playmate_p46

●کوک سوار ماشین شد ات بر خلاف همیشه اروم راه افتاد کوک تعجب کرد اما چیزی نگفت صدای اروم موسیقی توی ماشین میچید کوک نمیدونست ات داره کجا میره جو یهو عوض شده بود
کوک: مادمازل کجا داریم میریم؟
ات:(*لخندی زد و به کوک نگاه کرد)یه جای خوب
کوک: خف کجا بگو میخوام بدونم
ات: نترس نمیدزدمت
کوک:..گگگگ
●چند مینی گذشت و ات رسید به مقصد و ماشین و متوقف کرد
کوک به ات نگاه کرد ،ات اومده بود پیش مامان و بابا!
ات بدون توجه به کوک پیاده شد کوک پشت سرش از ماشین خارج شد. باد موهای ات و رو صورتش جا به جا میکرد سردی هوا باعث شده بود طبق معمول صورتش و دستاش یخ بزنه با دست موهاشو از روی گونه از کنار زد و جلو رفت
ات: سلام مامان سلام بابا
●ات روی زاتوهاش خم شد و دستی کشید روی مزار هر ۲شون و اروم روی زمین نشست کوک کمی دور تر از ات ایستاده بود
ات:(*قطره های اشک از چشماش جاری شد و شروع کرد به حرف زدن) اونجا حالتون خوبه؟ دلم براتون خیلی تنگ شده ! حواستون به منو و کوک هست ؟ قبول دارید خیلی زود تنهامون گزاشتین ؟ مامان میدونی چیه من خسته شدم دلم میخاد وقتی میام خونه تو منتظرم باشی بابا من دلم برای وقتایی که کل روز منتظر بودم تا تو از سرکار بیای و من ببیننت و بغلم کنی خیلی تنگ شده من سعی میکنم قوی باشم اما دیگه نمیتونم خسته شدم سعی میکنم همزمان حواسم به کوک باشه مراقبش باشم اما نمیشه احساس میکنم یه بار اضافی ام رو دوشش
●کوک با این حرف ات انگار قلبش صد تیکه شد و سمت ات دویید و کنارش روی زانوهاش نشست و بغلش کردچشماش سعی داشت مقاوت کنه اما نتونست
کوک: میبینید هنوز کله شقه *رو کرد به ات و و اشکای صورتش و با دست کنار زد و گفت : چطور میتونی همچین حرفی رو بزنی ات متاسفم متاسفم که باعث شدم همچین فکری رو کنی مامان بابا کاش شما میتونستید یه چیزی بگید شما که میدونید
●ات متنفر بود از اینکه به چشماش اجازه داده بود تا حال درونش و ابراز کنن متنفر بود از اینکه غرورش جلوی یکی بشکنه متنفر بود از ابنکه یکی باهاش از سر ترحم رفتار کنه چه اون فرد کوک باشه چه هرکس دیگه از تو بغل کوک بیرون اومد و گفت : مامان بابا اومدم پیشتون تا یه چیزیو بگم به کوک بگید مراقب من نباشه انقدر حواسش بهم نباشه بهش بگید اینارو باشه؟
●کوک به ات خیره شده بود هر کدوم از حرفای ات شبیه پتکی بود که اونو به هزار تیکه تبدلیل میکرد ات ارو ارون رفت و سوار ماشین شد دستاشو روی صورتش گذاشت نمیدونست چش شده اشک ها بی امان از چشماش سرازیر میشدن و اون داشت تلاش میکرد تا متوقفشکن کنه در همون حال کوک کنار مزار مامان و بابا نشسته بود اونن درست عین ات امشب هردوشون گاردشون و پایین اورده بودن و تبدیل شده بودن به همون بچه هایی که ۱۸ سال پیش تو کوجه پس کوچه های سئول جاشون گذاشته بودن
کوک:شما بگید چیکار کنم اگر ات ام از دست بدم دیگه هیچ دلیلی برای زندگی کردن ندارم مامان بابا ات حواسش به خودش نیست فقط وانمود میکنه عین قدیما هندز ننیزاره تو هیچ کاری کمکش کنم هنوز وقتی ناراحته هیچی نمیگه هنوزم وقتی خسته میشه فقط اروم میشینه یه گوشه و یه جوری رفتار میکنه انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده ولی من لرزش دستاشو میبینم خستگی تو چشماشو میبینم و نمیتونم چیزی بگم این وسط سر و کله اون کیم عوضی ام پیدا شده کسی که کل زندگی رو برامون سیاه و تاریک کرد نمیدونی با ات چیکار کرد.... از خودم متنفرم ات فکر میکنه من مراقبشم ولی اکر من واقعا حواسم بهش بود نمیزاشتم اون ۱ روز دست اون حرومی باشه اهه من فقط فکر کردم با دوستاشه چون باهم بحث کرده بودیم همین
اما اون خیلی بیشتر حواسش به من هست درست برعکس من (لخندی زد و اشک از چشماش دوباره سرازیر شد ) مامان وقتایی که مهربونه درست شبیه توعه دستپخش رفتاراش مهربونی هاش همه چیزش اما وای به اون روزی که عصبی شه درست میشه شبیه بابا جرعت نمیکنم حتی نزدیکش بشم ....
میشه شما ام حواستون به ما باشه؟
کوک اشکای روی صورتش و پاک کرد و اروم اروم سمت ماشین قدم برداشت ات پشت فرمون نبود کوک لخندی زد و سوار شد
دیدگاه ها (۱)

playmate_p45

سلام جوجه هاببخشید یه مدت نبودم راستش شرایط زیاد اوکی نیست ا...

عشق چیز خوبیه پارت ۱۲ بادیگارد اومد بادیگارد : قربان فهمیدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط