#تکپارتی
#تکپارتی
Soulmate Echo🎻🎞
«تکپارتی: تهیونگ و ات»
«موضوع: عشق ما دوباره زنده شد...»
خورشید داشت کمکم غروب میکرد و رنگهای نارنجی و صورتی آسمون رو مثل یه نقاشی زیبا پر کرده بود پارک همیشگیشون، همون جایی که پر از خاطرات بچگی بود، حالا پر شده بود از سکوت و دلتنگی. ات، با چشمهای خیس و قلبی که انگار هزار تیکه شده بود، به جای خالی تهیونگ کنارش نگاه میکرد. ده سال. ده سال از روزی که تهیونگ با لبخند تلخش گفته بود "باید برم، ولی قول میدم برگردم" و حالا، اون قول توی غروب دلگیر اون روز گم شده بود.
ات دیگه اون دختر بچه شاد و پرانرژی سابق نبود. روزگار، خطوطی از غم رو روی صورتش انداخته بود و لبخندش، کمرنگ شده بود. هر روز به این پارک میاومد، به امید اینکه شاید یه روزی، یه معجزهای بشه و تهیونگ رو دوباره ببینه. توی این ده سال، بارها و بارها سعی کرده بود باهاش تماس بگیره، ولی هیچ اثری ازش نبود. انگار که توی یه دنیای دیگه گم شده باشه.
یه روز، وقتی مثل همیشه توی پارک نشسته بود و به خاطراتشون فکر میکرد، یه غریبه با لباسهای شیک و یه لبخند آشنا از دور بهش نزدیک شد. ات اول نشناختش، ولی هرچی نزدیکتر میشد، ضربان قلبش تندتر میشد. موهای مشکی براق، چشمهای درشت و گیرایی که انگار همون ستارههای بچگیش بودن، و اون لبخند... همون لبخند همیشگی.
"تهیونگ؟" ات باورش نمیشد. صداش از بغض گرفته بود.
اون غریبه هم لبخندش عمیقتر شد و با همون صدای گرم و آشنا گفت: "پیدات کردم، ات. بالاخره پیدات کردم."
اشکهای ات سرازیر شد و پاشد رفت سمت تهیونگ. همدیگه رو بغل کردن، یه بغل پر از ده سال دلتنگی، اشک، و عشقی که هیچوقت تموم نشده بود.
"فکر نمیکردم دیگه ببینمت، تهیونگ. فکر کردم فراموشم کردی." ات بین گریههاش گفت.
تهیونگ دستاش رو دور ات حلقه کرد و گفت: "چطور میتونستم فراموشت کنم؟ تو تمام زندگی منی. اون ده سال سخت بود، خیلی سخت. درس، کار، یه زندگی جدید... ولی هیچوقت تو رو از یاد نبردم. هر روز، هر شب، فقط به تو فکر میکردم."
شب رو با هم توی همون کافهی قدیمی همیشگیشون گذروندن. از خاطرات بچگیشون گفتن، از روزهایی که مثل یه روح توی دو بدن بودن، از قولهایی که به هم داده بودن. تهیونگ از سختیهای آمریکا گفت، از تنهایی و دلتنگی. ات هم از روزهایی که بدون تهیونگ گذشت، از تلاشهاش برای فراموش کردن و شکست خوردن.
"یادته اون روز که قول دادی همیشه کنارم بمونی؟" ات پرسید.
تهیونگ سر تکون داد و گفت: "یادمه. اون روز قول دادم که اگه رفتم، یه روز برمیگردم و دوباره کنار هم میمونیم. نتونستم اون قول رو بشکنم، ات."
"ولی چرا ۱۰ سال طول کشید؟ چرا هیچ خبری ندادی؟" ات هنوز یه کم دلخور بود.
تهیونگ نفس عمیقی کشید و گفت: "اون اوایل خیلی سخت بود. باید روی درس و کارم تمرکز میکردم. بعدش هم... یه کم ترسیده بودم. ترسیده بودم که دیگه من رو مثل قبل دوست نداشته باشی. ترسیده بودم که دنیا ما رو از هم دور کرده باشه."
ات دست تهیونگ رو گرفت و فشار داد. "هیچوقت دوست داشتنم نسبت به تو کم نشد، تهیونگ. حتی یه لحظه هم. تو تنها کسی بودی که همیشه توی قلبم داشتم."
اون شب، زیر نور چراغهای خیابون، کنار هم ایستاده بودن. سکوت بینشون پر بود از حرفهایی که ناگفته مونده بود. تهیونگ به ات نگاه کرد، همون نگاهی که ات همیشه توی خواب و رویاش میدید.
"ات..." تهیونگ صداش لرزید. "من... من هنوزم عاشقتم. همونقدر که بچگیهامون عاشق هم بودیم، شاید هم بیشتر."
ات با تمام وجودش به تهیونگ نگاه کرد و لبخند زد. لبخندی که بعد از ده سال دوباره روی لبهاش برگشته بود. "منم همینطور، تهیونگ. هیچوقت دوست داشتنم نسبت به تو عوض نشده."
و بعد، توی همون خیابون، زیر نور چراغها، همدیگه رو بوسیدن. بوسهای که آغاز فصل جدیدی از عشقشون بود. عشقی که بعد از ده سال دوری و دلتنگی، دوباره زنده شده بود و قویتر از همیشه شعله میکشید. دیگه هیچ فاصلهای، هیچ غمی نمیتونست اونها رو از هم جدا کنه. اونها دوباره، مثل بچگیهاشون، فقط مال هم بودن.
Soulmate Echo🎻🎞
«تکپارتی: تهیونگ و ات»
«موضوع: عشق ما دوباره زنده شد...»
خورشید داشت کمکم غروب میکرد و رنگهای نارنجی و صورتی آسمون رو مثل یه نقاشی زیبا پر کرده بود پارک همیشگیشون، همون جایی که پر از خاطرات بچگی بود، حالا پر شده بود از سکوت و دلتنگی. ات، با چشمهای خیس و قلبی که انگار هزار تیکه شده بود، به جای خالی تهیونگ کنارش نگاه میکرد. ده سال. ده سال از روزی که تهیونگ با لبخند تلخش گفته بود "باید برم، ولی قول میدم برگردم" و حالا، اون قول توی غروب دلگیر اون روز گم شده بود.
ات دیگه اون دختر بچه شاد و پرانرژی سابق نبود. روزگار، خطوطی از غم رو روی صورتش انداخته بود و لبخندش، کمرنگ شده بود. هر روز به این پارک میاومد، به امید اینکه شاید یه روزی، یه معجزهای بشه و تهیونگ رو دوباره ببینه. توی این ده سال، بارها و بارها سعی کرده بود باهاش تماس بگیره، ولی هیچ اثری ازش نبود. انگار که توی یه دنیای دیگه گم شده باشه.
یه روز، وقتی مثل همیشه توی پارک نشسته بود و به خاطراتشون فکر میکرد، یه غریبه با لباسهای شیک و یه لبخند آشنا از دور بهش نزدیک شد. ات اول نشناختش، ولی هرچی نزدیکتر میشد، ضربان قلبش تندتر میشد. موهای مشکی براق، چشمهای درشت و گیرایی که انگار همون ستارههای بچگیش بودن، و اون لبخند... همون لبخند همیشگی.
"تهیونگ؟" ات باورش نمیشد. صداش از بغض گرفته بود.
اون غریبه هم لبخندش عمیقتر شد و با همون صدای گرم و آشنا گفت: "پیدات کردم، ات. بالاخره پیدات کردم."
اشکهای ات سرازیر شد و پاشد رفت سمت تهیونگ. همدیگه رو بغل کردن، یه بغل پر از ده سال دلتنگی، اشک، و عشقی که هیچوقت تموم نشده بود.
"فکر نمیکردم دیگه ببینمت، تهیونگ. فکر کردم فراموشم کردی." ات بین گریههاش گفت.
تهیونگ دستاش رو دور ات حلقه کرد و گفت: "چطور میتونستم فراموشت کنم؟ تو تمام زندگی منی. اون ده سال سخت بود، خیلی سخت. درس، کار، یه زندگی جدید... ولی هیچوقت تو رو از یاد نبردم. هر روز، هر شب، فقط به تو فکر میکردم."
شب رو با هم توی همون کافهی قدیمی همیشگیشون گذروندن. از خاطرات بچگیشون گفتن، از روزهایی که مثل یه روح توی دو بدن بودن، از قولهایی که به هم داده بودن. تهیونگ از سختیهای آمریکا گفت، از تنهایی و دلتنگی. ات هم از روزهایی که بدون تهیونگ گذشت، از تلاشهاش برای فراموش کردن و شکست خوردن.
"یادته اون روز که قول دادی همیشه کنارم بمونی؟" ات پرسید.
تهیونگ سر تکون داد و گفت: "یادمه. اون روز قول دادم که اگه رفتم، یه روز برمیگردم و دوباره کنار هم میمونیم. نتونستم اون قول رو بشکنم، ات."
"ولی چرا ۱۰ سال طول کشید؟ چرا هیچ خبری ندادی؟" ات هنوز یه کم دلخور بود.
تهیونگ نفس عمیقی کشید و گفت: "اون اوایل خیلی سخت بود. باید روی درس و کارم تمرکز میکردم. بعدش هم... یه کم ترسیده بودم. ترسیده بودم که دیگه من رو مثل قبل دوست نداشته باشی. ترسیده بودم که دنیا ما رو از هم دور کرده باشه."
ات دست تهیونگ رو گرفت و فشار داد. "هیچوقت دوست داشتنم نسبت به تو کم نشد، تهیونگ. حتی یه لحظه هم. تو تنها کسی بودی که همیشه توی قلبم داشتم."
اون شب، زیر نور چراغهای خیابون، کنار هم ایستاده بودن. سکوت بینشون پر بود از حرفهایی که ناگفته مونده بود. تهیونگ به ات نگاه کرد، همون نگاهی که ات همیشه توی خواب و رویاش میدید.
"ات..." تهیونگ صداش لرزید. "من... من هنوزم عاشقتم. همونقدر که بچگیهامون عاشق هم بودیم، شاید هم بیشتر."
ات با تمام وجودش به تهیونگ نگاه کرد و لبخند زد. لبخندی که بعد از ده سال دوباره روی لبهاش برگشته بود. "منم همینطور، تهیونگ. هیچوقت دوست داشتنم نسبت به تو عوض نشده."
و بعد، توی همون خیابون، زیر نور چراغها، همدیگه رو بوسیدن. بوسهای که آغاز فصل جدیدی از عشقشون بود. عشقی که بعد از ده سال دوری و دلتنگی، دوباره زنده شده بود و قویتر از همیشه شعله میکشید. دیگه هیچ فاصلهای، هیچ غمی نمیتونست اونها رو از هم جدا کنه. اونها دوباره، مثل بچگیهاشون، فقط مال هم بودن.
- ۱۰۴
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط