خواهر یه کوالا پارت ۲۳
چند ساعت بعد /محل مسابقه/ویو زی زی:
ناگی و بقیهی بچههای بلولاک وارد سالن شده بودند و مشغول گرم کردن بودند.
رئو برنامهی آخرین دقایق قبل از مسابقه را چک میکرد و بقیه هم هرکدام مشغول کار خودشان بودند.
باچیرا توپ را برداشت و سمت ناگی رفت.
باچیرا: ناگی! امروز خواهرت میاد دیگه؟
ناگی که داشت بند کفشش را میبست، بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت
ناگی: آره.
باچیرا: پس امروز باید خیلی خفن بازی کنی!
ناگی: چرا؟
باچیرا با تعجب نگاهش کرد.
باچیرا: چرا؟ چون میا میاد دیگه!
ناگی چند لحظه فکر کرد.
بعد خیلی آرام گفت
ناگی: خودش گفت میاد.
باچیرا: خب؟
ناگی: پس میاد.
ایساگی که حرفشان را شنیده بود، خندید.
ایساگی: یعنی اصلاً شک نداری؟
ناگی بالاخره سرش را بلند کرد.
ناگی: نه.
رئو از آن طرف زمین گفت:
رئو: میا گفت بعد از مسابقه مستقیم میره تمرین خودش، درسته؟
ناگی: هوم.
رئو: پس امروز باید سریع جمعوجور کنیم. خودش هم تمرین داره.
ناگی خیلی کوتاه گفت:
ناگی: میدونم.
اما همان لحظه نگاهش برای چند ثانیه به ورودی سالن رفت.
باچیرا متوجه شد.
لبخند شیطنتآمیزی زد.
باچیرا: دلت براش تنگ شده؟
ناگی فوراً نگاهش کرد.
ناگی: نه.
باچیرا: پس چرا هی درو نگاه میکنی؟
ناگی: منتظرم بیاد.
باچیرا: همون دلتنگیه!
ناگی: نه.
ایساگی خندید.
ایساگی: ولش کن باچیرا. با منطق ناگی بحث نکن.
---
چند دقیقه بعد...
درِ سالن باز شد.
صدای قدمهایی از سمت ورودی آمد.
ناگی که روی نیمکت نشسته بود، بدون اینکه حتی فکر کند سرش را بلند کرد.
و همان لحظه...
میا وارد شد.
کیفش روی شانهاش بود و لباس تمرین خودش را هم همراه داشت؛ چون قرار بود بعد از مسابقه مستقیم به تمرین تیمش برود.
همین که چشمش به ناگی افتاد، لبخند زد.
میا: ناگییی!
ناگی همان لحظه از جایش بلند شد.
باچیرا با چشمهای گرد نگاهش کرد.
باچیرا: نه...
ناگی مستقیم سمت میا رفت.
ایساگی خندید.
ایساگی: باز شروع شد.
ناگی رسید جلوی میا و بدون هیچ مقدمهای دستهایش را دورش حلقه کرد.
میا هم دستش را دور شانههایش گذاشت.
میا: سلام، قهرمان.
ناگی: هوم.
میا کمی عقب رفت و موهایش را مرتب کرد.
میا: خب؟ آمادهای؟
ناگی: آره.
میا: استرس نداری؟
ناگی: نه.
میا لبخند زد.
میا: خوبه. چون من باید بعد مسابقه مستقیم برم تمرین.
ناگی چند ثانیه ساکت شد.
بعد خیلی آرام گفت
ناگی: میدونم.
میا: پس امروز باید حسابی خوب بازی کنی که من با خیال راحت برم.
ناگی: باشه.
باچیرا از پشت سرشان گفت
باچیرا: میااا! نگران نباش! ما نمیذاریم ناگی خرابکاری کنه!
رئو فوراً گفت
رئو: اتفاقاً بیشتر از همه باید نگران باچیرا باشی.
باچیرا: هی!
میا خندید.
میا: خب بچهها، من میشینم یه گوشه و تماشا میکنم. شما فقط بازی خودتونو بکنین.
بعد رو به ناگی کردی.
میا: و تو...
ناگی: هوم؟
میا: وسط بازی نخواب.
چند ثانیه سکوت.
ناگی کاملاً جدی گفت:
ناگی: قول نمیدم.
میا: ناگی!
باچیرا از خنده منفجر شد.
باچیرا: همین الانشم شروع کرد!
سوت آغاز مسابقه به صدا درآمد.
میا رفت روی سکوها و نشست؛ کیفش را کنار پایش گذاشت و گوشیاش را روی حالت بیصدا قرار داد.
قرار بود بعد از مسابقه سریع خودش را به تمرین تیم بسکتبال برساند.
اما فعلاً تمام توجهش روی زمین بود.
ناگی هم از همان لحظهای که بازی شروع شد، عجیب متمرکز بود.
ایساگی توپ را گرفت.
پاس به رئو.
رئو توپ را جلو برد.
و بعد...
رئو: ناگی!
توپ به سمت ناگی رفت.
ناگی توپ را کنترل کرد.
مدافع حریف جلو آمد.
یک حرکت...
دومین حرکت...
و ناگهان ناگی توپ را به فضای خالی فرستاد.
ایساگی دقیقاً همانجا بود.
ایساگی: گرفتم!
پاس برگشت.
ناگی خودش را به محوطه رساند.
توپ دوباره به او رسید.
و...
شوووووت!
گل!
سالن منفجر شد.
باچیرا: واااااااااااااای!
ایساگی: عالی بود!
رئو مشت گره کرد.
رئو: همینه!
اما ناگی بعد از گل فقط برگشت سمت سکوها.
میا همانجا ایستاده بود و با تمام انرژی برایش دست میزد.
میا: آفرین ناگی! همینجوری!
ناگی گوشهی لبش بالا رفت.
بعد خیلی آرام، طوری که فقط خودش و شاید میا بشنوند، گفت
ناگی: دیدی؟
میا از دور دستش را دور دهانش گذاشت.
میا: دیدم!
ناگی سرش را تکان داد.
ناگی: خوبه.
و دوباره برگشت سر بازی.
چون امروز یک تماشاگر خاص داشت.
و ناگی، با تمام بیحوصلگی همیشگیاش، نمیخواست حتی یک لحظه از مسابقه را برای خواهرش خراب کند. 🥹💙
ناگی و بقیهی بچههای بلولاک وارد سالن شده بودند و مشغول گرم کردن بودند.
رئو برنامهی آخرین دقایق قبل از مسابقه را چک میکرد و بقیه هم هرکدام مشغول کار خودشان بودند.
باچیرا توپ را برداشت و سمت ناگی رفت.
باچیرا: ناگی! امروز خواهرت میاد دیگه؟
ناگی که داشت بند کفشش را میبست، بدون اینکه سرش را بالا بیاورد گفت
ناگی: آره.
باچیرا: پس امروز باید خیلی خفن بازی کنی!
ناگی: چرا؟
باچیرا با تعجب نگاهش کرد.
باچیرا: چرا؟ چون میا میاد دیگه!
ناگی چند لحظه فکر کرد.
بعد خیلی آرام گفت
ناگی: خودش گفت میاد.
باچیرا: خب؟
ناگی: پس میاد.
ایساگی که حرفشان را شنیده بود، خندید.
ایساگی: یعنی اصلاً شک نداری؟
ناگی بالاخره سرش را بلند کرد.
ناگی: نه.
رئو از آن طرف زمین گفت:
رئو: میا گفت بعد از مسابقه مستقیم میره تمرین خودش، درسته؟
ناگی: هوم.
رئو: پس امروز باید سریع جمعوجور کنیم. خودش هم تمرین داره.
ناگی خیلی کوتاه گفت:
ناگی: میدونم.
اما همان لحظه نگاهش برای چند ثانیه به ورودی سالن رفت.
باچیرا متوجه شد.
لبخند شیطنتآمیزی زد.
باچیرا: دلت براش تنگ شده؟
ناگی فوراً نگاهش کرد.
ناگی: نه.
باچیرا: پس چرا هی درو نگاه میکنی؟
ناگی: منتظرم بیاد.
باچیرا: همون دلتنگیه!
ناگی: نه.
ایساگی خندید.
ایساگی: ولش کن باچیرا. با منطق ناگی بحث نکن.
---
چند دقیقه بعد...
درِ سالن باز شد.
صدای قدمهایی از سمت ورودی آمد.
ناگی که روی نیمکت نشسته بود، بدون اینکه حتی فکر کند سرش را بلند کرد.
و همان لحظه...
میا وارد شد.
کیفش روی شانهاش بود و لباس تمرین خودش را هم همراه داشت؛ چون قرار بود بعد از مسابقه مستقیم به تمرین تیمش برود.
همین که چشمش به ناگی افتاد، لبخند زد.
میا: ناگییی!
ناگی همان لحظه از جایش بلند شد.
باچیرا با چشمهای گرد نگاهش کرد.
باچیرا: نه...
ناگی مستقیم سمت میا رفت.
ایساگی خندید.
ایساگی: باز شروع شد.
ناگی رسید جلوی میا و بدون هیچ مقدمهای دستهایش را دورش حلقه کرد.
میا هم دستش را دور شانههایش گذاشت.
میا: سلام، قهرمان.
ناگی: هوم.
میا کمی عقب رفت و موهایش را مرتب کرد.
میا: خب؟ آمادهای؟
ناگی: آره.
میا: استرس نداری؟
ناگی: نه.
میا لبخند زد.
میا: خوبه. چون من باید بعد مسابقه مستقیم برم تمرین.
ناگی چند ثانیه ساکت شد.
بعد خیلی آرام گفت
ناگی: میدونم.
میا: پس امروز باید حسابی خوب بازی کنی که من با خیال راحت برم.
ناگی: باشه.
باچیرا از پشت سرشان گفت
باچیرا: میااا! نگران نباش! ما نمیذاریم ناگی خرابکاری کنه!
رئو فوراً گفت
رئو: اتفاقاً بیشتر از همه باید نگران باچیرا باشی.
باچیرا: هی!
میا خندید.
میا: خب بچهها، من میشینم یه گوشه و تماشا میکنم. شما فقط بازی خودتونو بکنین.
بعد رو به ناگی کردی.
میا: و تو...
ناگی: هوم؟
میا: وسط بازی نخواب.
چند ثانیه سکوت.
ناگی کاملاً جدی گفت:
ناگی: قول نمیدم.
میا: ناگی!
باچیرا از خنده منفجر شد.
باچیرا: همین الانشم شروع کرد!
سوت آغاز مسابقه به صدا درآمد.
میا رفت روی سکوها و نشست؛ کیفش را کنار پایش گذاشت و گوشیاش را روی حالت بیصدا قرار داد.
قرار بود بعد از مسابقه سریع خودش را به تمرین تیم بسکتبال برساند.
اما فعلاً تمام توجهش روی زمین بود.
ناگی هم از همان لحظهای که بازی شروع شد، عجیب متمرکز بود.
ایساگی توپ را گرفت.
پاس به رئو.
رئو توپ را جلو برد.
و بعد...
رئو: ناگی!
توپ به سمت ناگی رفت.
ناگی توپ را کنترل کرد.
مدافع حریف جلو آمد.
یک حرکت...
دومین حرکت...
و ناگهان ناگی توپ را به فضای خالی فرستاد.
ایساگی دقیقاً همانجا بود.
ایساگی: گرفتم!
پاس برگشت.
ناگی خودش را به محوطه رساند.
توپ دوباره به او رسید.
و...
شوووووت!
گل!
سالن منفجر شد.
باچیرا: واااااااااااااای!
ایساگی: عالی بود!
رئو مشت گره کرد.
رئو: همینه!
اما ناگی بعد از گل فقط برگشت سمت سکوها.
میا همانجا ایستاده بود و با تمام انرژی برایش دست میزد.
میا: آفرین ناگی! همینجوری!
ناگی گوشهی لبش بالا رفت.
بعد خیلی آرام، طوری که فقط خودش و شاید میا بشنوند، گفت
ناگی: دیدی؟
میا از دور دستش را دور دهانش گذاشت.
میا: دیدم!
ناگی سرش را تکان داد.
ناگی: خوبه.
و دوباره برگشت سر بازی.
چون امروز یک تماشاگر خاص داشت.
و ناگی، با تمام بیحوصلگی همیشگیاش، نمیخواست حتی یک لحظه از مسابقه را برای خواهرش خراب کند. 🥹💙
- ۱۳.۵k
- ۱۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط