بارانی برای برگشت (پارت ۷):
چند روز بعد، سورا در حال آماده شدن برای مصاحبهای بود که یون برایش ترتیب داده بود. هنوز از برخورد سرد و بیرحمانهی جیهون در شرکت خشمگین بود. در همین حین، زنگ در به صدا درآمد. سورا با بیحوصلگی در را باز کرد و با دیدن جیهون، اخمهایش در هم فرو رفت.
جیهون: سورا، میتونم یه دقیقه وقتت رو بگیرم؟
سورا: نه! چی میخوای؟ ازت متنفرم! اون رفتار بیرحمانهات توی شرکت چی بود؟ من سالها منتظر بودم که دوباره ببینمت و تو… تو حتی منو نشناختی! بعد هم منو اخراج کردی!
جیهون سعی کرد حرف بزند، اما سورا با عصبانیت ادامه داد:
سورا: برو گم شو! من هیچ حرفی با تو ندارم. تو فقط یه خاطرهی تلخ از گذشتهی من هستی، نه چیزی بیشتر. برو و دیگه هیچوقت جلویم ظاهر نشو!
چشمان جیهون از عصبانیت و پشیمانی پر شد. او سعی کرد دست سورا را بگیرد اما سورا با شدت دستش را پس زد.
سورا: دستم رو نگیر! لمستم نکن! من ازت متنفرم!
سورا در را با شدت بست و جیهون را در بیرون از خانه تنها گذاشت. او با گریه روی مبل نشست. خشم و ناامیدی وجودش را فرا گرفته بود. تمام تلاشش برای فراموش کردن خاطرات تلخ کودکیاش به خاطر یک برخورد سرد و بیرحمانه از بین رفته بود. او به آیندهی نامعلومش فکر کرد و با اشک در چشمانش به خودش قول داد که هرگز گذشته را فراموش نکند و هیچوقت جیهون را نبخشد.
حمایتم کنید🫠💕
دیدگاه ها (۲)
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.