𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀 سکوت
𝕾𝖎𝖑𝖊𝖓𝖈𝖊 🖤🥀 سکوت
𓆩 پــارت پــنجم 𓆪 🖤🥀
صدای شلیک هنوز در انبار میپیچید.
اسما پشت سر نامجون ایستاده بود و سعی میکرد نفسش را کنترل کند.
ـ «نامجون... چی شد؟»
نامجون بدون اینکه نگاهش کند، آرام گفت:
ـ «ساکت باش.»
ـ «ولی—»
ـ «اسما، گفتم ساکت باش.»
لحنش آنقدر جدی بود که اسما دیگر چیزی نگفت.
چند ثانیه گذشت.
هیچ صدایی نمیآمد.
نه از مرد.
نه از بیرون.
نامجون دستش را روی دیوار کشید و کلید چراغ اضطراری را پیدا کرد.
چراغ قرمز کوچکی روشن شد.
اما...
مرد ناپدید شده بود.
فقط انگشتر نقرهای روی زمین افتاده بود.
نامجون خم شد و آن را برداشت.
پشت انگشتر، چیزی حک شده بود.
یک تاریخ.
«۲۷ آبان»
اسما نزدیکتر آمد.
ـ «این تاریخ چیه؟»
نامجون جواب نداد.
ـ «نامجون؟»
او انگشتر را در جیبش گذاشت.
ـ «باید بریم.»
ـ «نه.»
نامجون به سمتش برگشت.
ـ «چی؟»
اسما این بار محکمتر گفت:
ـ «تا وقتی بهم نگفتی من چه نقشی توی این ماجرا دارم، از اینجا نمیرم.»
نامجون چند لحظه به او خیره شد.
بعد آرام گفت:
ـ «تو هیچ نقشی نداری.»
اسما با عصبانیت خندید.
ـ «پس چرا اون مرد اسم منو میدونست؟»
نامجون ساکت شد.
ـ «چرا گفت من اتفاقی وارد زندگی تو نشدم؟»
باز هم سکوت.
اسما قدمی جلو رفت.
ـ «و چرا وقتی اسم منو آورد، تو ترسیدی؟»
نامجون نگاهش را از او گرفت.
همین سکوت...
جواب همهچیز بود.
---
چند دقیقه بعد، داخل ماشین بودند.
باران شدیدتر شده بود.
اسما کنار پنجره نشسته بود و به خیابان خیره شده بود.
نامجون رانندگی میکرد.
بعد از چند دقیقه، اسما آرام پرسید:
ـ «اون تاریخ یعنی چی؟»
نامجون نفس عمیقی کشید.
ـ «بیست و هفت آبان... روزیه که همهچیز شروع شد.»
اسما برگشت.
ـ «چه چیزی؟»
نامجون برای چند لحظه سکوت کرد.
ـ «مرگ برادرم.»
اسما شوکه شد.
ـ «تو برادر داشتی؟»
ـ «داشتم.»
صدایش سرد بود، اما غمی پنهان در آن وجود داشت.
ـ «اون شب، من فقط یه نفر رو مقصر میدونستم.»
اسما آهسته پرسید:
ـ «همون مرد؟»
نامجون سر تکان داد.
ـ «آره.»
سکوت دوباره بینشان نشست.
اما این بار...
اسما چیزی را به یاد آورد.
تصویری مبهم.
یک اتاق تاریک.
صدای باران.
و کودکی که دستش را گرفته بود.
اسما ناگهان سرش را گرفت.
ـ «آخ...»
نامجون فوراً ماشین را کنار زد.
ـ «اسما؟»
اسما نفسنفس میزد.
ـ «یه چیزی... یادم اومد.»
نامجون به سمتش برگشت.
ـ «چی؟»
اسما با چشمانی پر از ترس به او نگاه کرد.
ـ «من... اون شب رو قبلاً دیدم.»
نامجون خشک شد.
ـ «کدوم شب؟»
اسما لبهایش را به سختی تکان داد.
ـ «بیست و هفت آبان.»
چشمهای نامجون گرد شد.
اسما ادامه داد:
ـ «و اون مرد...»
مکث کرد.
ـ «من قبلاً دیدمش.» 🖤🥀
ادامه دارد........
𓆩 پــارت پــنجم 𓆪 🖤🥀
صدای شلیک هنوز در انبار میپیچید.
اسما پشت سر نامجون ایستاده بود و سعی میکرد نفسش را کنترل کند.
ـ «نامجون... چی شد؟»
نامجون بدون اینکه نگاهش کند، آرام گفت:
ـ «ساکت باش.»
ـ «ولی—»
ـ «اسما، گفتم ساکت باش.»
لحنش آنقدر جدی بود که اسما دیگر چیزی نگفت.
چند ثانیه گذشت.
هیچ صدایی نمیآمد.
نه از مرد.
نه از بیرون.
نامجون دستش را روی دیوار کشید و کلید چراغ اضطراری را پیدا کرد.
چراغ قرمز کوچکی روشن شد.
اما...
مرد ناپدید شده بود.
فقط انگشتر نقرهای روی زمین افتاده بود.
نامجون خم شد و آن را برداشت.
پشت انگشتر، چیزی حک شده بود.
یک تاریخ.
«۲۷ آبان»
اسما نزدیکتر آمد.
ـ «این تاریخ چیه؟»
نامجون جواب نداد.
ـ «نامجون؟»
او انگشتر را در جیبش گذاشت.
ـ «باید بریم.»
ـ «نه.»
نامجون به سمتش برگشت.
ـ «چی؟»
اسما این بار محکمتر گفت:
ـ «تا وقتی بهم نگفتی من چه نقشی توی این ماجرا دارم، از اینجا نمیرم.»
نامجون چند لحظه به او خیره شد.
بعد آرام گفت:
ـ «تو هیچ نقشی نداری.»
اسما با عصبانیت خندید.
ـ «پس چرا اون مرد اسم منو میدونست؟»
نامجون ساکت شد.
ـ «چرا گفت من اتفاقی وارد زندگی تو نشدم؟»
باز هم سکوت.
اسما قدمی جلو رفت.
ـ «و چرا وقتی اسم منو آورد، تو ترسیدی؟»
نامجون نگاهش را از او گرفت.
همین سکوت...
جواب همهچیز بود.
---
چند دقیقه بعد، داخل ماشین بودند.
باران شدیدتر شده بود.
اسما کنار پنجره نشسته بود و به خیابان خیره شده بود.
نامجون رانندگی میکرد.
بعد از چند دقیقه، اسما آرام پرسید:
ـ «اون تاریخ یعنی چی؟»
نامجون نفس عمیقی کشید.
ـ «بیست و هفت آبان... روزیه که همهچیز شروع شد.»
اسما برگشت.
ـ «چه چیزی؟»
نامجون برای چند لحظه سکوت کرد.
ـ «مرگ برادرم.»
اسما شوکه شد.
ـ «تو برادر داشتی؟»
ـ «داشتم.»
صدایش سرد بود، اما غمی پنهان در آن وجود داشت.
ـ «اون شب، من فقط یه نفر رو مقصر میدونستم.»
اسما آهسته پرسید:
ـ «همون مرد؟»
نامجون سر تکان داد.
ـ «آره.»
سکوت دوباره بینشان نشست.
اما این بار...
اسما چیزی را به یاد آورد.
تصویری مبهم.
یک اتاق تاریک.
صدای باران.
و کودکی که دستش را گرفته بود.
اسما ناگهان سرش را گرفت.
ـ «آخ...»
نامجون فوراً ماشین را کنار زد.
ـ «اسما؟»
اسما نفسنفس میزد.
ـ «یه چیزی... یادم اومد.»
نامجون به سمتش برگشت.
ـ «چی؟»
اسما با چشمانی پر از ترس به او نگاه کرد.
ـ «من... اون شب رو قبلاً دیدم.»
نامجون خشک شد.
ـ «کدوم شب؟»
اسما لبهایش را به سختی تکان داد.
ـ «بیست و هفت آبان.»
چشمهای نامجون گرد شد.
اسما ادامه داد:
ـ «و اون مرد...»
مکث کرد.
ـ «من قبلاً دیدمش.» 🖤🥀
ادامه دارد........
- ۹۲
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط