رز سیاه

دخترک چیزی که دید را باور نمی‌کرد ، مردی سیاه پوش رو به پسری اسلحه گرفته بود و قصد کشتن آن را داشت
جاسمین ویو:
اولین بارم بود همچین چیزی رو میدیدم اونم تو یه محله خلوت و ترسناک ، اما من باید چیکار کنم به اون پسر کمک کنم یا ولش کنم و در برم
دخترک قلب پاکی داشت آنقدر پاک که به خودش حتی اهمیتی نمی‌داد و فقط اطرافیانش مهم بودند و این باعث ضعف آن دختر بود
جاسمین ویو: باید کمکش کنم اینطوری نمیتونم ، شاید بخواد بکشتش . تیکه چوبی برداشتم و تصمیم گرفتم به سر اون مرد بزنم ، به سر مرد ضربه زدم و افتاد رو زمین اما مشکل این نبود وقتی به پسر افتاده رو زمین نگاه کردم محوش شدم.
پسرک صورتی با پوست سفید ، چشمانی به تاریکی اقیانوس سیاه و زیبایی یک گرگ شب داشت آن پسر مانند یک اثر هنری میماند که انگار زنده است .
تصمیم گرفتم اون رو بیدار کنم چند ضربه به صورتش زدم تا به هوش اومد
جاسمین : آقا ببخشید
پسر هنوز متوجه اطرافش نبود
جاسمین: سیلی به پسر زدم تا بالاخره فهمید چه خبر هستش
پسر: آخ چیکار میکنی ، کسی اینطوری آدم رو بیدار می‌کنه
جاسمین : ببخشید من نجاتتون دادم بعد طلبکار هم هستید واقعا جالبه
پسر: نجاتم دادی؟؟؟ پسر تازه مرد بیهوش رو زمین را دید و فهمید آن دختر فرشته نجاتش بود
جاسمین : میخواید کمکتون کنم بلند شبد؟
پسر : ممنونم ، آخ خیلی بدنم درد میکنه
جاسمین : چرا داشت تو رو میزد و می‌خواست بکشتت؟
پسر : بهت مربوط نیست
جاسمین: این جوابی نبود که منتظرش بودم
پسر : منتظرش نباش چون چیزی نمیگم
جاسمین : اسمت چیه
پسر : جونگ کوک ، جئون جونگ کوک
جاسمین لحظه ای وایستاد این اسم برایش زیادی آشنا بود اما نمی‌دانست کجا شنیده این اسم را
جونگ کوک: حالت خوبه ؟ چی شد
جاسمین : هیچی هیچی فقط به نظرم اسمت آشناست
جونگ کوک: اسم تو چیه ؟
جاسمین : پارک جاسمین هستم
پسر و دختر سوار تاکسی شدند و هرکدام دنبال کار خودشان رفتند اما نمی‌دانستند خداوند چطور سرنوشت آنها را به هم گره زده است
صبح روز بعد
جاسمین ویو:
با صدای ساعت پا شدم باید میرفتم دانشگاه پس آماده شدم و بیرون زدم ، تو راه که بودم ماشین مدل بالایی رو دم دانشگاه دیدم اما یادم نمیاد کسی تو این دانشگاه باشه که همچین پولی داشته باشه
همینطور که داشتم فکر میکردم با چیزی روبرو شدم که لحظه ای تو شوک فرو رفتم
لایک و فالو یادتون نره🎀
دیدگاه ها (۱)

رز سیاه

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط