از دشمن تا عشق
از دشمن تا عشق
P:3
تلفن قطع شد و بعد از یک ربع در به صدا در اومد .خواستم بلند بشم که دیدم در اتاق باز شد ، تئو بود نشست کنارم اومد به دستم دست بزنه که دستم رو کشیدم. بعد کمکم کرد تا بلند بشم اما طاقتم نیورد و براید بغلم کرد .
بیمارستان
روی دراز کشیده بودم تئو هم با اصرار من خوابیده بود ، تشنم شده بود اما دستم یاری نمیکرد برای خودم آب بریزم که دستی روی دستم قرار گرفت داخل پارچ آب ریخت و بهم داد.
فردا
با زور از بیمارستان مرخص شدم چون اصلا اونجا نمیتونم دوم بیارم مامانم میگفت من برم پیش تئو بمونم ولی خوب میخواستم مخالفت کنم ولی جای مخالفت نداشت .
وقتی تو راه خونه تئو بودیم من کم کم خوابم برد ، وقتی بیدار شدم تو تخت تئو بودم. (🤨🫴🏻؟)
کم کم که ویندوزم بالا میومد تئو رو دیدم داشت با تلفن صحبت میکرد . انگار داشت با دوستش صحبت میکرد بعد از صحبت هاشون برگشت سمت تخت که دید من بیدارم اولش جا خورد بعدش اومد کنارم نشست
تئو:
«از کی بیداری؟»
«از موقعی که داشتی صحبت میکردی»
سرشو تکون داد
« صبحونه چی میخوره فضول خانم؟»
«اولا فضول خانم خودتی! دوماً پنکیک میخوام با شکلات و یک چایی»
نشستم نگاهش کردم مقابل نگاهم کردم بعد دستش رو برد سمت موهام و یک تیکه از موهامو برداشتم و بعد نزدیک گوشم شدم
«دوست دارم خانم کوچولو»
و اومد سرش رو ببره عقب یقه لباسش رو گرفتم و نزدیک خودم کرد و گفتم «منم دوست دارم » و بوسیدمش
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رریدممممممممممممممم🫴🏻👀
P:3
تلفن قطع شد و بعد از یک ربع در به صدا در اومد .خواستم بلند بشم که دیدم در اتاق باز شد ، تئو بود نشست کنارم اومد به دستم دست بزنه که دستم رو کشیدم. بعد کمکم کرد تا بلند بشم اما طاقتم نیورد و براید بغلم کرد .
بیمارستان
روی دراز کشیده بودم تئو هم با اصرار من خوابیده بود ، تشنم شده بود اما دستم یاری نمیکرد برای خودم آب بریزم که دستی روی دستم قرار گرفت داخل پارچ آب ریخت و بهم داد.
فردا
با زور از بیمارستان مرخص شدم چون اصلا اونجا نمیتونم دوم بیارم مامانم میگفت من برم پیش تئو بمونم ولی خوب میخواستم مخالفت کنم ولی جای مخالفت نداشت .
وقتی تو راه خونه تئو بودیم من کم کم خوابم برد ، وقتی بیدار شدم تو تخت تئو بودم. (🤨🫴🏻؟)
کم کم که ویندوزم بالا میومد تئو رو دیدم داشت با تلفن صحبت میکرد . انگار داشت با دوستش صحبت میکرد بعد از صحبت هاشون برگشت سمت تخت که دید من بیدارم اولش جا خورد بعدش اومد کنارم نشست
تئو:
«از کی بیداری؟»
«از موقعی که داشتی صحبت میکردی»
سرشو تکون داد
« صبحونه چی میخوره فضول خانم؟»
«اولا فضول خانم خودتی! دوماً پنکیک میخوام با شکلات و یک چایی»
نشستم نگاهش کردم مقابل نگاهم کردم بعد دستش رو برد سمت موهام و یک تیکه از موهامو برداشتم و بعد نزدیک گوشم شدم
«دوست دارم خانم کوچولو»
و اومد سرش رو ببره عقب یقه لباسش رو گرفتم و نزدیک خودم کرد و گفتم «منم دوست دارم » و بوسیدمش
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
رریدممممممممممممممم🫴🏻👀
- ۲۹۹
- ۲۵ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط