{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

کودک سرما زدہ ای من

کودک سرما زدہ ای من
گلویم را غم میگیرد
دلم را درد می فشارد
چشمانم خونابہ می چکاند
چو میبینم چنین کودکی
در پر تو ظلمت نور ستیز
با گونہ ھای خاک ریز
با پا ھای ترقیدہ
با دستانی کہ پیر تر از ھر دستی آزمودہ رنج
با لبانی خشکیدہ ، بستہ ھر فریادی در خویش
میلرزد در ھجوم سرد و سوزندہ
در زمستانی کہ بیرحم بی مروت
کہ تنھا رخ زیبایش را جھان سرمایہ میبیند
و پاغندہ ھای برف اش برای آنکہ گرسنہ و تشنہ است
ھیچ زیبایی ندارد۔
دلم میسوزد
آہ دلم میگیرد
دلم گریہ میکند
آہ ، ای طفلی سرما خوردہ ای من
ای کودک گرسنہ و پا برھنہ ای من
من بمیرم اگر بتو نیندیشم
کہ تو فردای منی و اکنونت چنین
سرد و خاموش است۔
من بمیرم کہ تو چنین با نگاھی گلایہ آمیزت
با نگاھی پر از شکوہ ات
با نگاھی کہ ھزاران پرندہ خاموش فریاد در آن پر میزند
بہ من مینگری ۔
آہ عزیزی من ،طفلک پابرھنہ ام
تو زمن چی می خواھی
چی توقع از من داری کہ این چنین میدوزی نگاھت بر چشمانم
کاش دستم میرسید بگلوی ظلمت
کاش میتوانستم بفشارم شاہ رگ دشمنت را
کاش بتوانم بزیر اندازم این جھان سرمایہ را
کہ می نشاند یکی را با صد ناز و نعمت
و می افگند یکی را در گور سرد غربت
کاش میتوانستم بزیر کشم آن گرگان خون آشام را
کہ در سیاھی ظلمت بہ تن و بدن نعیف تو دیدہ دوختہ اند
چون تو یک ذخیرہ ای برای اینان
چون تو پایہ ھای کاخ زرین آنھا را با ھر قطرہ خونت
جلا میبخشی
و این داراکولا ھای خون خوار
تشنہ گان خون میلیارد ھا کارگر
ترا و امثال ترا بخاک میکشانند تا زر بدروند
آہ عزیزی من ، کودک رنجور و درد رسیدہ
من میشوم آواز تو
من میشوم فریاد تو
درد تو درد منست
اشک تو اشک منست
باش کہ فردا ی رستاخیز برسد زراہ
و آنگاہ من با تو با فریاد خشم و انزجار
با فریادی کہ بلرزاند پایہ ھای امپریالیزیم را
با مشت گرہ ھزاران کارگر
با مشت گرہ ھزاران بزر گر
بہ خاک خون خواھیم کشید این اربابان زور و زر را
و باھم یکجا خواھیم کرد پیکار
تا ببخشیم خندہ بر لبانت
و گرمی بہ استخوانت
باش کہ فردا می رسد زراہ
باش کہ فردا می رسد زراہ
دیدگاه ها (۲)

♥️꙰ꦿ♥️꙰ꦿ... باز امشب از خیال تو غوغاست در دلم آشوب عشق آن قد...

«خانه، بی‌تو چقدر سرد و ساکت است…»بابا.جون.مهربونم😔می‌دانی؟...

روزگار...همبازی کودکان نشوچشم می گذاریلبخندی قایم می شود…گاه...

«می‌گویند پاییز فصل عاشقی است؛ فصلِ دل‌سپردن‌های بی‌‌هوا و ق...

میگه مقصدی نیست.....«ما چه باشیم، چه نباشیم، جهان در گذراست....

فقط به نام شهیدشهید! فقط به نام تو می‏شود سکه پیروزی زد که ب...

عاشقانه های شبنم

313بغل گشوده برایش دوباره حاج احمدرسیده قاسمش از راه، غرق خو...

سایه‌های ابدی: پیمان خون و قلعه‌ی فراموش‌شدهفصل پنجم: هم‌آیی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط