ازدواج اجباری ( درخواستی ) p1
وای، چه صبح دلانگیزی!
از جات بلند شدی. باورکردنی نبود که تا حالا انقدر به راحتی نخوابیده بودی. نسیم ملایمی که از پنجره باز میآمد و پردهها را به رقص درمیآورد، همراه با پرتوهای طلایی آفتاب که روی فرش میرقصیدند، حس و حال خوبی بهت میداد.
از اتاق بیرون اومدی و از پلههای عمارت پایین رفتی و به آشپزخونه سر زدی. نمیدونستی حال پدرت چطوره، چون به تازگی شرکتش ورشکست شده بود و این موضوع حسابی روحیه همه رو پایین آورده بود.
ات: سلام مامان، سلام بابا، صبح بخیر!
بابای ات: سلام دخترم، صبح بخیر.
مامان ات: سلام دخترم.
تعجب کردی. به نظر حال پدرت خوب بود و لبخندی محو روی لبش داشت.
ات: بابا، راجع به شرکتتون…
نذاشت حرفتو تموم کنی که گفت: اوه، ببخشید ات،یادم رفت بهت بگم! یه اتفاق خیلی خوب افتاد! لی سوهو رو میشناسی؟ رئیس گروه بزرگ و پرنفوذ Minerva، همون شرکت علم و فناوری معروف ماجرا رو بهش گفتم و اون قول داده کمک کنه! میدونی که ما باهم چند تا قرارداد بزرگ داشتیم، درسته؟
ات: اوه، آره یادمه! چه خوب! چه آدم خوب و با درکیه!
بابای ات: امروز میاد اینجا تا باهم راجع به شرط و شروط نهایی صحبت کنیم.
ات: چه خوب! کی؟
بابای ات: فکر کنم یک ساعت دیگه اینجا باشن.
ات: چییییی؟! بابا، چرا نشستید؟! مثلاً قراره یه مهمون خیلی مهم بیاد، عین خیالتون نیست؟!
پدر و مادرت خندیدن.
بدو بدو رفتی تو اتاقت. یه آرایش ملایم کردی، لباستو پوشیدی و دوباره به پایین برگشتی. همون موقع زنگ آیفون خورد.
ات: وای! اومدن!
در رو باز کردی.
لی سوهو: به به، آقای مینجون! خوشوقتم! خانم کیم سلام! وای، ات چقدر بزرگ شده!
مامان ات و بابای ات: خوش اومدید!
ات: سلام، خوش اومدید.
لی سوهو، همسرش و پسرش اومده بودن. اسم پسرش لی مینهو بود. با نگاهی سرد و بیتفاوت، انگار که از حضور در آنجا راضی نیست، خودش را کنار پدرش کشید و حتی نگاهی هم به تو نینداخت. از همین برخورد اول، حسابی ازش بدت اومده بود.
لی سوهو نشست و همه چی رو توضیح داد و گفت چجوری میشه شرکت رو زنده کرد و چطور میتونه کمکتون کنه. همه چی عالی پیش میرفت… تا اینکه…
لی سوهو: فقط یه شرط داره.
بابای ات: چی؟ چه شرطی؟ هر شرطی باشه قبوله!
لی سوهو: به شرط اینکه ات و لی مینهو، پسرم، با هم ازدواج کنن.
با شنیدن این کلمات تلخ، سرت گیج رفت. دستات شروع به لرزیدن کردن و حس کردی تمام هوای اتاق از ریه هات خارج شد
ات: چی؟! نه، نه، امکان نداره! بابا! بابا، تو که منو به خاطر شرکتت به اینا نمیفروشی، مگه نه؟!
منتظر p2 باشید 🥺😍
از جات بلند شدی. باورکردنی نبود که تا حالا انقدر به راحتی نخوابیده بودی. نسیم ملایمی که از پنجره باز میآمد و پردهها را به رقص درمیآورد، همراه با پرتوهای طلایی آفتاب که روی فرش میرقصیدند، حس و حال خوبی بهت میداد.
از اتاق بیرون اومدی و از پلههای عمارت پایین رفتی و به آشپزخونه سر زدی. نمیدونستی حال پدرت چطوره، چون به تازگی شرکتش ورشکست شده بود و این موضوع حسابی روحیه همه رو پایین آورده بود.
ات: سلام مامان، سلام بابا، صبح بخیر!
بابای ات: سلام دخترم، صبح بخیر.
مامان ات: سلام دخترم.
تعجب کردی. به نظر حال پدرت خوب بود و لبخندی محو روی لبش داشت.
ات: بابا، راجع به شرکتتون…
نذاشت حرفتو تموم کنی که گفت: اوه، ببخشید ات،یادم رفت بهت بگم! یه اتفاق خیلی خوب افتاد! لی سوهو رو میشناسی؟ رئیس گروه بزرگ و پرنفوذ Minerva، همون شرکت علم و فناوری معروف ماجرا رو بهش گفتم و اون قول داده کمک کنه! میدونی که ما باهم چند تا قرارداد بزرگ داشتیم، درسته؟
ات: اوه، آره یادمه! چه خوب! چه آدم خوب و با درکیه!
بابای ات: امروز میاد اینجا تا باهم راجع به شرط و شروط نهایی صحبت کنیم.
ات: چه خوب! کی؟
بابای ات: فکر کنم یک ساعت دیگه اینجا باشن.
ات: چییییی؟! بابا، چرا نشستید؟! مثلاً قراره یه مهمون خیلی مهم بیاد، عین خیالتون نیست؟!
پدر و مادرت خندیدن.
بدو بدو رفتی تو اتاقت. یه آرایش ملایم کردی، لباستو پوشیدی و دوباره به پایین برگشتی. همون موقع زنگ آیفون خورد.
ات: وای! اومدن!
در رو باز کردی.
لی سوهو: به به، آقای مینجون! خوشوقتم! خانم کیم سلام! وای، ات چقدر بزرگ شده!
مامان ات و بابای ات: خوش اومدید!
ات: سلام، خوش اومدید.
لی سوهو، همسرش و پسرش اومده بودن. اسم پسرش لی مینهو بود. با نگاهی سرد و بیتفاوت، انگار که از حضور در آنجا راضی نیست، خودش را کنار پدرش کشید و حتی نگاهی هم به تو نینداخت. از همین برخورد اول، حسابی ازش بدت اومده بود.
لی سوهو نشست و همه چی رو توضیح داد و گفت چجوری میشه شرکت رو زنده کرد و چطور میتونه کمکتون کنه. همه چی عالی پیش میرفت… تا اینکه…
لی سوهو: فقط یه شرط داره.
بابای ات: چی؟ چه شرطی؟ هر شرطی باشه قبوله!
لی سوهو: به شرط اینکه ات و لی مینهو، پسرم، با هم ازدواج کنن.
با شنیدن این کلمات تلخ، سرت گیج رفت. دستات شروع به لرزیدن کردن و حس کردی تمام هوای اتاق از ریه هات خارج شد
ات: چی؟! نه، نه، امکان نداره! بابا! بابا، تو که منو به خاطر شرکتت به اینا نمیفروشی، مگه نه؟!
منتظر p2 باشید 🥺😍
- ۷.۸k
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط