{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یه خانمی8تا بچه داشت..7تاشون سفید و شبیه بهم،هشتمی سبزه و

یه خانمی8تا بچه داشت..7تاشون سفید و شبیه بهم،هشتمی سبزه وکمی متفاوت.از روز تولد هشتمی شوهرش بهش شک کرده بود ولی برای اینکه بنیادخونوادش ازهم نپاشه چیزی نگفت...یه روز خانمش در حال مرگ گفت:میخوام یه اعترافی کنم..شوهرش گفت:میدونم،اون بچه سبزه...خانمش گفت:نه اون7تا سفیدها...
دیدگاه ها (۴)

جمله ای زیبا از حضرت علی(ع) در عجبم از مردمی که: به دنبال ...

تو ۱۰ سالگی : ” مامان ، بابا عاشقتونم ”تو ۱۵ سالگی : ” ولم ک...

هایدیییییی ( محض آشنایی بیشتر )

پارت ۶۲معامله نهاییبعد از پایان جلسه دو ساعته ، بلاخره از او...

خدا قربون خنده هاتونننن😭😭😭😭🎀تیکه ی آخر دنس"BAD"از ایتیز رو ر...

[•] عمارت عشق [•] part: 14با اولین پرتو های نور چشماشو باز ک...

وقتی حوصلم سر میره:::بریم یه بیوگرافی از این خانومه... اسم:ه...

مال من باش Part:20ـ خانم جئون سریع بیا دفترم...ـ چشم ارباب.....

[عمارت عشق] part: 2 به سمت اون خانم رفتم. چویا:«خانم دازای س...

#سه_و_سه_دقیقه𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²⁴ویو لیلی ___اون شب رو ...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 151✦...................

فیک: زندگی برام معنایی نداشت تا وقتی که...پارت چهارمویو ات: ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط