𝕸𝖔𝖓𝖘𝖙𝖊𝖗
𝕸𝖔𝖓𝖘𝖙𝖊𝖗
𝕻𝖆𝖗𝖙 7
جِین سعی کرد شانه هاش و عقب بده، اما گرمای نگاه جونگکوک مثل سوزنی روی پوستش مینشست. گونههاش به طرز غیرقابل کنترلای سرخ شد. لبهایش را کمی فشار داد و نگاهش را به سمت در رفت، جایی که نور خورشید از پنجرهی کنارش میتابید. نمیخواست ببینه که چقدر این ایستادن طولانی، وجودش را میلرزوند.
«من نیومدم هیچکس و معطل خودم کنم» صداش پایینتر از معمول بود، نه از ترس، بلکه از اینکه نمیخواست لرزشش شنیده بشه. «و اگه چیزی تمرکزت رو بهم میریزه، مسئولیتِ مدیریتِ اون با خودته. نه با من.»
آخرین کلمه رو تقریباً زمزمه کرد. چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید، انگار میخواست با آن هوا، آرامش گمشدهاش رو برگردونه. اما وقتی پلکهایش را باز کرد، جونگکوک دیگر پشتِ آن دیوارِ بیتفاوت ایستاده نبود. کمی عقب رفته بود، دستهایش را در جیب شلوارش فرو برده، و با نگاهی که دیگر نه فشاری داشت و نه تشر، فقط او را نگاه میکرد. نگاهی که فهمیده بود آن لایهی یخی، فقط یه خونهست.
جین خواست چیزی بگوید، یک جملهی محکم، یک عقبنشینیِ شرافتمندانه، اما کلمات در گلویش گیر کردند. پاهایش خودبهخود به عقب کشیده شدند. نه از فرار، بلکه از اینکه توانِ ادامهی این بازیِ خاموش را نداشت.
«میخوام برم بیرون،» سرانجام گفت، صدایش نه بلندتر از صدای برگهای بیرون پنجره. «لطفاً دیگه... راهمو نبند.»
جونگکوک دستش را از جیب بیرون کشید، قدمی به کنار رفت، و اجازه داد از کنارش رد شود. اما جین میدانست این دفعه، نه او، که خودش بود که عقب نشست. و این اعترافِ خاموش، سنگینتر از هر تنشیه.
'عصر همون روز'
راهروهای طبقهی بالا بویِ غلیظِ تنهایی میداد، اما با ورودِ اون، هوا سنگین و مسموم شد. داشتم قدم میزدم که سایهی بلندش روی دیوار افتاد. بدون اینکه برگردم، با لحنی که سعی میکرد سرد و بیتفاوت باشه، گفتم: «خستهکننده شدی. واقعاً فکر کردی هنوز بامزهای؟»
قدمهاش رو نزدیکتر کرد؛ اونقدر نزدیک که گرمای تنش رو پشت کمرم حس کردم. چرخیدم و با پوزخند بهش زل زدم، در حالی که آدامس رو توی دهنم جابهجا میکردم.
نگاهش با بیرحمی روی چشمام قفل شد و بعد روی لبهام نشست. زمزمه کرد: «بازم داری با اون آدامس بازی میکنی؟ بازم داری؟»
چشمغرهای رفتم و تند گفتم: «به تو ربطی نداره، بازنده!»
هنوز جملهام تموم نشده بود که دستش رو با قدرتی که غیرمنتظره بود، پشت گردنم گذاشت و من رو به دیوار کوبید. بوسهاش ناگهانی، عمیق و لبریز از یک نوع مالکیتِ آزاردهنده بود؛ انگار داشت با خشونتِ تمام، تمامِ حرفهای نگفتهام رو میبلعید. زبونش با جسارتِ کامل توی دهنم چرخید و طعمِ آدامسِ نعنایی رو به چالش کشید.
وقتی عقب کشید، هنوز فاصلهی کمی داشتیم. نفسم به شماره افتاده بود و چشمانم از شوک گشاد شده بود. اون با همون پوزخندِ مغرورانه و سردش زمزمه کرد: «دیدی داشتی.»
چشمکی زد و قبل از اینکه فرصتِ واکنشی داشته باشم، از کنارم رد شد و من رو توی راهرویِ نیمهتاریک، با صورتی که از خشم و خجالت میسوخت، تنها گذاشت.
"این دیگه چی بود؟!!!"
توی راهرو خالی جیغ زدم و حرص خوردم.
خیلی مهربونم که با اینکه یدونه لایک مونده بود ولی بازم براتون گذاشتم اونم طولانی🙂↕️
لایک یادتون نداره ها🩴
𝕻𝖆𝖗𝖙 7
جِین سعی کرد شانه هاش و عقب بده، اما گرمای نگاه جونگکوک مثل سوزنی روی پوستش مینشست. گونههاش به طرز غیرقابل کنترلای سرخ شد. لبهایش را کمی فشار داد و نگاهش را به سمت در رفت، جایی که نور خورشید از پنجرهی کنارش میتابید. نمیخواست ببینه که چقدر این ایستادن طولانی، وجودش را میلرزوند.
«من نیومدم هیچکس و معطل خودم کنم» صداش پایینتر از معمول بود، نه از ترس، بلکه از اینکه نمیخواست لرزشش شنیده بشه. «و اگه چیزی تمرکزت رو بهم میریزه، مسئولیتِ مدیریتِ اون با خودته. نه با من.»
آخرین کلمه رو تقریباً زمزمه کرد. چشمانش را بست و نفس عمیقی کشید، انگار میخواست با آن هوا، آرامش گمشدهاش رو برگردونه. اما وقتی پلکهایش را باز کرد، جونگکوک دیگر پشتِ آن دیوارِ بیتفاوت ایستاده نبود. کمی عقب رفته بود، دستهایش را در جیب شلوارش فرو برده، و با نگاهی که دیگر نه فشاری داشت و نه تشر، فقط او را نگاه میکرد. نگاهی که فهمیده بود آن لایهی یخی، فقط یه خونهست.
جین خواست چیزی بگوید، یک جملهی محکم، یک عقبنشینیِ شرافتمندانه، اما کلمات در گلویش گیر کردند. پاهایش خودبهخود به عقب کشیده شدند. نه از فرار، بلکه از اینکه توانِ ادامهی این بازیِ خاموش را نداشت.
«میخوام برم بیرون،» سرانجام گفت، صدایش نه بلندتر از صدای برگهای بیرون پنجره. «لطفاً دیگه... راهمو نبند.»
جونگکوک دستش را از جیب بیرون کشید، قدمی به کنار رفت، و اجازه داد از کنارش رد شود. اما جین میدانست این دفعه، نه او، که خودش بود که عقب نشست. و این اعترافِ خاموش، سنگینتر از هر تنشیه.
'عصر همون روز'
راهروهای طبقهی بالا بویِ غلیظِ تنهایی میداد، اما با ورودِ اون، هوا سنگین و مسموم شد. داشتم قدم میزدم که سایهی بلندش روی دیوار افتاد. بدون اینکه برگردم، با لحنی که سعی میکرد سرد و بیتفاوت باشه، گفتم: «خستهکننده شدی. واقعاً فکر کردی هنوز بامزهای؟»
قدمهاش رو نزدیکتر کرد؛ اونقدر نزدیک که گرمای تنش رو پشت کمرم حس کردم. چرخیدم و با پوزخند بهش زل زدم، در حالی که آدامس رو توی دهنم جابهجا میکردم.
نگاهش با بیرحمی روی چشمام قفل شد و بعد روی لبهام نشست. زمزمه کرد: «بازم داری با اون آدامس بازی میکنی؟ بازم داری؟»
چشمغرهای رفتم و تند گفتم: «به تو ربطی نداره، بازنده!»
هنوز جملهام تموم نشده بود که دستش رو با قدرتی که غیرمنتظره بود، پشت گردنم گذاشت و من رو به دیوار کوبید. بوسهاش ناگهانی، عمیق و لبریز از یک نوع مالکیتِ آزاردهنده بود؛ انگار داشت با خشونتِ تمام، تمامِ حرفهای نگفتهام رو میبلعید. زبونش با جسارتِ کامل توی دهنم چرخید و طعمِ آدامسِ نعنایی رو به چالش کشید.
وقتی عقب کشید، هنوز فاصلهی کمی داشتیم. نفسم به شماره افتاده بود و چشمانم از شوک گشاد شده بود. اون با همون پوزخندِ مغرورانه و سردش زمزمه کرد: «دیدی داشتی.»
چشمکی زد و قبل از اینکه فرصتِ واکنشی داشته باشم، از کنارم رد شد و من رو توی راهرویِ نیمهتاریک، با صورتی که از خشم و خجالت میسوخت، تنها گذاشت.
"این دیگه چی بود؟!!!"
توی راهرو خالی جیغ زدم و حرص خوردم.
خیلی مهربونم که با اینکه یدونه لایک مونده بود ولی بازم براتون گذاشتم اونم طولانی🙂↕️
لایک یادتون نداره ها🩴
- ۲۴۶
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط