فاصله یک لبخند تا جنون
𝐏𝐚𝐫𝐭: ❻❸
از آن روز به بعد، پایگاه دیگر شبیه گذشته نبود.
آدمهای جدید مدام وارد میشدند.
گزارشها پشت سر هم میرسیدند.
و اسم تهیونگ بیشتر از هر زمان دیگری در دنیای زیرزمینی شنیده میشد.
اما خودش آرامتر از همیشه بود.
انگار میدانست اتفاق بزرگتری در راه است.
---
صبح، وقتی وارد اتاق اصلی شدم، یونگی پشت میز ایستاده بود.
«سه گروه دیگه هم اعلام کردن که از شورای سایه جدا شدن.»
تهیونگ بدون اینکه سرش را بلند کند، پرسید:
«چند نفر هنوز کنار اونا موندن؟»
«تقریباً هیچکس.»
تهیونگ پوشه را بست.
«پس دیگه شورا نیست.»
یونگی لبخند زد.
«ولی یه نفر هنوز مونده.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«رهبر اصلی.»
«دقیقاً.»
---
یونگی تصویری روی صفحه نمایش داد.
مردی حدوداً پنجاه ساله.
چهرهای آرام، اما نگاهی سرد.
زیر عکس فقط یک اسم نوشته شده بود:
کیم سونگهو
گفتم:
«اون کیه؟»
یونگی جواب داد:
«کسی که از اول پشت شورای سایه بوده.»
تهیونگ چیزی نگفت.
یونگی ادامه داد:
«وقتی تو ناپدید شدی، اون قدرت رو به دست گرفت.»
تهیونگ آرام پرسید:
«چرا تا الان خودش رو نشون نداده؟»
«چون منتظر بوده تو برگردی.»
---
تهیونگ از جا بلند شد.
«پس بذار منتظرش نمونه.»
یونگی گفت:
«تهیونگ، قبل از اینکه کاری کنیم باید بدونیم هدفش چیه.»
تهیونگ به صفحه نگاه کرد.
«هدفش مشخصه.»
«چی؟»
«من.»
چند لحظه سکوت شد.
بعد تهیونگ نگاهش را به من دوخت.
«ولی مشکلش اینه که نمیدونه من دیگه تنها نیستم.»
نگاهم کرد.
من چیزی نگفتم.
---
چند ساعت بعد، در اتاقم نشسته بودم که صدای در آمد.
تهیونگ بود.
«میتونم بیام داخل؟»
برای لحظهای تعجب کردم.
«از کی اجازه میگیری؟»
لبخند کوتاهی زد.
«از وقتی فهمیدم بعضی چیزها رو نمیشه با دستور به دست آورد.»
وارد شد.
روی صندلی روبهرویم نشست.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«میخوام یه چیزی رو بدونی.»
«چی؟»
«هر اتفاقی که از این به بعد بیفته، تقصیر تو نیست.»
اخم کردم.
«چرا باید تقصیر من باشه؟»
«چون ممکنه بعضیها بخوان از تو برای رسیدن به من استفاده کنن.»
«تهیونگ...»
«من نمیخوام فکر کنی باید جواب کارهای منو پس بدی.»
نگاهش جدی بود.
«این دنیای منه. نه تو.»
---
به او نگاه کردم.
«ولی من دیگه واردش شدم.»
تهیونگ چیزی نگفت.
«از روزی که کلید B-17 رو پیدا کردم، دیگه هیچچیز مثل قبل نشد.»
مکث کردم.
«و حالا نمیتونم وانمود کنم هیچ اتفاقی نیفتاده.»
تهیونگ آرام گفت:
«پس ازم نترس.»
«من ازت نمیترسم.»
برای چند ثانیه نگاهش روی صورتم ماند.
بعد لبخند بسیار کوتاهی زد.
«خوبه.»
---
همان لحظه صدای یونگی از بیرون آمد.
«تهیونگ!»
او بلند شد.
در را باز کرد.
یونگی گوشیاش را بالا گرفت.
«پیام جدید.»
تهیونگ صفحه را خواند.
چهرهاش جدی شد.
پیام از سونگهو بود:
«اگر واقعاً میخواهی جایگاهت را پس بگیری، فردا شب بیا جایی که اولین خیانت اتفاق افتاد.»
پایین پیام یک آدرس قرار داشت.
تهیونگ آدرس را خواند.
بعد آرام گفت:
«این همون جاییه که پدر ا/ت ناپدید شد.»
یونگی سرش را تکان داد.
«آره.»
من که هنوز کنار در ایستاده بودم، پرسیدم:
«پدرم اونجا چی کار میکرد؟»
تهیونگ جواب نداد.
فقط به آدرس خیره ماند.
---
شب، تهیونگ مدت زیادی در اتاق اصلی ماند.
من از راهرو رد میشدم که دیدم هنوز بیدار است.
روی میز، همان عکس قدیمی پدرم قرار داشت.
گفتم:
«هنوز داری بهش فکر میکنی؟»
تهیونگ سرش را بلند کرد.
«آره.»
«فکر میکنی اونجا چه اتفاقی افتاده؟»
«نمیدونم.»
مکث کرد.
«ولی فردا میفهمیم.»
چند قدم جلو رفتم.
«و اگه چیزی که میفهمی رو دوست نداشته باشی؟»
تهیونگ به عکس نگاه کرد.
«بعضی حقیقتها رو نمیشه انتخاب کرد.»
بعد نگاهش را به من دوخت.
«فقط میشه تصمیم گرفت بعد از فهمیدنشون چه کار کنی.»
---
وقتی از اتاق خارج شدم، هنوز احساس عجیبی داشتم.
چیزی در رفتار تهیونگ تغییر کرده بود.
او دیگر فقط دنبال قدرت نبود.
انگار میخواست تمام گذشتهاش را پشت سر بگذارد.
اما من نمیدانستم در آن مکان چه چیزی منتظرمان است.
چون فردا قرار بود حقیقتی آشکار شود که نهتنها گذشتهی تهیونگ...
بلکه رابطهی او با من را هم برای همیشه تغییر میداد.
---
ادامه دارد...
از آن روز به بعد، پایگاه دیگر شبیه گذشته نبود.
آدمهای جدید مدام وارد میشدند.
گزارشها پشت سر هم میرسیدند.
و اسم تهیونگ بیشتر از هر زمان دیگری در دنیای زیرزمینی شنیده میشد.
اما خودش آرامتر از همیشه بود.
انگار میدانست اتفاق بزرگتری در راه است.
---
صبح، وقتی وارد اتاق اصلی شدم، یونگی پشت میز ایستاده بود.
«سه گروه دیگه هم اعلام کردن که از شورای سایه جدا شدن.»
تهیونگ بدون اینکه سرش را بلند کند، پرسید:
«چند نفر هنوز کنار اونا موندن؟»
«تقریباً هیچکس.»
تهیونگ پوشه را بست.
«پس دیگه شورا نیست.»
یونگی لبخند زد.
«ولی یه نفر هنوز مونده.»
تهیونگ نگاهش کرد.
«رهبر اصلی.»
«دقیقاً.»
---
یونگی تصویری روی صفحه نمایش داد.
مردی حدوداً پنجاه ساله.
چهرهای آرام، اما نگاهی سرد.
زیر عکس فقط یک اسم نوشته شده بود:
کیم سونگهو
گفتم:
«اون کیه؟»
یونگی جواب داد:
«کسی که از اول پشت شورای سایه بوده.»
تهیونگ چیزی نگفت.
یونگی ادامه داد:
«وقتی تو ناپدید شدی، اون قدرت رو به دست گرفت.»
تهیونگ آرام پرسید:
«چرا تا الان خودش رو نشون نداده؟»
«چون منتظر بوده تو برگردی.»
---
تهیونگ از جا بلند شد.
«پس بذار منتظرش نمونه.»
یونگی گفت:
«تهیونگ، قبل از اینکه کاری کنیم باید بدونیم هدفش چیه.»
تهیونگ به صفحه نگاه کرد.
«هدفش مشخصه.»
«چی؟»
«من.»
چند لحظه سکوت شد.
بعد تهیونگ نگاهش را به من دوخت.
«ولی مشکلش اینه که نمیدونه من دیگه تنها نیستم.»
نگاهم کرد.
من چیزی نگفتم.
---
چند ساعت بعد، در اتاقم نشسته بودم که صدای در آمد.
تهیونگ بود.
«میتونم بیام داخل؟»
برای لحظهای تعجب کردم.
«از کی اجازه میگیری؟»
لبخند کوتاهی زد.
«از وقتی فهمیدم بعضی چیزها رو نمیشه با دستور به دست آورد.»
وارد شد.
روی صندلی روبهرویم نشست.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
«میخوام یه چیزی رو بدونی.»
«چی؟»
«هر اتفاقی که از این به بعد بیفته، تقصیر تو نیست.»
اخم کردم.
«چرا باید تقصیر من باشه؟»
«چون ممکنه بعضیها بخوان از تو برای رسیدن به من استفاده کنن.»
«تهیونگ...»
«من نمیخوام فکر کنی باید جواب کارهای منو پس بدی.»
نگاهش جدی بود.
«این دنیای منه. نه تو.»
---
به او نگاه کردم.
«ولی من دیگه واردش شدم.»
تهیونگ چیزی نگفت.
«از روزی که کلید B-17 رو پیدا کردم، دیگه هیچچیز مثل قبل نشد.»
مکث کردم.
«و حالا نمیتونم وانمود کنم هیچ اتفاقی نیفتاده.»
تهیونگ آرام گفت:
«پس ازم نترس.»
«من ازت نمیترسم.»
برای چند ثانیه نگاهش روی صورتم ماند.
بعد لبخند بسیار کوتاهی زد.
«خوبه.»
---
همان لحظه صدای یونگی از بیرون آمد.
«تهیونگ!»
او بلند شد.
در را باز کرد.
یونگی گوشیاش را بالا گرفت.
«پیام جدید.»
تهیونگ صفحه را خواند.
چهرهاش جدی شد.
پیام از سونگهو بود:
«اگر واقعاً میخواهی جایگاهت را پس بگیری، فردا شب بیا جایی که اولین خیانت اتفاق افتاد.»
پایین پیام یک آدرس قرار داشت.
تهیونگ آدرس را خواند.
بعد آرام گفت:
«این همون جاییه که پدر ا/ت ناپدید شد.»
یونگی سرش را تکان داد.
«آره.»
من که هنوز کنار در ایستاده بودم، پرسیدم:
«پدرم اونجا چی کار میکرد؟»
تهیونگ جواب نداد.
فقط به آدرس خیره ماند.
---
شب، تهیونگ مدت زیادی در اتاق اصلی ماند.
من از راهرو رد میشدم که دیدم هنوز بیدار است.
روی میز، همان عکس قدیمی پدرم قرار داشت.
گفتم:
«هنوز داری بهش فکر میکنی؟»
تهیونگ سرش را بلند کرد.
«آره.»
«فکر میکنی اونجا چه اتفاقی افتاده؟»
«نمیدونم.»
مکث کرد.
«ولی فردا میفهمیم.»
چند قدم جلو رفتم.
«و اگه چیزی که میفهمی رو دوست نداشته باشی؟»
تهیونگ به عکس نگاه کرد.
«بعضی حقیقتها رو نمیشه انتخاب کرد.»
بعد نگاهش را به من دوخت.
«فقط میشه تصمیم گرفت بعد از فهمیدنشون چه کار کنی.»
---
وقتی از اتاق خارج شدم، هنوز احساس عجیبی داشتم.
چیزی در رفتار تهیونگ تغییر کرده بود.
او دیگر فقط دنبال قدرت نبود.
انگار میخواست تمام گذشتهاش را پشت سر بگذارد.
اما من نمیدانستم در آن مکان چه چیزی منتظرمان است.
چون فردا قرار بود حقیقتی آشکار شود که نهتنها گذشتهی تهیونگ...
بلکه رابطهی او با من را هم برای همیشه تغییر میداد.
---
ادامه دارد...
- ۷.۲k
- ۲۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط