شاید باورت نشه!!؟
شاید باورت نشه!!؟
داشت با پیشی کوچولویِ معروف حرف میزد و حالا!!اون پیشی کوچولو داشت در مورد دیروز ازش حرف میکشید:
+یعنی چی که میگی تعداد تار موهامم در آوردن!!؟؟مینهو مگه تارِ موهامو شمردی!!؟؟؟
+اصلا مگه همچین چیزی قابل شمارشه؟
همینطور سکوت کرده بود و سرشو پایین انداخته بود و داشت به حرفای اون دختر که وقتی نگاهش میکرد بیشتر شبیه پیشی کوچولوهای نانازی بود تا یک آدم عصبی،گوش میداد!!
اما بالاخره تصمیم گرفت چیزی بگه:
_خب نمیدونم دقیقه یا نه ولی!! وقتی رفته بودم تو اتاقم پیش سونی تو بهم پیام دادی و مادرم اونو ندید بلکه خواهرم اونو دید و خب...اااام میدونی دیگه..خب به مامانمم گفت!و اونم اومد پیشم و شاید باورت نشه!!؟
_مادرم گفت باید ببرمت ببینیش و گفت اگر واقعا دوسش داری تو باید به مادر پدرش بگی و من خب بعدش بیام خواستگاریت!!
دختر مونده بود چی بگه نمیدونست چجوری بعد از گفتنِ این چیزا به پدرش بگه اونا همون شب قراره بیان خواستگاری!!
+خب چی بگم!!.....باشه!
و اونجا بود که مینهو با چشمای قلبی و بغضی به دختری نگاه کرد که قرار بود مادر بچه هاش و یه همسر ایده آل براش باشه!!
و بدون وقفه اون رو به آغوش خودش دعوت کرد!
خب بچه ها این یجورایی همون سناریوعه و یکیتون گفت که ادامش رو طوری بنویسم که انگار مینهو و دختره دارن باهم حرف میزنن در مورد اون اتفاق و اینم امیدوارم مورد پسندش باشه!خلاصه که امیدوارم دوسش داشته باشید!!!
نوشته شده توسط:
livia.
کمپانیه:
JYH_ENTERTINMENT.
داشت با پیشی کوچولویِ معروف حرف میزد و حالا!!اون پیشی کوچولو داشت در مورد دیروز ازش حرف میکشید:
+یعنی چی که میگی تعداد تار موهامم در آوردن!!؟؟مینهو مگه تارِ موهامو شمردی!!؟؟؟
+اصلا مگه همچین چیزی قابل شمارشه؟
همینطور سکوت کرده بود و سرشو پایین انداخته بود و داشت به حرفای اون دختر که وقتی نگاهش میکرد بیشتر شبیه پیشی کوچولوهای نانازی بود تا یک آدم عصبی،گوش میداد!!
اما بالاخره تصمیم گرفت چیزی بگه:
_خب نمیدونم دقیقه یا نه ولی!! وقتی رفته بودم تو اتاقم پیش سونی تو بهم پیام دادی و مادرم اونو ندید بلکه خواهرم اونو دید و خب...اااام میدونی دیگه..خب به مامانمم گفت!و اونم اومد پیشم و شاید باورت نشه!!؟
_مادرم گفت باید ببرمت ببینیش و گفت اگر واقعا دوسش داری تو باید به مادر پدرش بگی و من خب بعدش بیام خواستگاریت!!
دختر مونده بود چی بگه نمیدونست چجوری بعد از گفتنِ این چیزا به پدرش بگه اونا همون شب قراره بیان خواستگاری!!
+خب چی بگم!!.....باشه!
و اونجا بود که مینهو با چشمای قلبی و بغضی به دختری نگاه کرد که قرار بود مادر بچه هاش و یه همسر ایده آل براش باشه!!
و بدون وقفه اون رو به آغوش خودش دعوت کرد!
خب بچه ها این یجورایی همون سناریوعه و یکیتون گفت که ادامش رو طوری بنویسم که انگار مینهو و دختره دارن باهم حرف میزنن در مورد اون اتفاق و اینم امیدوارم مورد پسندش باشه!خلاصه که امیدوارم دوسش داشته باشید!!!
نوشته شده توسط:
livia.
کمپانیه:
JYH_ENTERTINMENT.
- ۴۳۴
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط