{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

عملیات مایکی کوچولوی تولدی🤍🍰

عملیات مایکی کوچولوی تولدی🤍🍰
قسمت چهارم

یه کیک سه‌طبقه، که روش یه مجسمه‌ی کوچیک از یه سی‌بی‌۲۵۰ قدیمی، با یه نسخه چیبی از مایکیه . باجی با هیجان: 
«یه آرزو کن! ولی بلند نگوها!»
اِما: 
«اگه بگی هم اشکال نداره، من برات برآورده‌ش می‌کنم!»
ایزانا، دست به سینه: 
«آرزوش ساده‌ست. می‌دونم چیه، ولی خب… بذار خودش بگه، یا نگه.»
همه ساکتن. حتی باجی هم ساکته (که خودش معجزه‌ست).
نور شمع‌ها روی صورت مایکی می‌لرزه. سایه‌ی مژه‌هاش روی گونه‌هاش افتاده. 
یه نفس عمیق می‌کشه. این بار مثل بچگی نیست که فقط موتور پرنده بخواد. 
این بار می‌فهمه چی داره.
چشم‌هاشو می‌بنده.
آرزو (تو دلش): 
«لطفاً… بذار همین‌جوری بمونه. 
همین لحظه. 
هیچ‌کس ازم دور نشه. 
هیچ‌کس تاریک نشه. 
منم دیگه تاریک نشم.»
شمع‌ها رو فوت می‌کنه. همه با هم دست می‌زنن. باجی از هیجان تقریباً می‌پره روی کیک. چیفویو سریع می‌گیرتش که فاجعه نشه.
اِما می‌دوه و مایکی رو بغل می‌کنه: 
«تولدت مبارک، برادر لوسم!»
مایکی اول خشکش می‌زنه… بعد آروم دستشو می‌ذاره روی سر اِما. 
لبخندش این بار واقعی‌تره.
⊹︶ ︶ ︶  ּ ּ︶ ︶ ︶݊   ⊹
همون لحظه که کیک بریده می‌شه، باجی یه تیکه خامه می‌زنه به گونه‌ی دراکن.
دراکن: 
«باجی… سه ثانیه وقت داری بدوی.»
سه. 
دو. 
یک.
کل مغازه تبدیل می‌شه به میدان جنگ خامه‌ای.
کوکو داره غر می‌زنه که: 
«این کیک گرون بود ها!» 
ولی خودش یواشکی یه‌کم خامه می‌زنه به لپ اینوپی.
ایزانا یه گوشه ایستاده، نگاه می‌کنه، یه لبخند خیلی ریز… 
مایکی میاد کنارش.
مایکی: 
«تو هم بزن. وگرنه می‌زنمت.»
ایزانا یه ابرو می‌ندازه بالا: 
«تهدید می‌کنی تولدی؟»
مایکی خامه رو می‌ماله روی گونه‌ی ایزانا.
یه لحظه سکوت.
بعد ایزانا آروم انگشتشو می‌زنه تو کیک… 
و خیلی آروم، خیلی حساب‌شده، خامه رو می‌زنه روی دماغ مایکی.
«تولدته. پس امروز باهات مهربونم.»
و برای اولین بار، بین‌شون نه رقابته، نه سایه. 
فقط دو برادر.
دیدگاه ها (۰)

عملیات مایکی کوچولوی تولدی🤍🍰قسمت پنجمشینیچیرو یه جعبه‌ی بلند...

عملیات مایکی کوچولوی تولدی🤍🍰قسمت سومعصر شده. مغازه نیمه‌تاری...

ببینید من چقدر خوبم زود زود پارت می دم

سناریو توکیو ریونجرز(انزجار وسواسی)پارت۵[🔞هنتای هستش اگه جنب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط