{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گفتم:

گفتم:
مادربزرگ نمیخواهی بروی دکتر؛
چین و چروک دور لب هایت را برداری،
کمی جوان شوی و زیباتر؟

خندید و گفت:
خدا بیامرز پدربزرگت،
مرا باهمین اسناد و مدارک هم
سخت می شناسد!!
این ها رد بوسه های آن دورانند،
ما به پای هم پیرنشدیم؛
که حسرت جوانی بخوریم!!

گفتم:
از کجا می فهمد،این لب همان لب است؛
و این غنچه همان غنچه؟

گفت:
باغبان هم نفهمد،
گل که خوب می داند،
در کدام باغچه روییده...

# رسول-ادهمی
دیدگاه ها (۳)

✦ اولین گناه ✦فصل بیست‌ونهم: پنج ماه بعد---پنج ماه از آن شب....

گفتم:مادربزرگ نمی‌خواهی بروی دکترچین و چروک دور لب‌هایت را ب...

...:گفتم:مادربزرگ نمی‌خواهی بروی دکترچین و چروک دور لب‌هایت ...

گفتم:مادربزرگ نمی‌خواهی بروی دکترچین و چروک دور لب‌هایت را ب...

گفتم:مادربزرگ نمی‌خواهی بروی دکترچین و چروک دور لب‌هایت را ب...

گفتم:مادربزرگ نمی‌خواهی بروی دکترچین و چروک دور لب‌هایت را ب...

گفتم:مادربزرگ نمی‌خواهی بروی دکترچین و چروک دور لب‌هایت را ب...

گفتم:مادربزرگ نمی‌خواهی بروی دکتر، چین و چروک دور لب‌هایت را...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط