P¹⁷
P¹⁷
چهیون فلش رو برداشت...
چهیون : چون بالاخره وقتش رسیده بود حقیقت رو بدونید.
فلش را به لپتاپ قدیمی کلاس وصل کردند.
فایلی باز شد.
مدارکی که چهار سال پیش دیده بودند.
اما این بار، دیگر چیزی برای ترسیدن وجود نداشت.
تمام مدارک به پلیس تحویل داده شده بود.
مقصران پرونده هم مدتها قبل دستگیر شده بودند.
سوآه نفس راحتی کشید.
سوآه : یعنی تموم شد؟
چهیون : آره.
هاری با اشک لبخند زد.
هاری : پس دیگه لازم نیست از هم جدا بشیم؟
چهیون سرش را تکان داد.
«نه.»
جیوو : این بار دیگه هیچکس قرار نیست ناپدید بشه.
یورا دستهای هر پنج نفر را گرفت.
یورا : یه قول جدید!
همه : چی؟
یورا : از این به بعد هر اتفاقی افتاد، به جای اینکه تنهایی قهرمانبازی دربیاریم، با هم حلش میکنیم!
چهیون خندید.
چهیون : قبول.
سوآه : قبول.
هاری : قبول.
جیوو : قبول.
پنج دستشان را روی هم گذاشتند.
هاری آرام گفت:
«خوشحالی ابدی.»
چند هفته بعد...
پنج دختر در همان شهربازیای بودند که هاری پیشنهاد داده بود.
هاری : بالاخره رفتیم شهربازیااا!
یورا : بعد از این همه ماجرا، فقط همینو میخواستم!
سوآه : من هنوز باورم نمیشه سالم از این داستان بیرون اومدیم.
جیوو : من که گفتم همهچیز درست میشه.
چهیون آرام کنارشان ایستاده بود و لبخند میزد.
چهیون : ممنون که دنبالم گشتید.
هاری : خب معلومه!
یورا : فکر کردی میذاشتیم تنها بمونی؟
سوآه : ما چهار نفر نیستیم.
همه به او نگاه کردند...
ادامه در پارت ۱۸... ( پارت آخر )
چهیون فلش رو برداشت...
چهیون : چون بالاخره وقتش رسیده بود حقیقت رو بدونید.
فلش را به لپتاپ قدیمی کلاس وصل کردند.
فایلی باز شد.
مدارکی که چهار سال پیش دیده بودند.
اما این بار، دیگر چیزی برای ترسیدن وجود نداشت.
تمام مدارک به پلیس تحویل داده شده بود.
مقصران پرونده هم مدتها قبل دستگیر شده بودند.
سوآه نفس راحتی کشید.
سوآه : یعنی تموم شد؟
چهیون : آره.
هاری با اشک لبخند زد.
هاری : پس دیگه لازم نیست از هم جدا بشیم؟
چهیون سرش را تکان داد.
«نه.»
جیوو : این بار دیگه هیچکس قرار نیست ناپدید بشه.
یورا دستهای هر پنج نفر را گرفت.
یورا : یه قول جدید!
همه : چی؟
یورا : از این به بعد هر اتفاقی افتاد، به جای اینکه تنهایی قهرمانبازی دربیاریم، با هم حلش میکنیم!
چهیون خندید.
چهیون : قبول.
سوآه : قبول.
هاری : قبول.
جیوو : قبول.
پنج دستشان را روی هم گذاشتند.
هاری آرام گفت:
«خوشحالی ابدی.»
چند هفته بعد...
پنج دختر در همان شهربازیای بودند که هاری پیشنهاد داده بود.
هاری : بالاخره رفتیم شهربازیااا!
یورا : بعد از این همه ماجرا، فقط همینو میخواستم!
سوآه : من هنوز باورم نمیشه سالم از این داستان بیرون اومدیم.
جیوو : من که گفتم همهچیز درست میشه.
چهیون آرام کنارشان ایستاده بود و لبخند میزد.
چهیون : ممنون که دنبالم گشتید.
هاری : خب معلومه!
یورا : فکر کردی میذاشتیم تنها بمونی؟
سوآه : ما چهار نفر نیستیم.
همه به او نگاه کردند...
ادامه در پارت ۱۸... ( پارت آخر )
- ۱۶۵
- ۰۶ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط