{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت ۹ | سه قلب، یک عشق

پارت ۹ | سه قلب، یک عشق

ویو ا/ت | فردا صبح

با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار شدم. جلوی آینه رفتم. زیر چشمام گود افتاده بود، چشمام از بس گریه کرده بودم قرمز و پف‌کرده شده بود. دیگه کاری از دستم برنمی‌اومد. یه دوش گرفتم، اما حتی حوصله روتین پوستی و ورزش هم نداشتم.

آهسته از پله‌ها پایین رفتم. مامان و بابام سر میز صبحانه بودن.

مامان: سلام خوشگلم، صبح بخیر.

بابام: سلام زیبام، صبح بخیر... چرا قیافت این شکلیه؟

ا/ت: سلام... به نظرتون چرا این شکلیه؟

بابام: عشقم، دیگه بهت گفتم... فقط یه ذره تحمل کن. بیا صبحونه بخور.

ا/ت: میل ندارم... ساعت چند عقده؟

بابام: ساعت ۶ عصر. الان ساعت ۱۰:۱۵ صبحه. صبحونه‌تو بخور، بعد برو آماده شو که برید خرید.

ا/ت: گشنم نیست.

مامان: قربونت بشم... تروخدا یه چیزی بخور.

ا/ت: باشه...

ویو ا/ت

بعد از صبحونه آماده شدم. مرتیکه اومد دنبالم که بریم خرید.

جانگ: سلام خوشگلم، خوبی؟

ا/ت: درست صحبت کن. تا قبل از دیدنت خوب بودم.

جانگ: باشه... اوکی.

خرید کردیم و برگشتیم. رفتم حموم و بعد آرایشگر اومد و آرایشم کرد.

---

ویوی خونه عقد

همه جمع شده بودن؛ خانواده‌های کیم، لی و شی.

عاقد شروع کرد به خوندن خطبه که ناگهان...

تقققققق...!

برق‌ها قطع شد.

صدای تیراندازی توی خونه پیچید. قبل از اینکه بفهمم چی شده، یه نفر دستش رو روی دهنم گذاشت و منو با خودش برد.

---

فلش‌بک | چند ساعت قبل

ویو ته‌یونگ

با بادیگاردها آماده شدیم.

وقتی رسیدیم، ا/ت رو دیدم...

اون‌قدر زیبا شده بود که نمی‌شد با کلمات توصیفش کرد.

همون لحظه دستور دادم برق‌ها رو قطع کنن.

وسط شلوغی رفتم، ا/ت رو گرفتم و سریع سوار ماشین شدیم و از اونجا دور شدیم.

پایان فلش‌بک

---

ا/ت: برای چی منو آوردی اینجا؟

ته‌ته: کمکت کردم. مگه دوست داشتی عقد کنی؟

ا/ت: معلومه که نه... ممنونم که نجاتم دادی.

ته‌ته: خواهش می‌کنم.

---

ویوی خونه

ا/ت: وای... اینجا خیلی قشنگه. تو تنها زندگی می‌کنی؟

ته‌ته: نه... چشمای قشنگت اینجوری می‌بینه. فقط بعضی وقتا میام اینجا.

ا/ت: اوکی.

ته‌ته: گرسنه نیستی؟

ا/ت: (با خجالت) چرا... از صبح چیزی نخوردم.

ته‌ته: عزیزم، خجالت نکش. عیبی نداره. نودل کیمچی دوست داری؟

ا/ت: عااا... نودل!

ته‌ته: باشه.

---

ویو سر میز

ا/ت: می‌تونم یه چیزی بپرسم؟ لیا کیه؟

ته‌ته: حتماً. هرزه هست که با همه هست

ا/ت: اووو... اوکی، ممنونم.

ا/ت: من کجا بخوابم؟

ته‌ته: طبقه بالا یه اتاق برات آماده کردم. لباس خواب هم برات گذاشتم.

ا/ت: ممنونم.

---

ویو صبح

از خواب بیدار شدم و اومدم پایین. دیدم ته‌یونگ داره صبحونه آماده می‌کنه.

ا/ت: صبح بخیر... نمی‌دونستم بلدی پنکیک درست کنی.

ته‌ته: صبح بخیر. تا حدودی بلدم.

ا/ت: اوکی.

---

ویوی بعد از صبحونه

ا/ت: حالا برنامه بعدی چیه؟

ته‌ته: واقعاً نمی‌دونم.

ا/ت: چی الکی!

ته‌ته: به خدا.

ا/ت: عیبی نداره.

---

ویوی خونه مامان و بابای ا/ت، مامان و بابای جانگ و جونگ‌کوک

مامان ا/ت (در حالی که گریه می‌کرد): دخترم کجاست؟ خواهش می‌کنم پیداش کنید...

بابای ا/ت: باشه عزیزم... آروم باش. هنوز هیچ خبری نداریم.

بابای جانگ: نه... یه کم صبر کنیم، ببینیم چی میشه.

---

سه هفته بعد...

سه هفته گذشت...

اما هیچ اتفاقی نیفتاد...

هیچ‌کس از ا/ت خبری نداشت...

تا اینکه...

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۱)

لباس ات برای عقد

اسلاید اول لباس خواب آت اسلاید دوم اتاق آت خونه تهیونگ اسلا...

part 8. three hearts, one love

لباس ا/ت برای تولد

پارت. ۲۸

پارت ۲۳

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط