{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو متعلق به منی

تو متعلق به منی
𝐏𝐚𝐫𝐭:4

جونگکوک بی حال روی زمین افتاد و نفس نفس میزد و هق هق میکرد

جونگکوک:چطور...هق...چطور تونست همچین کاری...هق...کنه...هق...پدررررر

جونگکوک اونقدر گریه کرد که نفهمید کی خوابش برد

ویو تهیونگ
جونگکوک رو ترک کردم در رو قفل کردم و رفتم به دفترم و پشت میز نشستم سیگار و فندکی برداشتم سیگار رو توی دهنم گذاشتم و با فندک روشنش کردم و شروع کردم به سیگار کشیدن چند سیگار دیگر هم کشیدم بوی سیگار کل اتاق رو برگرفته بود بویی که من واسش جونمم میدم که یهو در باز شد و الا اومد تو

[علامت الا×]

×:تو واقعا اونو دوست داری

تهیونگ نگاهی به الا کرد و هیچی نگفت

×:تو واقعا اونو دوست داری!!!!

تهیونگ:اره

الا با شنیدن این حرف تهیونگ عصبی شد

×:مگه اون چی داره...داد...

تهیونگ:هرچیزی رو که تو نداری

الا بیشتر از قبل عصبی شده بود اونقدر عصبی بود که مجسمه دکوری رو برداشت و محکم کوبوندش به زمین تهیونگ بلند شد

تهیونگ:داری چیکار میکنی...داد...

×:تو احساسات من رو به خودت که ۴ سال همراهت بودم رو نادیده گرفتی و اونو انتخاب کردی تو اصلا به احساسات دیگران نسبت به خودت اهمیت میدی...داد...

تهیونگ به الا نزدیک شد

تهیونگ:معلومه که اهمیت نمیدم ادما بی ارزش تر از چیزی هستن که بخوای خودشن و احساساتشون اهمیت بدی

×:تو چرا اینقدر بی رحم و بی احساسی اصلا تاحالا به این فکر کردی که باید به احساسات بقیه اهمیت بدی و بدونی اونا اصلا حالشون خوبه یا نه و یکم دلت براشون بسوزه

تهیونگ:چرا باید اهمیت بدم وقتی که من حالم خوب نبود و احساس تنهایی میکردم کسی دلش به حال من سوخت؟اونی که میسوزه تویی نه دل من الانم از جلو چشام گمشو[رمی:رو این جمله قفلی زدم]

×:اما تو...

تهیونگ:گمشو از عمارت من برو بیرون...عربده...

×:باشه میرم!!!!!

الا از عمارت خارج شدو رفت به خونش

تهیدنگ پشت میز نشست دستاشو توی موهاش فرو برد سرشو روی میز گذاشت که یکی از ادماش اومد تو اتاق

ادم۱:ارباب

تهیونگ:چیه

ادم۱:خب..

تهیونگ:خب چی

ادم۱:خبببب

تهیونگ:درست صحبت کن ببینم چی میگی

ادم۱:چشم ارباب...ما فهمیدیم که مایلو او-اون هنوز زندس و نمرده

تهیونگ از این حرف ادمش شوکه شد

تهیونگ:چی...داد...اون عوضی نمرده

ادم۱:نه ارباب

تهیونگ:پس چرا منتظرید بریدو پیداش کنید

ادم۱:چشم ارباب

ادم تهیونگ رفت تا به دنبال مایلو بگرده و پیداش کنه

تهیونگ:مایلو عوضی

[نکته:مایلو کسیه که پدر مادر و خواهر تهیونگ رو به قتل رسوند ۲ سال پیش تهیونگ مایلو رو از ساختمون پرت کرد پایین اما مایلو گفت که برمیگرده تهیونگ هم فکر کرد مایلو مرده و هیچوقت قرار نیست برگرده اما انگار اشتباه میکرد]

ساعت ۲۱:۰۰ شب بود جونگکوک هنوز خواب بود

تهیونگ رفت به سمت اتاقی که جونگکوک داخلش بود در رو باز کرد جونگکوک رو دید که جلوی در روی زمین خوابیده

تهیونگ:این...

تهیونگ خم شد و به چهره کیوت و بامزه جونگکوک خیره شد همینطور که داشت بهش نگاه میکرد جونگکوک چشاشو باز کرد و باهم چشم تو چشم شدن جونگکوک کمی سرشو تکون داد تهیونگ بلند شد و راست وایساد جونگکوک هم بلند شد

تهیونگ:چطوری تونستی روی این زمینی که عین سنگه بخوابی

جونگکوک:عام...

لحظه ای سکوت کل اتاق رو برگرفت

تهیونگ لب زد:ما امشب پیش هم میخوابیم

جونگکوک تعجب کرد

جونگکوک:ها؟ما دوتا تو این اتاق

تهیونگ:اره

جونگکوک:اما...نمیشه

تهیونگ خمیازه ای کشید

تهیونگ:اوممم ولش تو که نمیخوای...

جونگکوک:عامممم باشه

تهیونگ:خوبه

تهیونگ رفت تا لباسشو عوض کنه که جونگکوک گفت:عامممم من...

تهیونگ:تو چی

جونگکوک:من گرسنمه

تهیونگ:واقعا

جونگکوک:اوهوم

تهیونگ جونگکوک رو برد به اشپزخونه و بهش خوراکی داد بعد از اینکه جونگکوک خوراکی هارو خورد تهیونگ رفت به اتاق جونگکوک هم اب خورد و رفت بالا وقتی در رو باز کرد دید که تهیونگ لباس تنش نیست فقد شلوارشو به تن داره اون بدن با اون سیکس پک های جذابش باعث شد جونگکوک چند دقیقه همینطور به تهیونگ نگاه کنه

تهیونگ:چیزی شده؟

جونگکوک از افکارش اومد بیرون[رمی:اره از افکار منحرفش اومد بیرون]

جونگکوک:نه-نه چطور

تهیونگ:اخه چند دقیقس داری بهم نگاه میکنی

جونگکوک:من

تهیونگ:اره

جونگکوک:خب من عاممم...شب بخیر

جونگکوک رفت و روی تخت دراز کشید

تهیونگ لبخندی زد و رفت و کنار جونگکوک خوابید

جونگکوک:عامممم...نمیخوای لباس بپوشی؟

تهیونگ:من عادت دارم شبا بدون لباس میخوابم توهم باید لباستو دراری

جونگکوک:چ-چ-چی

تهیونگ:این قانون جدید این خونس

جونگکوک:اما

تهیونگ نگاهی ترسناک به جونگکوک کرد

جونگکوک:با-باشه


شرط:
۶لایک
۶کامنت
۳بازنشر
دیدگاه ها (۷)

میشه لطفا یکی یه کام بزاره که حالمو خوب کنه☹

همگی بگیددددد🩷🫶

تو متعلق به منی𝐏𝐚𝐫𝐭:۳جونگکوک برگشت و با صحنهای که دید زبونش...

#بے_صبرانـہ_منتظرتمپارت : 8 اونا به سمت عمارت مشترکشون راهی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط