سال90که یکی از دوستام(شهیدمحمدسلیمانی) بشهادت رسیده بود ت
سال90که یکی از دوستام(شهیدمحمدسلیمانی) بشهادت رسیده بود توگلزار شهدا و قتی پیکر شهیدو کنار مزارش گذاشتن و صورتشو باز کردند تا خانوادش برای آخرین بار باهاش وداع کنن صحنه ای دیدم که جگرمو سوزاند و تاقیام قیامت تو خاطر و جلو چشمم موند..
دختر یکسالو نیمه اش آمده بود کنار سر بابایی که شاید چند هفته ای ندیده بودش و با ربان شیرینش و لبخند کودکانه و معصومش هی میگفت بابا ...بابا...پاسو (پاشو)..من....بابا...پاسو ....بازی....
به راستی چه کسی میخواهد دوای درد خانواده شهدا باشد!!!؟؟؟اگر نیستیم نمک بر زخمشان نباشیم
جانم حسین
دختر یکسالو نیمه اش آمده بود کنار سر بابایی که شاید چند هفته ای ندیده بودش و با ربان شیرینش و لبخند کودکانه و معصومش هی میگفت بابا ...بابا...پاسو (پاشو)..من....بابا...پاسو ....بازی....
به راستی چه کسی میخواهد دوای درد خانواده شهدا باشد!!!؟؟؟اگر نیستیم نمک بر زخمشان نباشیم
جانم حسین
- ۴۴۳
- ۰۹ تیر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط