قربان آن سری که مرا سربلند کرد

قربان آن سری که مرا سربلند کرد
تنها برای دیدن من سر بلند کرد

دستی که بی‌نیاز به دامی و دانه‌ای
من را کبوترانه به خود پایبند کرد

نفرین عشق بر دل من باد اگر دمی
با هرکه جز غم تو بگو و بخند کرد “هرکس که دید روی تو بوسید چشم من”
آئینه بودن تو مرا خودپسند کرد

بیم جدایی است نه شوق رها شدن
در آن سری که عشق دلش را به بند کرد
دیدگاه ها (۲)

#در_بندِعشق...تو را در همان شب مهتابی دیدمسیه چشم و گسیو کمن...

نمی‌دانم این مکتوب در میانِ طومارهایِ انباشته بر میزِ زرینت،...

𝓕𝓪𝓵𝓵𝓲𝓷𝓰 𝓵𝓸𝓿𝓮 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷 𝓪𝓷𝓭 𝓪𝓰𝓪𝓲𝓷③_بخش دوم_بشقابم را از جلوی دستم...

"آن قَدَر شوق تو دارم که زمین باران رایا تُهی سُفرگیِ شامِ ف...

شکایت کرد روزی دیده با دلکه کار من شد از جور تو مشکلترا دادس...

با این که به جز داغ از او هیچ نماندهچون آب مرا در عطش خویش ن...

"مادر" یاد ان چادر یاد ان سجاده مرا بی اختیار به اسمان برد ...

با اینکه به جز داغ از او هیچ نماندهچون آب مرا در عطش خویش نش...

عاشقانه_های_من#عاشقانه #عاشقانه_ها#زیبا #جذاب #رمانتیک#عشق #...

...ای یار دمی بمان و بزن چنگ خوش به بهانه دلپیمانه پر ز شراب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط