{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

دختر چشماشو باز کرد و رو تخت نشست

دختر چشماشو باز کرد و رو تخت نشست
درد داشت ولی با عشق به عشقش نگاه کرد.
دختر طاقت نیورد و خم شد و لبای پسر رو بوسید...
به آرامی از تخت بلند شد تا پسر بیدار نشود
دختر درد داشت،دستش را زیر شکمش گذاشت،خم شد تا لباس هایش را بردارد.
اما.....
پسر بیدار شد و گفت:هی ،کجا رفیقمم هست :))
دیدگاه ها (۸)

😍 😍 😍

✌ 😐

😑

عشق اغیشته به خون )پارت ۲۴۸جیمین خندید : میدونی این راننده ت...

عشق اغیشته به خون )پارت ۱۹۵مین جی گنگ گفت : اینو ولش کن .. ت...

عشق اغیشته به خون )پارت ۱۰۶برخورد بدی در سرش گشت و بدون توجه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط