{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بچه که بودم عاشق نامادری سفید برفی بودم، وقتی می ایستاد ج

بچه که بودم عاشق نامادری سفید برفی بودم، وقتی می ایستاد جلوی آینه و می پرسید « آینه چه کسی از همه زیباتر است؟» آینه جواب می داد:« تو!...تو از همه زیباتری!...» راستش علاقه ام از سر دلسوزی بود، یک جور ترحم بچگانه. می دانستم آینه به او دروغ می گوید، او توی هیچ کارتونی زیبا نبود. نزدیک ترین دوست اش، کسی که به او اینهمه اعتماد داشت، توی چشم اش نگاه می کرد و دروغ می گفت. شاید برای همین است ما به هیچ آینه ایی اعتماد نداریم. چاق می شویم، لاغر می شویم، از دیگران سوال می کنیم، ابرو برمی داریم، مو کوتاه می کنیم، لباس پرو می کنیم، باز آینه را باور نداریم!... مدام دنبال تایید دیگرانیم، به آینه ها اعتماد نداریم...
امروز با دوستی توی کافه نشسته بودم، چای سفارش داد، چای را که آوردند، از بخارش معلوم بود داغ است، دست اش را به فنجان گرفت، تازه فهمیدم ما به بخار چای هم اعتماد نداریم، ما به چشم خودمان هم اعتماد نداریم...
پرسیدم: « این عدم اعتماد به دیگران، ریشه در کودکی دارد، نه؟!... » گفت « نه، هر کسی آمد، وقت رفتن تکه ایی از باورمان را با خودش بُرد...»
دیدگاه ها (۳)

همیشه یک دلیل هستبرای اینکه کسی را غیر معمولی دوست بداریم .....

.دارم میگم "من از تو راه برگشتی ندارم"تو، تعریف بدت اینه که ...

‌ما بهترین رفیقای دنیاییم!همو دوست داریمو به هم کمک میکنیمو ...

" ‏از موسیقی می‌ترسم...!‏چون نمی‌دانم ‏می‌خواهد مرا به کجای ...

شیپ باکودکو پارت پنج

𝒑𝒂𝒓𝒕 ¹³ یونگی می خواست چیزی ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط