عشق یا نفرت
عشق یا نفرت؟
(طابع قوانین ویسگون)
P¹⁷
پدربزرگ:هی..ا/ت چیکار میکنی؟
ا/ت:من متاسفم ولی..من توی شرکت خیلی کار دارم،تازه..شما هم بنظر میاد حالتون بهتره..
پدربزرگ:ا/ت..نظرت چیه که..توی شرکت ما کار کنی؟تو میتونی طراحی لباس کنی..جونگکوک و بقیه هم که مدل هستن،میتونن مدلت باشن..
ا/ت:نمیدونم..اخه..من همه کار هام توی فرانسه هستش..بعدشم..باید فرم استعفا رو امضا کنم..
پدربزرگ:خب..اگر اشتباه نکنم یک هفته تا 10 روز بیشتر طول نمیکشه..نظرت چیه با جونگکوک بری؟
ا/ت:مـ...
جونگکوک:اره..من میتونم باهاش برم..
*متوجه شدم جونگکوک قصد دیگه ای داره،پس یک نیشخند زدم و گفتم*
ا/ت:باشه..قبوله..
جونگکوک:(نیشخند)
«2 روز بعد:ساعت 3:27 AM»
*سوار هواپیما شدیم،ما توی قسمت VIP بودیم چون همه ما رو میشناختن،وسط پرواز برامون ساندویچ با یک نوشابه کوکا کولا اوردن،ساندویچ من هات داگ بود و ساندویچ جونگکوک چیز برگر،من از هات داگ متنفر بودم اما باید بزور میخوردم،وقتی خواستم گاز اول رو بزنم جونگکوک حرف زد*
جونگکوک:بیا ساندویچ هامون رو عوض کنیم..
ا/ت:چرا؟
جونگکوک:یادمه از هات داگ متنفر بودی..تازه..خودت گفته بودی هوس چیز برگر کردی..
ا/ت:باشه..ممنون
*ساندویچ جونگکوک رو گرفتم،اولین گاز رو زدم،عالی بود،طعم بهشت میداد،چشمام رو بستم و گاز دیگه ای زدم،وای پنیر و قارچ زیادش بی نظیر بود،گوشتش کامل پخته شده بود و نونش نرم و تازه بود،گوجه و خیار شور ها طعمشون با دهنم بازی میکرد،چشمام رو باز کردم و نوشابه خوردم،همون لحظه یک گوجه از ساندویچم افتاد*
جونگکوک:(خنده)
ا/ت:گوجم افتاد(ناراحت)
جونگکوک:عیبی نداره..بازم داری..
ا/ت:نه..یکی از گوجه هات رو بده..
*جونگکوک ساندویچش رو باز کرد،یک گوجه توی ساندویچ من گذاشت،لبخندی زدم و به خوردن ساندویچم ادامه دادم*
ادامه دارد...
(طابع قوانین ویسگون)
P¹⁷
پدربزرگ:هی..ا/ت چیکار میکنی؟
ا/ت:من متاسفم ولی..من توی شرکت خیلی کار دارم،تازه..شما هم بنظر میاد حالتون بهتره..
پدربزرگ:ا/ت..نظرت چیه که..توی شرکت ما کار کنی؟تو میتونی طراحی لباس کنی..جونگکوک و بقیه هم که مدل هستن،میتونن مدلت باشن..
ا/ت:نمیدونم..اخه..من همه کار هام توی فرانسه هستش..بعدشم..باید فرم استعفا رو امضا کنم..
پدربزرگ:خب..اگر اشتباه نکنم یک هفته تا 10 روز بیشتر طول نمیکشه..نظرت چیه با جونگکوک بری؟
ا/ت:مـ...
جونگکوک:اره..من میتونم باهاش برم..
*متوجه شدم جونگکوک قصد دیگه ای داره،پس یک نیشخند زدم و گفتم*
ا/ت:باشه..قبوله..
جونگکوک:(نیشخند)
«2 روز بعد:ساعت 3:27 AM»
*سوار هواپیما شدیم،ما توی قسمت VIP بودیم چون همه ما رو میشناختن،وسط پرواز برامون ساندویچ با یک نوشابه کوکا کولا اوردن،ساندویچ من هات داگ بود و ساندویچ جونگکوک چیز برگر،من از هات داگ متنفر بودم اما باید بزور میخوردم،وقتی خواستم گاز اول رو بزنم جونگکوک حرف زد*
جونگکوک:بیا ساندویچ هامون رو عوض کنیم..
ا/ت:چرا؟
جونگکوک:یادمه از هات داگ متنفر بودی..تازه..خودت گفته بودی هوس چیز برگر کردی..
ا/ت:باشه..ممنون
*ساندویچ جونگکوک رو گرفتم،اولین گاز رو زدم،عالی بود،طعم بهشت میداد،چشمام رو بستم و گاز دیگه ای زدم،وای پنیر و قارچ زیادش بی نظیر بود،گوشتش کامل پخته شده بود و نونش نرم و تازه بود،گوجه و خیار شور ها طعمشون با دهنم بازی میکرد،چشمام رو باز کردم و نوشابه خوردم،همون لحظه یک گوجه از ساندویچم افتاد*
جونگکوک:(خنده)
ا/ت:گوجم افتاد(ناراحت)
جونگکوک:عیبی نداره..بازم داری..
ا/ت:نه..یکی از گوجه هات رو بده..
*جونگکوک ساندویچش رو باز کرد،یک گوجه توی ساندویچ من گذاشت،لبخندی زدم و به خوردن ساندویچم ادامه دادم*
ادامه دارد...
- ۱۲.۵k
- ۱۳ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط