فصل دوم پارت چهار
فصل دوم پارت چهار
از پلهها افتادم پایین
مینجی: لینا هوی خره چرا جواب نمیده با چیزی که دیدم انگار داشتن خفم میکردن فوراً به آمبولانس رنگ زدم لینا رو بردیم اعضا هم اومدن
دو ساعت بعد
دکتر: شما فامیل لینا هستین
مینجی: آره چیشده حالش خوبه
دکتر: چرا قرصها ش رو نخورده بعدم از پله هم افتاده ببخشید اگر درمان رو ادامه میداد شاید الان زنده بود
مینجی: چی نه نههههه چرا لینااااا
( لینا به دکتره گفت که دروغ بگه لینا زنده بود )
مینجی فوراً سوار ماشین شد رفت خونه جیمین
سوجین: جیمین چرا نمیفهمی من خیانت نکردم
جیمین: آره تو که راست میگی
( جیمین با سوجین ازدواج کرده بود)
میسی: بابا در میزنن هوففف خودم میرم
میسی: عه سلام عمه
مینجی: جیمین جیمین تو دیگه برادرم نیستی فهمیدی
جیمین: چی داری میگی
مینجی: لینا بخاطر تو مرد این نامه رو بخون حتی سر قبرش هم حق نداری بیای
جیمین: بعد از خوندن نامه فقط اشکام میریختند
میسی: همش تقصیر تو هست اگر مامانمو ول نمیکردی
که جیمین یه سیلی میزنه به میسی
میسی: منم زدی
میسی از خونه زد بیرون که همون لحظه مامانش پیداش کرد ولی میسی بیهوش
شده بود
لینا با دخترش رفتن ترکیه سه سال بعد اومدن
اعضا نمیدونستن لینا زنده هست
یونگی: الو
لینا: الو
یونگی: ل..لی....لینا....لینا خودتی.............
از پلهها افتادم پایین
مینجی: لینا هوی خره چرا جواب نمیده با چیزی که دیدم انگار داشتن خفم میکردن فوراً به آمبولانس رنگ زدم لینا رو بردیم اعضا هم اومدن
دو ساعت بعد
دکتر: شما فامیل لینا هستین
مینجی: آره چیشده حالش خوبه
دکتر: چرا قرصها ش رو نخورده بعدم از پله هم افتاده ببخشید اگر درمان رو ادامه میداد شاید الان زنده بود
مینجی: چی نه نههههه چرا لینااااا
( لینا به دکتره گفت که دروغ بگه لینا زنده بود )
مینجی فوراً سوار ماشین شد رفت خونه جیمین
سوجین: جیمین چرا نمیفهمی من خیانت نکردم
جیمین: آره تو که راست میگی
( جیمین با سوجین ازدواج کرده بود)
میسی: بابا در میزنن هوففف خودم میرم
میسی: عه سلام عمه
مینجی: جیمین جیمین تو دیگه برادرم نیستی فهمیدی
جیمین: چی داری میگی
مینجی: لینا بخاطر تو مرد این نامه رو بخون حتی سر قبرش هم حق نداری بیای
جیمین: بعد از خوندن نامه فقط اشکام میریختند
میسی: همش تقصیر تو هست اگر مامانمو ول نمیکردی
که جیمین یه سیلی میزنه به میسی
میسی: منم زدی
میسی از خونه زد بیرون که همون لحظه مامانش پیداش کرد ولی میسی بیهوش
شده بود
لینا با دخترش رفتن ترکیه سه سال بعد اومدن
اعضا نمیدونستن لینا زنده هست
یونگی: الو
لینا: الو
یونگی: ل..لی....لینا....لینا خودتی.............
- ۵۸
- ۳۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط