تک پارتی کوتاه ( غمگین )
تک پارتی کوتاه ( غمگین )
پارت ۱
تو مهمونی همون طور که جام شراب دستم بود داشتم به جونگ کوک و زنش نگاه میکردم . وسط صحنه داشتن باهم میرقصیدن . جونگ کوک دست هاش رو تو دستای لینا حلقه کرد . هه چه جالب یه مدت دستای من اونجا بودن ... واقعا چطور فکر میکردم که من قراراه باهاش ازدواج کنم ؟
یه توضیح کوتا : ات و جونگکوک باهم بودن اما جونگ کوک با دوست ات بهش خیانت کرد .
ادامه ....
بغض بدی گلومو چنگ زد .... یه لحظه حالم بد شد رفتم سمت بالکن ... یه نفس عمیق کشیدم ... یه نگاه به پایین انداختم ... شاید این ... کار درست باشه . برای آخرین بار به عکسای خودمو جونگ کوک نگاه کردم و بعد گوشیمو گذاشتم رو نامه ای که براش نوشتم ... نمیدونم شاید بعدش یکم بفهمه من دوستش داشتم. آروم رفتم بالا و آماده افتادن بودم اما قبلش میخواستم مرگم رو حتمی کنم ...
ویو جونگ کوک :
دیدم ات حالش بد شد نمی دونم چرا یه لحظه احساس کردم باید برم دنبالش وقتی رسیدم به بالکن دیدم ات میخواد خودشو بندازه پایین . خدای من اون دیوونه شده .
بدو بدو رفتم سمت و دستش رو گرفتم و کشیدمش تو بغلم که یهو با بدن سرد و غرق در خونش مواجه شدم .... خدای من ات . ات. نگاهم به صفحه گوشیش و یه نامه افتاد . سریع گذاشتمش تو جیبم ، ات رو بغل کردم و سمت مهمونا رفتم .
_ کمک ! کمک ! ات من .. ات من ! زنگ بزنید به آمبولانس ....ات ات چشمتو باز کن قشنگم . قربونت بشم ... مگه قرار نبود باهم ازدواج کنیم ؟ ات بیدار شو دیگه ( داد و گریه )
مامانش سریع به سمتم اومد و با دیدن وضع دخترش از حال رفت . آمبولانس اومد و ات رو برد .
ویو اتاق عمل ...
خیلی استرس داشتم یک ساعت بود که ات تو اتاق عمل بود .... یهو دیدم مامانش با گریه اومد سمتم و یکی ضد در گوشم
م.ات : همش تقصیر توعههه تو دخترمو کشتی آدم بی شرفففف ( داد و گریه )
خواهر ات : مامان آروم باش ات هنوز زندس .
یهو دیدیم دکتر از اتاق اومد بیرون ...
مامان ات : چیشد آقای دکتر ؟ دخترم زندس ؟
دکتر : من خیلی متاسفم اما دخترتون رو از دست دادید
با این جمله م.ات وباره از حال رفت ( بابا مادرم چرا اینقدر قش میکنی تو ؟) باشنیدن این حرف انگار دنیا رو سرم خراب شد ... من چیکار کردم ؟ چطور تونستم فرشتم رو به جنده ای مثل لینا بروشم ؟ تو راه بزور جیمین بردتم خونه ... وقتی رفتم خونه با لیا مواجه شدم
ل : د.د.ی اومدی ؟
_ از خونه من گمشو بیرون ه.ر.ز.هههه ( داد )
ل : وا ...
حرفش نصفه بود که از موهاش گرفتم و پرتش کردم بیرون . یاد نامه ات افتادم . سریع در آوردمش و خوندمش
نامه ات :
جونگکوک،
نوشتن اسمِت هنوز هم دستهامو میلرزونه.
نه چون نمیدونم چی بگم،
چون همهچیزو گفتم و هیچکدومش به جایی نرسید.
من همونقدر دوستت داشتم که ساکت شدم.
همونقدر که منتظر موندم،
همونقدر که خودمو جمع کردم
تا جا برای نبودنِ تو باز بشه.
میگن نرسیدن عادت میشه.
دروغه.
نرسیدن فقط آدمو کمرنگ میکنه؛
طوری که یه روز جلوی آینه
خودت رو میبینی
ولی نمیتونی صداش کنی.
من ازت چیزی نمیخواستم
جز اینکه یهبار
بگی «میبینمت».
ولی همیشه از کنارم رد شدی
انگار من
یه اشتباهِ کوچیک توی مسیرت بودم.
اگه یه روز به این فکر افتادی
که چرا دیگه نیستم،
بدون تقصیرِ عشق بود؛
عشقی که جا نداشت
و من زیادی جدی گرفتمش.
این آخرین باره
که اسمِت رو با امید مینویسم.
بعد از این،
من آروم میشم…
خیلی آروم.
اونقدر که دیگه
کسی صدای شکستنمو نشنوه.
خداحافظ،
ات
با خوندن نامش اشک از چشمام سرازیر شد ... من چیکار کردم ؟ یهو گوشی ات تو جیبم صدا داد ... از جیبم در آوردم و روشنش کردم هنوز هم تصویر زمینش عکس خودمون بود قفلش تاریخ تولد من ... بیشتر شکستم قفل گوشیش رو که باز کردم با کلی عکس از من و خودش روبرو شدم ... اینطوری نمیشه ... ات منم میام پیشت . یه چاقو برداشتم و مثل ات روی بالکن موقع افتادن رگ گردنمو زدم و خاموشی ...
(میدونم خیلی چندش شد... این مرد اون مرد کلا همه کولی بازی در میاوردن 😂💔)
بچه ها قبل پشمونی اینو گذاشتم. امید وارم راضی باشید این اولین تک پارتیه که مینویسم... حتما نظرتونو تو کامنتا بگید.
پارت ۱
تو مهمونی همون طور که جام شراب دستم بود داشتم به جونگ کوک و زنش نگاه میکردم . وسط صحنه داشتن باهم میرقصیدن . جونگ کوک دست هاش رو تو دستای لینا حلقه کرد . هه چه جالب یه مدت دستای من اونجا بودن ... واقعا چطور فکر میکردم که من قراراه باهاش ازدواج کنم ؟
یه توضیح کوتا : ات و جونگکوک باهم بودن اما جونگ کوک با دوست ات بهش خیانت کرد .
ادامه ....
بغض بدی گلومو چنگ زد .... یه لحظه حالم بد شد رفتم سمت بالکن ... یه نفس عمیق کشیدم ... یه نگاه به پایین انداختم ... شاید این ... کار درست باشه . برای آخرین بار به عکسای خودمو جونگ کوک نگاه کردم و بعد گوشیمو گذاشتم رو نامه ای که براش نوشتم ... نمیدونم شاید بعدش یکم بفهمه من دوستش داشتم. آروم رفتم بالا و آماده افتادن بودم اما قبلش میخواستم مرگم رو حتمی کنم ...
ویو جونگ کوک :
دیدم ات حالش بد شد نمی دونم چرا یه لحظه احساس کردم باید برم دنبالش وقتی رسیدم به بالکن دیدم ات میخواد خودشو بندازه پایین . خدای من اون دیوونه شده .
بدو بدو رفتم سمت و دستش رو گرفتم و کشیدمش تو بغلم که یهو با بدن سرد و غرق در خونش مواجه شدم .... خدای من ات . ات. نگاهم به صفحه گوشیش و یه نامه افتاد . سریع گذاشتمش تو جیبم ، ات رو بغل کردم و سمت مهمونا رفتم .
_ کمک ! کمک ! ات من .. ات من ! زنگ بزنید به آمبولانس ....ات ات چشمتو باز کن قشنگم . قربونت بشم ... مگه قرار نبود باهم ازدواج کنیم ؟ ات بیدار شو دیگه ( داد و گریه )
مامانش سریع به سمتم اومد و با دیدن وضع دخترش از حال رفت . آمبولانس اومد و ات رو برد .
ویو اتاق عمل ...
خیلی استرس داشتم یک ساعت بود که ات تو اتاق عمل بود .... یهو دیدم مامانش با گریه اومد سمتم و یکی ضد در گوشم
م.ات : همش تقصیر توعههه تو دخترمو کشتی آدم بی شرفففف ( داد و گریه )
خواهر ات : مامان آروم باش ات هنوز زندس .
یهو دیدیم دکتر از اتاق اومد بیرون ...
مامان ات : چیشد آقای دکتر ؟ دخترم زندس ؟
دکتر : من خیلی متاسفم اما دخترتون رو از دست دادید
با این جمله م.ات وباره از حال رفت ( بابا مادرم چرا اینقدر قش میکنی تو ؟) باشنیدن این حرف انگار دنیا رو سرم خراب شد ... من چیکار کردم ؟ چطور تونستم فرشتم رو به جنده ای مثل لینا بروشم ؟ تو راه بزور جیمین بردتم خونه ... وقتی رفتم خونه با لیا مواجه شدم
ل : د.د.ی اومدی ؟
_ از خونه من گمشو بیرون ه.ر.ز.هههه ( داد )
ل : وا ...
حرفش نصفه بود که از موهاش گرفتم و پرتش کردم بیرون . یاد نامه ات افتادم . سریع در آوردمش و خوندمش
نامه ات :
جونگکوک،
نوشتن اسمِت هنوز هم دستهامو میلرزونه.
نه چون نمیدونم چی بگم،
چون همهچیزو گفتم و هیچکدومش به جایی نرسید.
من همونقدر دوستت داشتم که ساکت شدم.
همونقدر که منتظر موندم،
همونقدر که خودمو جمع کردم
تا جا برای نبودنِ تو باز بشه.
میگن نرسیدن عادت میشه.
دروغه.
نرسیدن فقط آدمو کمرنگ میکنه؛
طوری که یه روز جلوی آینه
خودت رو میبینی
ولی نمیتونی صداش کنی.
من ازت چیزی نمیخواستم
جز اینکه یهبار
بگی «میبینمت».
ولی همیشه از کنارم رد شدی
انگار من
یه اشتباهِ کوچیک توی مسیرت بودم.
اگه یه روز به این فکر افتادی
که چرا دیگه نیستم،
بدون تقصیرِ عشق بود؛
عشقی که جا نداشت
و من زیادی جدی گرفتمش.
این آخرین باره
که اسمِت رو با امید مینویسم.
بعد از این،
من آروم میشم…
خیلی آروم.
اونقدر که دیگه
کسی صدای شکستنمو نشنوه.
خداحافظ،
ات
با خوندن نامش اشک از چشمام سرازیر شد ... من چیکار کردم ؟ یهو گوشی ات تو جیبم صدا داد ... از جیبم در آوردم و روشنش کردم هنوز هم تصویر زمینش عکس خودمون بود قفلش تاریخ تولد من ... بیشتر شکستم قفل گوشیش رو که باز کردم با کلی عکس از من و خودش روبرو شدم ... اینطوری نمیشه ... ات منم میام پیشت . یه چاقو برداشتم و مثل ات روی بالکن موقع افتادن رگ گردنمو زدم و خاموشی ...
(میدونم خیلی چندش شد... این مرد اون مرد کلا همه کولی بازی در میاوردن 😂💔)
بچه ها قبل پشمونی اینو گذاشتم. امید وارم راضی باشید این اولین تک پارتیه که مینویسم... حتما نظرتونو تو کامنتا بگید.
- ۹۵
- ۲۷ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط