رمان دختر خاص پارت 9

فردای اون شب:
ات، تهیونگ، جونگ‌کوک و وونی کنار هم روی نیمکت نشسته بودن.
تهیونگ دسته‌ رو پشت ات گذاشته بود،
جونگ‌کوک پاهاشو دراز کرده بود و بطری آب رو بین انگشتاش می‌چرخوند.همه‌چی قشنگ و آروم بود که، گوشی ات یهو زنگ خورد.
“Suryan Calling…”
تهیونگ نیم‌نگاهی به صفحه انداخت.
اسمِ پسرانه،خیلی صمیمی،نه فامیلی،
فقط اسم.ابروهاش پرید بالا.
جونگ‌کوک هم گردنش رو کج کرد و گفت:
«اِ… پسریه؟ خیلی هم راحت شماره‌اش ذخیره شده.»
ات گوشی رو برداشت:
«الو؟ سوریان؟ چته؟ چی شده؟»
صدای سوریان از گوشی واضح بود:
«کجایی تو؟ چرا جواب پیامامو نمی‌دی؟من از صبح صد بار زنگ زدم!
نگرانت شدم!»
تهیونگ:
«…چرا اینطوری باهاش حرف می‌زنه؟»
جونگ‌کوک:
«خیلی نزدیک نیست؟
اصلاً کیه؟»
وونی گوشه لبشو گاز گرفت که نخنده.
ات:
«سوریان، الان دانشگاه‌م.بعداً حرف می‌زنیم باشه؟»
سوریان:
«نه الان بگو!کی کنارت نشسته؟ صدای چندتا پسر میاد!»
تهیونگ با اخمی ریز گفت:
«چه دخالتی هم می‌کنه.»
جونگ‌کوک:
«چـــه؟چرا براش مهمه کی کنارته؟»
ات سعی کرد آروم حرف بزنه:
«هیچی… دارم با دوستام حرف می‌زنم.تو چرا اینقدر...»سوریان وسط حرفش پرید:
«اگه یکی اذیتت کرده بگو.من میام دانشگاه!»
ات: «نهـه، لازم نیست...»اما تهیونگ طاقت نیاورد.کاملاً از این لحن پسره خوشش نیومد.با کمی عصبانیت گوشی رو از دست ات گرفت.
تهیونگ:
«سلام.ات مشکلی نداره.و کنار ماست.»
صدای سوریان:
«تو کی هستی؟ چرا گوشی اتو گرفتی؟»
تهیونگ خونسرد اما عصبی:
«همونی که باید بدونیش.»
جونگ‌کوک طاقت نیاورد، گوشی رو از تهیونگ قاپید و گفت:
«سلام.جونگ‌کوک هستم.
ات پیش ما جاش امن هست.
پس لازم نیست نگران باشی.»
سوریان با لحن تیز:
«پیش ما یعنی چی؟ شماها کیین؟ چرا اینجوری حرف می‌زنید؟»
ات سریع گوشی رو پس گرفت و گفت:
«باشه سوریان، بعداً حرف می‌زنم، الان کلاس دارم.»
و تماس رو قطع کرد.
وقتی گوشی پایین اومد…
سکوت سنگینی بینشون افتاد.
تهیونگ مستقیم به چشمای ات نگاه کرد:
«این آدم کی بود؟»
جونگ‌کوک هم اخماشو تو هم کرد:
«چرا اینقدر نگرانته؟چرا اینقدر بهت نزدیکه؟چرا فکر می‌کنه حق داره بپرسه کی کنارت نشسته؟»
ات آروم گفت:
«فقط… یه نفره که… مدت‌هاست می‌شناسمش.»
جونگ‌کوک:
«چقدر نزدیک؟»
تهیونگ:
«این رابطه‌تون… دقیقاً چیه؟»
ات خجالت کشید، نگاهشو پایین انداخت.
وونی زیرلب گفت:
«آخ این دو تا رسماً ترکیدن از حسادت.»
تهیونگ به ات نزدیک‌تر شد،
انقدر نزدیک که نفسش روی گونه ات خورد:
«ات…ما نمی‌ذاریم یه پسر غریبه اینجوری بهت دستور بده.»
جونگ‌کوک هم کنار گوشش گفت:
«اصلاً خوشم نمیاد یکی فکر کنه تو مالِ اونـی.»
ات لبشو گاز گرفت.
گرمای حسادتشون… شیرین بود.
خیلی شیرین.
تهیونگ ادامه داد:
«می‌خوام بدونم…
این سوریان کیه؟
و چرا اینقدر روی تو حساسه؟»
---
فضا هنوز پر از تنش بود.
تهیونگ با ابروهای درهم،
جونگ‌کوک با نگاه تیز و عصبی،
و وونی که داشت خودش رو خفه می‌کرد که نخنده.
ات چند لحظه به قیافه‌های جدی و خشمگین تهیونگ و جونگ‌کوک نگاه کرد…
بعد یهو
زد زیر خنده.
یه خنده‌ی ریز، قشنگ، خنده‌ای که لپ‌هاشو جمع کرد:
«وای… شماها چرا اینقدر جدی شدین؟»
تهیونگ با اخم:
«خب معلومه جدی می‌شیم! اون پسره داشت می‌پرسید کی کنارته...»
جونگ‌کوک هم پرید وسط:
«اصلاً لحنش خیلی صمیمی بود، خیلی زیاد.
این رابطه‌تون چیه ات؟»
ات هنوز خنده‌اش قطع نشده بود.
اشک از گوشه‌ی چشمش می‌اومد.
آستینشو بالا زد، قطره‌ی اشک رو پاک کرد و گفت:
«اِی خدا… شماها واقعاً… خیلی حسودین.»
تهیونگ: «چـی؟»
جونگ‌کوک: «خب آره ولی دلیل...»
ات بالاخره آروم شد،
بهشون نگاه کرد و با لبخند گفت:
«سوریان... داداشمه.»
سه ثانیه سکوت مرگبار.
تهیونگ پلک زد.
جونگ‌کوک نفسشو حبس کرد.
وونی دیگه نتونست... زد زیر خنده.
تهیونگ:
«…داداشت؟»
ات:
«آره. داداش کوچیکم.
خیلی هم نگرانمه همیشه.»
جونگ‌کوک یه لحظه گوش‌هاش قرمز شد،
بعد لبشو گزید و گفت:
«یعنی… ما… الکی…حسود شدیم؟»
ات با شیطنت:
«اوه نه.خیلی حسود شدین.»
تهیونگ نفسشو فوت کرد، دستشو گذاشت پشت گردنش:
«خب… تقصیر خودته.وقتی یه پسر اینجوری باهات حرف می‌زنه… معلومه فکر می‌کنیم...»
ات با نیشخند:
«فکر می‌کنین مال کسی دیگه‌م؟»
جونگ‌کوک با صدای خیلی آروم:
«از این جمله… خوشم نیومد.»
تهیونگ:
«مالِ خودمونی.ما سه‌تا.»
ات خندید و گفت:
«باشه بابا… حالا آروم باشین.گفتم که، داداشمه.»
تهیونگ بالاخره لبخند زد و گفت:
«خوبه.چون نمی‌خواستم با یه پسر غریبه درگیر بشم.»
جونگ‌کوک:
«منم همینطور.ولی…
ات؟»
«هوم؟»
جونگ‌کوک کمی جلو اومد، انگشت کوچیکشو به انگشت ات زد:
«اگه یه روز یه پسر دیگه اینجوری باهات حرف بزنه…اول به ما بگو.
باشه؟»
ات با لبخند نرم گفت:
«باشه جونگ‌کوکی.»
تهیونگ هم از پشت موهای ات رو کنار زد:
«خوبه.چون ما… خیلی… رو تو حساسم.»
دیدگاه ها (۱۰)

ات و جونگ‌کوک توی حیاط نشسته بودن.جونگ‌کوک مشغول حرف زدن با ...

بعد از چند دقیقه، جونگ‌کوک متوجه شد ات هنوز هر بار که صدای ر...

تک پارتی✨هر چند دقیقه یک‌ بار خودش رو توی آینه ماشین نگاه می...

چندپارتی جونگ کوک

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭:𝟒صدای جونگ‌کوک از پشت سرشون بو...

نصف فیلم گذشته بود.ات حالا تقریباً به صندلی جونگ‌کوک چسبیده ...

«قهوه تلخ، لبخند شیرین»پارت ۳یه روز با یه دوست پسر هم‌کلاسی ...

تمرین تقریباً تموم شده بود و ات با تمام توانش سعی می‌کرد آخر...

قسمت ۱۰ «ات» با شنیدن این حرف، خنده‌ی کوتاهی کرد و ابرویی با...

پارت ۱۹۵

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط