{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یکی داشت راه می رفت، پاش به سکه ای خورد.

یکی داشت راه می رفت، پاش به سکه ای خورد.
فکر کرد سکه طلا است، نورکافی هم نبود،
کاغذی را آتش زد و گشت ببیند چی هست،
دید یک دو ریالی است.
بعد دید کاغذی که آتش زده، هزار تومانی بوده است.
گفت:
چی را برای چی آتش زدم!
واقعا این زندگیِ غالب ما انسانها است.
ما یک چیزهای بزرگ را برای چیزهای بسیار کوچک آتش می زنیم.
و خودمان هم خبر نداریم!
دیدگاه ها (۵)

, ✘ ﺑــﯿـﺸـﺘَـﺮﯾـﻦ ﺿَـﺮﺑـﻪ ﻫــﺎﺭﻭ ﺧــﻮﺑﺘًـﺮﯾـﻦ ﺁﺩﻣــﺎ ﻣﯿـﺨـﻮ...

...

...

...

The Little Witness(شاهد کوچک )Part:5ا.ت:بعد به دنیا اومدن یو...

📖 آکادمی آستریاپارت پنجم | «دختری که خواب‌ها را می‌دید»بعد ا...

شاهکاری به نام دروغ

ددی مافیاپارت ۷________________________🌜🌕🌛__________________...

𝑭𝒐𝒓𝒃𝒊𝒅𝒅𝒆𝒏 𝒔𝒉𝒂𝒅𝒐𝒘𝒔 سایه های ممنوعه 𝕻𝖆𝖗𝖙:۸بعد از اینکه ا.ت با ...

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

✦ اولین گناه ✦فصل دوازدهم: جایی که هیچ‌کس نمی‌رود---لعنت به ...

چند پارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط