موندم تا اینکه خسته میشدم و خودم از پناهگاهم بیرون میومدم.....
اینکه کسی دنبالم نگشته بود خیلی سخت بود ، اما اینکه حتی کسی متوجه نبودنم نشده بود ، بیشتر عذابم میداد....
هنوزم که هنوزه هر چند وقت یه بار ، همه چی رو ول میکنم و میرم....
هنوزم امید دارم به اینکه بالاخره یه نفر پیدا میشه که نبودِ من به چشمش بیاد و بخواد که منو پیدا کنه....
ولی این روزا دیگه نمیرم یه گوشه قایم بشم تا کسی بیاد و پیدام کنه ، آخه کسی که دور خودش دیوار میکشه منتظر یه نفره تا بیاد و این دیوار ها رو بشکنه و نجاتش بده
اما من از منتظر موندن خسته ام ....
من بین کلی آدم که هیچکدوم منو نمیشناسن ، نشسته ام و میخندم و حرف میزنم و از درون احساس پوچیِ مطلق میکنم....
من خیلی وقته که گم شدم ؛
من دیگه هیچوقت پیدا نمیشم ....
- ۱.۵k
- ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط