شعر از خودم
شعر از خودم
دريغ و ظلمت و تنهايي و شب
رفيق وهمدم گشتند يا رب
شدم بيخانمان و بي ستاره
برويم سقفهاي پاره پاره
شبانگاهان خاموش شب من
سكوت و بي كسي مهر لب من
به چشمم رنگها خاكستري شد
تنم در بستر غم بستري شد
شدم بيمار از درد جدايي
عدالتهاي تقدير خدايي
مقيم ناكجا آباد گشتم
من از زندان تن آزاد گشتم
مسافر شد تنم سوي تباهي
غريبي بي كسي و بي پناهي
دلم باهرسه همدم شد هميشه
نصيب من از اين بهتر نميشه
دريغ و ظلمت و تنهايي و شب
رفيق وهمدم گشتند يا رب
شدم بيخانمان و بي ستاره
برويم سقفهاي پاره پاره
شبانگاهان خاموش شب من
سكوت و بي كسي مهر لب من
به چشمم رنگها خاكستري شد
تنم در بستر غم بستري شد
شدم بيمار از درد جدايي
عدالتهاي تقدير خدايي
مقيم ناكجا آباد گشتم
من از زندان تن آزاد گشتم
مسافر شد تنم سوي تباهي
غريبي بي كسي و بي پناهي
دلم باهرسه همدم شد هميشه
نصيب من از اين بهتر نميشه
- ۴۲۱
- ۱۸ بهمن ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۶۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط