{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت

پارت ۷:
صحنه: مطب ا.ت. روز بعد. تنش بالا تره و... ا.ت با تلفنی که پیام تهدیدآمیز را نشان می‌دهد، منتظر ته است.

ا.ت: ته، بیا بشین. در مورد اون پیام باید حرف بزنیم. این دیگه شوخی نیست. یه نفر داره وارد حریم خصوصی من می‌شه. من می‌ترسم

ته: (وارد می‌شود. این بار، او نه عصبی است و نه کاملاً آرام؛ حالتی بین این دو هست... انگار که یک تصمیم بزرگ را گرفته است.)
می‌دونم. و منم همین الان اومدم که در مورد همین صحبت کنم. ا.ت، تو نمی‌تونی بری بیرون. نمی‌تونی به کارای قبلی‌ات ادامه بدی.

ا.ت: چی داری میگی؟ من دکترم! تو نمی‌تونی برای من تصمیم بگیری که کجا برم یا نرم. این… این دیگه درمان نیست، ته. این دخالت سنگینه.

ته: (با لحنی قاطع و آرام که جای بحث نمی‌گذارد.)
این دخالت نیست. این بقاست. قاتلی که جی هو رو کشته، الان می‌دونه تو نزدیک‌ترینی کسی هستی که می‌تونی اونو لو بدی. یا منو هدف قرار می‌ده، یا تو رو. و بین ما، تو ضعیف‌تری.

ا.ت: (از جا بلند می‌شود، قلبش دیوانه‌وار می‌زند.)
من ضعیف نیستم! من… من دیگه نمی‌تونم این بازی رو تحمل کنم. اگه تو واقعاً قاتل نیستی، پس اجازه بده برم پیگیری کنم!

ته: (سرش را به آرامی تکان می‌دهد، در چشمانش نگرانی واقعی‌ای موج می‌زند که ا.ت را کمی متزلزل می‌کند.)
نه. این دفعه نمی‌تونی بری. برای اینکه بتونم اون لعنتی رو پیدا کنم، باید مطمئن باشم که هیچ‌کس نمی‌تونه تو رو به عنوان اهرم فشار استفاده کنه. تو باید جایی باشی که دست هیچ‌کس بهت نرسه. ن. نمیخوام بزارم بیش‌از از این بترسی...

ا.ت به سمت در می‌رود. “من می‌رم.” ( عصبیییی)

ا.ت: من از اینجا میرم. تو نمی‌تونی منو گروگان بگیری.

ته: (یک قدم سریع برمی‌دارد و در را پشت سر ا.ت قفل می‌کند. او این کار را با حالتی انجام می‌دهد که انگار دارد از یک شیء گران‌بها محافظت می‌کند.)
م. م..من می‌تونم. و این کارو می‌کنم. برای اینکه مطمئن بشم هفته‌ی دیگه وقتی برگشتی، هنوز می‌تونی به من اعتماد کنی.( زهی خیال باطل )

ا.ت وحشت‌زده به ته خیره می‌شود. این تمام چیزی بود که نیاز داشت تا بفهمد این رابطه چقدر سمی شده است. او فریاد می‌زند: “تهیونگ، درو باز کن! خواهش میکنم....”

ته: (صدای در به گوش می‌رسد. این صدای قدم‌های سنگین چند نفر است که به سرعت از راهرو نزدیک می‌شوند.
) آروم باش. این یکی از بچه‌های منه. اون فقط… اوضاع رو سر و سامون می‌ده. خواهش میکنم نترس ازم

ناگهان، قفل در مطب باز می‌شود و یکی از دستیاران وفادار ته،( کوک) با یونیفرم و ماسکی که فقط چشمانش معلوم است، وارد می‌شود. او کاملاً حرفه‌ای و بدون هیچ نشانه‌ای از تلاشی برای مبارزه عمل می‌کند.

دستیار: (با صدای کاملاً خنثی)
آقای کیم دستور دادند.

ا.ت می‌خواهد فرار کند، اما دستیار به شکلی باورنکردنی سریع است. او یک دستمال آغشته به ماده‌ای با بوی شیرین و تند( باباباریکللله) به سمت دهان ا.ت می‌گیرد. ا.ت سعی می‌کند مقاومت کند، اما ماده به سرعت اثر می‌کند. آخرین چیزی که می‌بیند، چهره‌ی متعجب، وحشت‌زده و در عین حال ناامید ته است که به او نگاه می‌کند.

ته: (فقط یک کلمه، در حالی که ا.ت در حال بیهوشی است.)
قول می‌دم جات امن باشه.

چشمان ا.ت بسته می‌شوند.

ویو پایانی....: چند ساعت بعد. ا.ت در یک اتاق بزرگ و باشکوه، که با دکوراسیون سلطنتی تزئین شده، روی تختی لوکس بیدار می‌شود. نورپردازی ملایم است و همه چیز گران‌بها به نظر می‌رسد. او سعی می‌کند بلند شود، اما هنوز کمی گیج است. پنجره‌های بلند، منظره‌ای خیره‌کننده از یک باغ بزرگ و نمایی از یک عمارت عظیم را نشان می‌دهند. این عمارت، خانه اصلی کیم تهیونگ است. او در حال حاضر، به طور فیزیکی، در چنگال فردی است که ادعا می‌کند عاشق اوست( اززز خدااااتتتت باشههههههه ک.ص کش)
دیدگاه ها (۰)

پارت ۶: ویووو: مطب ا.ت. یک هفته بعد. هوا آرام است، اما اضطرا...

پارت ۵ ویو : مطب دکتر پارک ا.ت. جلسه بدون میز ( دافففف) همان...

طراح عشق

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط