عاقبت در خاطراتم یک شبی گم می شوی
عاقبت در خاطراتم یک شبی گم می شوی
آخرش در لحظه هایم بی تجسم می شوی
همنوا بودم اگر چه با نوایت هر دمی
در زمان بینوایی بی ترنم می شوی
قاصدی بودم برایت از دیار عاشقی
قاصدک دیدی؟! ولیکن در توهم می شوی
در بهار شعر من گلواژه ای بودی اگر
در خزان واژه هایم بی تنعم می شوی
تا سرود جان من نشنیده ای با جان خود
در میان این خموشی بی تکلم می شوی
در فراز آسمان، خندان چو بودی با پری
بی پری اما دوباره، بی تبسم می شوی
شکوه ها دارم ز بحر با وفای یاد تو
بی وفا! اندر خیالم پر تلاطم می شوی
آخرش در لحظه هایم بی تجسم می شوی
همنوا بودم اگر چه با نوایت هر دمی
در زمان بینوایی بی ترنم می شوی
قاصدی بودم برایت از دیار عاشقی
قاصدک دیدی؟! ولیکن در توهم می شوی
در بهار شعر من گلواژه ای بودی اگر
در خزان واژه هایم بی تنعم می شوی
تا سرود جان من نشنیده ای با جان خود
در میان این خموشی بی تکلم می شوی
در فراز آسمان، خندان چو بودی با پری
بی پری اما دوباره، بی تبسم می شوی
شکوه ها دارم ز بحر با وفای یاد تو
بی وفا! اندر خیالم پر تلاطم می شوی
- ۱.۲k
- ۰۹ دی ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط