{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چشم باز کردم صبح شده بود

📷 📷 🎈

چشم باز کردم، صبح شده بود.
همه چیز سرجایش بود ، ساعت زنگدار بالای تختم، پرده و پنجره، قفسه کتاب هایم ...
همه چیز عین واقعیت بود.
تکان نمی خوردم تا ترتیب هیچ چیز بهم نخورد حتی پاهایم که از پتو بیرون زده بود را جمع نکردم قرنیه هایم میخکوب شده بود به سقف...
خدا خدا میکردم راست باشد...
آرام بازویم را تکان دادم ...
بالا آمد...
سنگین نبود...
فقط تو سر جایت نبودی لعنتی...

[ زهرا سرکارراه ]
دیدگاه ها (۱)

📷 📷 🎈 متاسفانه بعضی جمله ها کم کم دارن به دروغ تبدیل میشن؛م...

📷 📷 🎈 - Saçlarını bana bırak Örmesini bilirim Hayal kurmakta...

📷 📷 🎈 - رابطه مثل الاکلنگ میمونه،باید نوبتی یکی کوتاه بیاد.ا...

📷 📷 🎈 ‏💭 آدما همیشه بزرگترین ضربه زندگیشونو از کسی میخورن که...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط