{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

روزی پسری از خانواده نسبتا مرفه، متوجه شد مادرش از همسای

روزی پسری از خانواده نسبتا مرفه، متوجه شد مادرش از همسایه فقیر خود نمک خواست
متعجب به مادرش گفت که دیروز کیسه ای بزرگ نمک برایت خریدم، برای چه از همسایه نمک طلب می کنی؟

مادر گفت: پسرم، همسایه فقیر ما، همیشه از ما چیزهایی طلب میکند، دوست داشتم از آنها چیز ساده ای بخواهم که تهیه آن برای آنها سخت نباشد، درحالی که هیچ نیازی به آن ندارم، ولی دوست داشتم وانمود کنم که من نیز به آنها محتاجم، تا هر وقت چیزی از ما خواستند، طلبش برای آنها آسان باشد، و شرمنده نشوند...

*"فرهنگی که باید با آب طلا نوشت"
دیدگاه ها (۳)

من آدمی رویایی ام، چرا که آدم رویایی راهش را در نور ماه پیدا...

☘️ زندگی ڪوچۂ سبزیست☘️ میانِ دل‌ و دشت☘️ ڪه در آن ☘️ عشق مه...

چندش آور ترین انگشتر دنیاعجیب ترین و چندش آورترین مدل انگشتر...

تفاوت رئیس و راهنما

⁨ ⁨ گاهی دوست داشتن، خودش زخمى ست كه هيج وقتخوب نمى شود.دوست...

خبر دست‌درازی سپاه معاويه به شهرهادر خطبۀ ۲۵ نهج البلاغه، ام...

وقتی این حرفهای ترامپ را شنیدم که اگر ایرانیها مرا ترور کنند...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط