「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 152
✦.................................
نیکی همانجا خشکش زد.. این دقیقاً همان چیزی بود که از آن میترسید؛ اینکه مجبور شود بین دو نفری که تمام قلبش را گرفته بودند، یکی را انتخاب کند.
+ نه...
نیکان: پس چرا وقتی میگم ازش جدا شو میگی نمیتونی؟
نیکی اشکهایش را پاک کرد
+ چون تو برادرمی... بعد از هشت سال پیدات کردم. فکر میکنی میخوام ازت بگذرم؟
نیکان چیزی نگفت
+ ولی جونگکوک هم کسیه که دوستش دارم. من نمیتونم فقط چون گذشتهاش رو نمیدونستم، یدفعه همهچیزو فراموش کنم.
نیکان با تلخی خندید
نیکان: گذشتهش فقط یه چیز کوچیک نیست، نیکی.
نیکی سرش را پایین انداخت. همان لحظه گوشی نیکان زنگ خورد، هر دو ساکت شدند نیکان به صفحهی گوشی نگاه کرد، اخمش در هم رفت و بعد تماس را جواب داد
نیکان: بله؟
نیکی چند ثانیه به برادرش نگاه کرد. حرف هایشان هنوز تمام نشده بود، اما دیگر توان ماندن در آن اتاق را نداشت. آرام از جا بلند شد و بدون اینکه چیزی بگوید از اتاق بیرون رفت...
در که باز شد اولین چیزی که دید جونگ کوک بود؛ همانجا ایستاده بود و ظاهراً از حالت صورت نیکی فهمید چیزی درست نیست
_ نیکی؟
نیکی دیگر نتوانست خودش را نگه دارد چند قدم جلو رفت و خودش را در آغوش جونگکوک انداخت.
جونگکوک برای یک لحظه غافلگیر شد، اما بلافاصله دستهایش را دور او حلقه کرد.
نیکی صورتش را روی سینهی او پنهان کرد و نفس لرزانش را بیرون داد.
جونگکوک دستش را پشت سر نیکی گذاشت و آرام موهایش را بو៸سید.
_ چیشد؟
نیکی جواب نداد فقط محکمتر خودش را به او چسباند. جونگکوک هم دیگر چیزی نپرسید. دستش را روی موهای نیکی کشید و چند لحظه همانطور نگهش داشت.
سولی که از آن طرف راهرو صحنه را دید آرام نگاهش را پایین انداخت.
سولی: من... میرم.
نیکی فقط نگاه کوتاهی به او انداخت.
سولی از خانه خارج شد و در را پشت سرش بست... حالا فقط نیکی و جونگکوک مانده بودند.
چند دقیقه گذشت
نیکی آرامتر شد و کمکم از آغوشش بیرون آمد.
جونگکوک دستش روی شانهی او گذاشت
_ خوبی؟
نیکی به چشمهایش نگاه کرد، یک لحظه خواست همهچیز را بگوید؛ بگوید از چه چیزی میترسد... بگوید حالا دیگر تصویری که از جونگکوک در ذهنش ساخته بود، ترک برداشته... اما کلمات در گلویش گیر کردند.
جونگکوک متوجه تغییر نگاهش شد
_ نیکی؟
نیکی یک قدم عقب رفت. دست جونگکوک از روی شانهاش پایین افتاد،نیکی با صدای لرزان گفت:
+ تو...
مکث کرد.. چشمهایش پر از اشک شد
+ تو قاتلی؟
جونگکوک همانجا ماند.. برای اولین بار در آن روز، هیچ جوابی آماده نداشت، نگاهش برای چند ثانیه روی صورت نیکی ثابت ماند. چیزی که ماهها از آن فرار کرده بود بالاخره روبهرویش ایستاده بود.
نیکی منتظر جواب بود اما سکوت جونگ کوک، از هر جوابی واضحتر بود. چشمهای نیکی آرامتر شد؛ نه از آرامش، از فهمیدن.
جونگکوک فکش را سفت کرد
_ نیکی...
+ فقط جواب بده.
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت و بعد دوباره به او نگاه کرد
_ من خیلی چیزارو ازت مخفی کردم فقط نمیدونم باید از کجا شروع کنم...
نیکی لبهایش را به هم فشار داد و خواست چیزی بگوید که صدای نیکان از پشت سرشان بلند شد:
نیکان: چرا از قانون نیوتون شروع نمیکنی؟
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 152
✦.................................
نیکی همانجا خشکش زد.. این دقیقاً همان چیزی بود که از آن میترسید؛ اینکه مجبور شود بین دو نفری که تمام قلبش را گرفته بودند، یکی را انتخاب کند.
+ نه...
نیکان: پس چرا وقتی میگم ازش جدا شو میگی نمیتونی؟
نیکی اشکهایش را پاک کرد
+ چون تو برادرمی... بعد از هشت سال پیدات کردم. فکر میکنی میخوام ازت بگذرم؟
نیکان چیزی نگفت
+ ولی جونگکوک هم کسیه که دوستش دارم. من نمیتونم فقط چون گذشتهاش رو نمیدونستم، یدفعه همهچیزو فراموش کنم.
نیکان با تلخی خندید
نیکان: گذشتهش فقط یه چیز کوچیک نیست، نیکی.
نیکی سرش را پایین انداخت. همان لحظه گوشی نیکان زنگ خورد، هر دو ساکت شدند نیکان به صفحهی گوشی نگاه کرد، اخمش در هم رفت و بعد تماس را جواب داد
نیکان: بله؟
نیکی چند ثانیه به برادرش نگاه کرد. حرف هایشان هنوز تمام نشده بود، اما دیگر توان ماندن در آن اتاق را نداشت. آرام از جا بلند شد و بدون اینکه چیزی بگوید از اتاق بیرون رفت...
در که باز شد اولین چیزی که دید جونگ کوک بود؛ همانجا ایستاده بود و ظاهراً از حالت صورت نیکی فهمید چیزی درست نیست
_ نیکی؟
نیکی دیگر نتوانست خودش را نگه دارد چند قدم جلو رفت و خودش را در آغوش جونگکوک انداخت.
جونگکوک برای یک لحظه غافلگیر شد، اما بلافاصله دستهایش را دور او حلقه کرد.
نیکی صورتش را روی سینهی او پنهان کرد و نفس لرزانش را بیرون داد.
جونگکوک دستش را پشت سر نیکی گذاشت و آرام موهایش را بو៸سید.
_ چیشد؟
نیکی جواب نداد فقط محکمتر خودش را به او چسباند. جونگکوک هم دیگر چیزی نپرسید. دستش را روی موهای نیکی کشید و چند لحظه همانطور نگهش داشت.
سولی که از آن طرف راهرو صحنه را دید آرام نگاهش را پایین انداخت.
سولی: من... میرم.
نیکی فقط نگاه کوتاهی به او انداخت.
سولی از خانه خارج شد و در را پشت سرش بست... حالا فقط نیکی و جونگکوک مانده بودند.
چند دقیقه گذشت
نیکی آرامتر شد و کمکم از آغوشش بیرون آمد.
جونگکوک دستش روی شانهی او گذاشت
_ خوبی؟
نیکی به چشمهایش نگاه کرد، یک لحظه خواست همهچیز را بگوید؛ بگوید از چه چیزی میترسد... بگوید حالا دیگر تصویری که از جونگکوک در ذهنش ساخته بود، ترک برداشته... اما کلمات در گلویش گیر کردند.
جونگکوک متوجه تغییر نگاهش شد
_ نیکی؟
نیکی یک قدم عقب رفت. دست جونگکوک از روی شانهاش پایین افتاد،نیکی با صدای لرزان گفت:
+ تو...
مکث کرد.. چشمهایش پر از اشک شد
+ تو قاتلی؟
جونگکوک همانجا ماند.. برای اولین بار در آن روز، هیچ جوابی آماده نداشت، نگاهش برای چند ثانیه روی صورت نیکی ثابت ماند. چیزی که ماهها از آن فرار کرده بود بالاخره روبهرویش ایستاده بود.
نیکی منتظر جواب بود اما سکوت جونگ کوک، از هر جوابی واضحتر بود. چشمهای نیکی آرامتر شد؛ نه از آرامش، از فهمیدن.
جونگکوک فکش را سفت کرد
_ نیکی...
+ فقط جواب بده.
جونگکوک نگاهش را پایین انداخت و بعد دوباره به او نگاه کرد
_ من خیلی چیزارو ازت مخفی کردم فقط نمیدونم باید از کجا شروع کنم...
نیکی لبهایش را به هم فشار داد و خواست چیزی بگوید که صدای نیکان از پشت سرشان بلند شد:
نیکان: چرا از قانون نیوتون شروع نمیکنی؟
- ۸۱۱
- ۲۷ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط