{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

شنیده بودم میشود از تهِ فنجانِ قَهوه

شنیده بودم میشود از تهِ فنجانِ قَهوه
آنچه بر تو گذشته را،بیرون کشید
آنچه در آینده بر سرت می آید را به وضوح تماشا کرد...
شنیده بودم کافیست فِنجان را سمتِ قَلبت بگیری و سر و ته اش کنی...
من حَتی شنیده بودم میشود تو را از ته فِنجانها پیدا کرد...
هَرچند مَحال،
اما میشود...
الان سالهاست که من قهوه میخورم
فِنجانم را سمت قلبم میگیرم
اما خبری از تو نمیشود
باور کن من خُرافاتی نیستم
فقط برای داشتنت،دست به هر کاری میزنم...♥
دیدگاه ها (۱)

خواب دیدم در کوچه هارازهایم را میفروشند…لَبخند میخرند...راست...

روزهایم را،خیابان هایِ شَهر می گیرند، شَب هایم رافِکرهایِ تو...

•مَن به مادَرَت حَسودی ام میشود..موهای ژولیده اتصورتِ پُف کر...

نه سُراغی...نه سَلامی...خَبری می خواهم...!قَدرِ یک قاصدکاز ت...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط