{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

ای آنکه هست هر تپش من برای تو

ای آنکه هست هر تپش من برای تو
می لرزم از نگاه تو و از صدای تو

هستی عزیز و چشم تو از تو عزیزتر
جانم فدای چشم تو، جانم فدای تو

دنیا اگر چه مثل قفس تنگ و جانگزاست
من زنده ام بخاطر حال و هوای تو

در غربتی که بی تو گرفتار آن شدم
غبطه برم به حال خوش آشنای تو

هر صبحگاه می رسد از دوردستها
با بادها حکایت زلف رهای تو

ای کاش سهم شادی من قسمت تو بود
غمهای تو نصیب دل من بجای تو

وقتی حساب عمر مرا می کنی بگیر
آغازش از شبی که شدم مبتلای تو

یک روز اگر دوباره رسیدیم پیش هم
پیموده شد اگر دو قدم پا به پای تو،

بگذار چشمهای تو را چشمهای من...
بگذار دستهای مرا دستهای تو.. . . .
ناصر_عبدالمحمدی
دیدگاه ها (۴)

🍁 پاییز کوچک مندنیای سازش همه رنگ­ هاستبا یکدیگرتا من نگاه ش...

➿ پاییز هزار‌ رنگ می‌رودو زمستان سپیدرنگاز راه می‌رسدو در ای...

به نامِ نامیِ دردی که "عشق" می نامندبه نامِ لحظه ی وصلِ نگاه...

اگر واقعاً دلی تنگتان باشدهمان صبحِ اولِ وقت، همان سر ظهرهما...

ص ۷۱___می نویسم پریسا سه بار گفت ازاده و تو نشسته ای و به من...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط