رمانم پارت ۷

رمانم پارت ۷:


بچه ها داشتن جارو هاشون رو از تو انبار در میاوردن که بازی کوییدیچ برن و من هم به خانم ویزلی تو آشپزی کمک میکردم. اولین بار بود که حس واقعی داشتن مادر رو احساس میکردم...
یکی زنگ در رو زد.
خانم ویزلی:اوم ا/ت قرار بود سیریوس بیاد میشه در رو باز کنی؟
من بزور با دست هایی که غرق در روغن و سس بود با آرنجم (دخترا میدونن چی میگم مثل معلولا) در رو باز کردم.
سیریوس دم در وایستاده بود و یک نفر هم پشتش بود.
سیریوس با چشم هایی درشت تر از جغد له من زل زده بود.
سیریوس: شما باید عضو جدید خوانواده ویزلی باشین خانم کوچولو؟
من با سر تأیید کردم و رفتم که دستم رو بشورم. اون کسی که پشت سیریوس بود پشتش حرکت کرد و هر دو به سمت آشپزخونه اومدن.
سیریوس: او مالی!
ــ خوش اومدین... بشینین...
راستی ا/ت همون...
سیریوس: اوه آره میدونم خوشبختم.(و دستش رو به سمت من دراز کرد که دست بدیم.)
من دستم رو با پیشبندم خشک کردم و دست دادم. اون کسی که پشت سیریوس بود بیرون اومد و خانم ویزلی اون رو در آغوش فشرد.
پسری حدودا ۱۵ یا ۱۶ ساله بود... اما خیلی خوش قیافه بود...
خانم ویزلی اون رو بقل کرد و گفت: ریگی! خیلی خوشحالم که اومدی!
ریگی؟ اون دیگه چه اسمی بود‌؟😕
پسره به سمت من اومد و دستشرو دراز کرد: سلام... ا/ت بودی؟
لکنتم گل کرد: آره و شما؟
ــ اوه... معذرت میخوام ریگولوس هستم!
و لبخند کجی زد.
سیریوس: اوه راستی میتونم هری رو ببینم؟
مالی: اوه اونا تو حیاط هستن. ا/ت راهنماییشون بکن.
من جلو راه افتادم به حیاط پشتی خونه رفتیم تا در چوبی رو باز کردم همه نگاه ها به پشتم چرخید. یعنی به چی نگاه میکردن؟ جن دیده بودن مگه؟
هری تا چشمش به سیریوس اقتاد دوید و اکمد و پرید بغلش سیرزوس چرخوند و روی زمین گذاشت اولین بار بود که اونقدر شادی توی چشم های هری میدیدم.
اما به محض این که چشمش به ریگولوس خورد نگاه پر شوقش تبدیل به چشم غره وحشتناکی تبدیل شد. ولی چرا؟
متوجه شدم همه دارن به ریگولوس نگاه میکنن...
رون که دست هاش رو توی هم مشت کرده بود و فشار میداد خیلی آروم زیر لب زمزمه کرد: مرگ... خوار ها...
ریگولوس سریع آستین دست راستش رو پایین کشید و علامت شومی که روی دستش بود رو مخفی کرد.
سیریوس که انگار از حال و اوضاع خبر دار شده بود گفت: اوه بچه ها اون یه سوأتفاهم بود اون حالا یه داغ گذاشته شده‌ی سادست فهمیدین؟
همه به نشونه تأیید سر تکون دادن.
امکان نداشت... ریگولوس خیلی بچه ی مظلومی به نظر میومد. کم کم جو سبک شد و رفتن که کوییدیچ بازی کنن. ریگولوس روی نیمکت نشست و منم با فاصله اون سر نیمکت نشستم.
ریگو: (با کیوت و گوگولی ترین قیافه ای که تو زندگیم دیده بودم) تو هم من بدت میاد؟
ا/ت: نه... من اصلا... نمیدونم.
ریگو: خوبه... من فقط یه اشتباه کردم و اکن اشتباه باعث شد دیگه کسی با من مثل قبل نباشه.(با چهره ناراحت و آویزون)
ا/ت: من نمیدونم چی بگم.
بعد چرخیدم و با حسرت به بچه ها که داستن تو ارتفاع ده متری بازی میکردن نگاه کردم.
سدریک با جاروش پایین اومد و از شیر آب که کنار نیمکت بود آب خورد و متوجه نگاه های پر حسرت من ‌شد.
سدریک: میخوای یاد بگیری؟
ا/ت: آره قطعا وقتی که بریم هاگوارتز توی کلاس ها ثبت نام میکنم.
سدریک: نه الان بهت یاد میدیم.
ریگولوس: من میتونم.
سدریک: لازم نیست میدونم جارو سواریت خوبه ولی...
ریگولوس: ولی بهم اعتماد نداری آره؟
بعد بلند شد و به سمت در خونه رفت.
چشم ݝره ای به سدریک رفتم و بلند شدم تا برم دنبال ریگولوس.
ا/ت: وایستا!... میگم وایستا...
ریگولوس: نه مشکلی نیست ولی بهتره من جدا باشم.
ا/ت: نه وایستا تو...
دستم رو روی شونه اش کشیدم و اون برگشت.
چشماش پر اشک بود، داشت چکه میکرد. سرش رو پایین گرفت که من نبینم. دستم رو زیر چونه دش کشیدم و روی گونه اش گذاشتم. آروم با شصتم اشکش رو پاک کردم.
ا/ت: تو حق نداری این کار ها رو با خودت بکنی... خودت میگی اشتباه کردم و از اشتباهت با خبری و راهی هم برای جبران کردنش نداری. پس نباید خودت رو سرزنش بکنی.
ریگولوس: ممون میدونم ولی...
ا/ت: یه لحظه وایستا! دویدم و از تو حیاط جارویی که روی زمین افتاده بود برداستم و آوردم: اینا نمیزارن اینجا بهم یاد بدی باید بریم بیرون.
دستش رو گرفتم و دنبال خودم کشیدم.

*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*-*

ممنون که خوندین لایک فراموش نشه بای بای💜💙💛❤💚
دیدگاه ها (۱)

Forbidden love⑨حالم خیلی بد بود چشمام پر از اشک شده بود و دس...

《وقتی برات قلدری میکرد ولی...》پارت ⁴ویو ا/تکه یهو معلم برگشت...

True Love②①فردا (شب) تازه رسیدم خونه رمز در رو زدم و رفتم دا...

🖤 عروس مافیا | پارت دومعمارت جونگ‌کوک | ساعت ۹ شبا/ت وارد ات...

سناریو سو پارت اخر

سناریو سو پارت اخر

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

تکپارتی از جین...«دوستان بعضی اوقات ممکنه وسط فیک طولانی تک ...

🌷 𝐅𝐋𝐎𝐖𝐄𝐑𝐒ραят 4 | بارانعصر همان روز، آسمان سئول ناگهان ابری ...

ادامه سناریو

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط