My professor
My professor
Chapter:2
Part:72
شش ساعت از ورود جونگ کوک به اون جهنم بتنی میگذشت.
هر مذاکره ای،پیچیده تریناش باید تا حالا تموم می شد.
تهیونگ زیر لب فحشي داد
تهیونگ: اون تو این حرومزاده ها چرا انقد دارن زمان میخرن؟...
همون لحظه، سمت دیگه ی شهر وسط سنگینی هوای شب سئول جانگ دستکشای جراحيش رو در آورد.
از بیمارستان پلیس بیرون رفت ... و توی محوطه
با گوشی یک بار مصرفش با تهیونگ تماس گرفت
جانگ: اوضاع چطوره؟
تهیونگ: بدون تغيير
جانگ نفسشو آهسته بیرون داد صدایی مثل تموم شدن وقت اضافه ی یه بازی مرگبار
جانگ: خوب گوش کن پسر ... سئول تحت کنترل ماست. افراد ما سی و چهار مقر پخش از یونگی رو محاصره کردن از تمام مقرها و افراد معتمد یونگی پیام ما به دستش رسیده کوچک ترین حرکت اشتباهی مساویه با نابودی کارتل خودش پس تمرکز کن.احساساتت رو کنترل کن ... ... و فقط جونگ کوک رو سالم برگردون خونه
تماس قطع شد و تهیونگ دندوناشو محکمتر به هم فشار داد.
هیچکس نفهمیده بود که این مأموریت برای تهیونگ فقط محافظت از جونگ کوک نیست. دردش عمیق تر بود.
چون هیزل دختری که هیچکس از حضورش توی مذاکره خبر نداشت کاملا بی دفاع رها شده بود.
....
جئون و هیزل با لباسای ایمنی رو به روی هم ایستاده بودن ... در حالی که سرنوشت بزرگترین باندای کره ی جنوبی توی دستاشون بود ... هر دو ، چشمای همدیگه رو از پشت عینک و ماسک ایمنی نگاه میکردن ...
اینبار هیزل مستقیم و بی لرزش به چشمای
اون مرد زل زده بود ... افکار هیزل مثل یه کتاب باز قابل خوندن بود
اما چشمای مرموز جئون تاریک تر از همیشه هیچ راهی به درونش نداشت
مثل یه جفت در بسته که حتی نور هم تردید میکرد واردش بشه ...
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🍃
#فیک #فیکشن #رمان
Chapter:2
Part:72
شش ساعت از ورود جونگ کوک به اون جهنم بتنی میگذشت.
هر مذاکره ای،پیچیده تریناش باید تا حالا تموم می شد.
تهیونگ زیر لب فحشي داد
تهیونگ: اون تو این حرومزاده ها چرا انقد دارن زمان میخرن؟...
همون لحظه، سمت دیگه ی شهر وسط سنگینی هوای شب سئول جانگ دستکشای جراحيش رو در آورد.
از بیمارستان پلیس بیرون رفت ... و توی محوطه
با گوشی یک بار مصرفش با تهیونگ تماس گرفت
جانگ: اوضاع چطوره؟
تهیونگ: بدون تغيير
جانگ نفسشو آهسته بیرون داد صدایی مثل تموم شدن وقت اضافه ی یه بازی مرگبار
جانگ: خوب گوش کن پسر ... سئول تحت کنترل ماست. افراد ما سی و چهار مقر پخش از یونگی رو محاصره کردن از تمام مقرها و افراد معتمد یونگی پیام ما به دستش رسیده کوچک ترین حرکت اشتباهی مساویه با نابودی کارتل خودش پس تمرکز کن.احساساتت رو کنترل کن ... ... و فقط جونگ کوک رو سالم برگردون خونه
تماس قطع شد و تهیونگ دندوناشو محکمتر به هم فشار داد.
هیچکس نفهمیده بود که این مأموریت برای تهیونگ فقط محافظت از جونگ کوک نیست. دردش عمیق تر بود.
چون هیزل دختری که هیچکس از حضورش توی مذاکره خبر نداشت کاملا بی دفاع رها شده بود.
....
جئون و هیزل با لباسای ایمنی رو به روی هم ایستاده بودن ... در حالی که سرنوشت بزرگترین باندای کره ی جنوبی توی دستاشون بود ... هر دو ، چشمای همدیگه رو از پشت عینک و ماسک ایمنی نگاه میکردن ...
اینبار هیزل مستقیم و بی لرزش به چشمای
اون مرد زل زده بود ... افکار هیزل مثل یه کتاب باز قابل خوندن بود
اما چشمای مرموز جئون تاریک تر از همیشه هیچ راهی به درونش نداشت
مثل یه جفت در بسته که حتی نور هم تردید میکرد واردش بشه ...
ادامه دارد....
لایک فراموش نشه 🍃
#فیک #فیکشن #رمان
- ۸۳۲
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط